۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۳, سه‌شنبه

از آدم تا آدم


مه 14, 2014
شماره (175) چهارشنبه 24 ثور 1393 /may.14. 2014
داستان کوتاه
نوشته: محمد داود سیاووش
متنشرشده درشماره مسلسل(52) سال پنجم شماره(9) ماه قوس1370برابربادسمبر1991مجله سباوون ارگان نشراتي اتحاديه ژوزناليستان
قطار موتر هاي تيز رفتار مانندخيل پرنده گان مهاجر و بسان مورچه گان كه درخطوط باريك به سوي آذ وقه راه مبكشند، كاروان وارد رميسر شاهراه شمالي از ميان تاكستان ها و باغستان ها درحركت بودند.
گويي قضاي فلك آن روز سرنوشت ده ها موتر جديد تيز رفتار را به دستان نازك ، ظريف ورواش مانند دو شيزه گان و زنان پريشان زلف، خندان لب وگريبان چاك داده بود تا به رسم آهوان صحرا ي ختن مسابقه دويدن به سواي مزارع سبز را اجراكنند.
موترها نفس زنان و شيهه كنان مانند اسپان تيزتك تندو سريع مسيرشاهراه راميپيمودند و چقوري ها و كپرك ها را زير سينه ميكردند.
صبح بود و آفتاب جهان تاب برسبيل عادت كهنسالش تازه از پشت قله هاي برفپوش تن آتشينش را بالا ميكشيد و بر چمن ها و دمن ها ميتابيد. از بلند گوي راديوي موترها اين آهنگ خانم سلما گوش هارا نوازش ميداد:
بيا كه بريم گلبهار
ديدن بيد و چنار
ميره جواني
ميره جواني
اهتزاز اين آهنگ ازتعاش، علاقه ووسوسه خانم ها را در رسيدن به محل موعود چندين بار افزايش بخشيده به پنجه هاي نازك پاهاي بلورين شان هرچه بيشتر نيروميبخشيد تابالا ي دونده ها ي بي جان فشار بيشتر وارد آورند. موتر ها مثل پرندگان بالدار به سوي هدف پرواز ميكردند، هنوز زمزمه آهنگ اولي بلندگوي موتر ها كه مستقيم از موج راديو كابل پخش ميشد از پرده ذهن راكبين محو نشده بود كه آهنگ ديگري به همان سلسله بربال امواج بگوش كاروانيان آن سفر رويايي، با اين ابيات به صداي آصف جبل السراجي طنين انداخت:
فابريكه نساجي چالان اس
كاريگرا سويش روان اس
درياي پنجشير آبش روان اس
بيا هوا خوري بريم، به سيل گلبهار هي
القصه هي ميدان وطي ميدان راننده گان نرم خوي وپري چهره كه درميان شان به ندرت مردان ديده ميشد باسرهاي گرم ودماغ هاي تر از هواي خوشگوار به باغ عمومي رسيدند. صفه هاي صامت باغ و درختان چنار شنونده هاي هميشگي غوغاي امواج خرو شان دريا بودند. چنار ها همچون پهلوانان افسانوي شاهنامه با بازوان نيرومندو قامت هاي افراشته به بي نهايت آسمان ها چشم دوخته و با اشاره برگ هاي شان به نغمه گيراي پرنده گان و هواي خوشگوار بهاران بازبان حال صد قنا ميگفتند. يگانه نيرويي كه در پهنه باغ بي اعتنا و پر غرور در مقابل زورمندان جسارت كرده الاشه هاي نازك خانم ها را نوازش ميكرد، نسيم مشكريز و مشكبيز معطري بود كه از گل هاي پتوني عطرو ازخرو شنده گي امواج جرات ميگرفت وتنها آوازي كه بلند تر از صداي هر ثروتمند و قلدر در صحن باغ نعره مي كشيد، غريو امواج وحشي دريا بود كه درهر نعره صدها نعره هماهنگ درپي داشت. آنروز نه تنها گلهاي رنگارنگ باغ را زينت بخشيد ه بود، بلكه زرق و برق جامه رنگين خانم هانيز فضاي باغ را به بازار رنگ چراغ هاي الوان مبدل نموده وآرايش غليظ وعطرافشاني تندوتيز وجود شان باغ را به دكان عطاري بزرگ مانند كرده بود. اندك اندك هنگامه وازد حام باغ بالا ميگرفت ، فاميل هاي اشراف واعيان در صفه هاي نزديك به غرش امواج دريا و خانواده هاي متوسط در اطراف و اكناف دورتر جابه جا ميشدند. گاهي چنين به نظر مي آمد كه گويي در آن باغ بزرگ نمايشگاه لباس برگزار شده و جوا نان شيك پوش با پتلون هاي پاچه فراخ و بوت هاي كري بلند، بچه هاي عاشق پيشه ژيگلو با مو هاي بلند و بوت هاي نوك تيز، دختران موي كرپه يي بالباس هاي بچه گانه و دختران باپيراهن هاي ميني ژوب، ميدي ژوب وماكسي ژوب همه حضور به هم رسانيده و البوم مكملي ازمود هاي از ياد رفته و جوان به نمايش گذشته شده بود. دريكطرف باغ گروه آواز خوانان آماتور ميخواند :
سرپل بهسود دختري ديدم
دختر چه ميگي جيكري ديدم
از گوشه ديگر باغ اين آواز به گوش ميرسيد كه:
سرپل خشتي بيتلي ديدم
و درگوشه ثالث …
ميله گران ده تا پانزده نفر در هرگوشه دور هم جمع بوده و بوتل هاي مشروبات گوناگون آنان را چون گروه هاي زنبور عسل به دورهم جمع نموده بود، در جمع جوانان و نوجوانان سرهاي تاس صدرنشينان ميله ها از دور برق ميزد كه مانند بت هاي برنجي به چشم ميخوردند.
درميان دوشيزه گان ديگر خانم ليلا زن بلند قامت بامو هاي دراز بيشتر از همه جلب نظر ميكرد. ليلا باچشمان آبي و رخسار گلابي روح گرسنه و چشمان تشنه ده ها جوان را به خود مصرف ساخته بود. و مانند آهوي خوش خرام در كنار دريا ميخراميد؛ ليلا در پيراهن ميني ژوپ سرخ رنگ مانند زمرد خونين به چشم ميخورد .
ظاهرا چنان به نظر مي آمد كه گويي همه ميله گران باغ به خاطر خانم ليلا جمع آمده بودند. درحاليكه دود كباب وبوي شراب و عطر گلاب و فرياد رباب در باغ هنگامه برپا كرده بود،بابه كبير دوغ فروش همچون كلنگ زخمي، باكمر خميده در گوشه يي مصروف دوغ فروشي بود، با به كه آنروز شكم گرسنه اش فقط سعادت بوييدن غذا هاي مغذي ومقوي را كمايي كرده بود، سطل آب را برداشته به سوي دريا روان شد. دريا همچنان تسخير ناپذيروسركش ميغريد وگويي بازورگويان و متكبران آن روز اعلان مصاف وزور آزمايي ميداد. بابه خواست سطل بزرگي را كه از جثه لاغروتكيده اش چندين بار سنگين تر بود به دريا فرو برده و آب بگيرد. هنوز سطل را به دريا فرونبرده بود كه نا گهان موج بزرگي آمد و اورا با خود برد. وهنگاميكه موج با جسد پير مرد به كام دريا برميگشت، بابه طعمه ماهيان گرسنه دريا شده بود، گويي ماهيان دريا گرسنه تراز بابه بودند، درهمين اثنا فرياد كودكي بلند شد كه :
آدمه او برد! آدمه اوبرد!
فرياد باعث شد يكبار همه محافل ميله گران تكان خورده از وجود همراهان شان اطمينان حاصل كنند ولي همينكه دوستان همديگر شان را يافتند، گويا ديگر هيچ اتفاقي نيافته بود و دوباره شور و هلهله باغ بالا گرفت و ميله گران سرگرم خود شدند. چند آدم آستين كنده و پا برهنه در مسير امواج دريا دويد ند . تا مگر از گذري در عبدا لله برج، مرده بابه كبير را از آب برون كشند.
فضاي باغ همچنان پراز هياهوو وجوش وخروش وبد مستي وعربده كشي ناشي از بوی شراب ودودكباب بود. خانم ليلاكه تاآنگاه سرگرم خود بود از جابرخاسته با يك دنيا ناز و كرشمه و با گامهاي شمرده و آهسته به سوي دريا رفته بالاي سنگي ايستاده به مستي امواج خيره ماند اما لحظه پس از آن بار ديگر فريادي بلند شد كه:
آدمه اوبرد! آدمه اوبرد!
اين فرياد ها خانواده خانم ليلارا به خود آورد و متعاقب آن صداي نعره مانند به گوش رسيد:
ليلا جان! ليلا جانه او برد! ليلا جانه… !
باشنيدن اين آواز غلغله وغريو باغ جايش را به سراسيمگي واضطراب داد و مردان شكم گنده، زنان چاق ، جوانان فيشني همه به سوي دريا دويدند. هر يك از آنان حاضر بود به مردان آستين كنده و پا برهنه كه مصروف كار هاي خدمتگاري و پخت و پز بودند چندين هزار افغاني بدهد تا خانم را از آب بكشند،، ولي در آن لحظه اين كارامكان پذير نبود چون دريا ترانه نا بودي خانم ليلا را تمام كرده و اورا به سرنوشت بابه كبير دچار ساخته بود. موتر هاي زيادي به سوي عبدا لله برج يعني گذري كه امكان كشيدن مرده ليلا ازدريا وجودداشت به راه افتادو راكبين وقتي به آنجا رسيدند متوجه شدند كه چند آدم آستين كنده وپا برهنه جسدي رااز آب كشيده ميخواستند از تپه بالا بياورند. مردان چاق با نكتا يي هاي دبل، دريشي هاي لوكس و سرهاي تاس و شكم هاي گنده و با شتابزده گي تمام از پشته پايين رفتند، اما متوجه شدند كه جسد، مرده همان بابه كبير دوغ فروش است .هيچيك به سوي جسد بابه كبير نگاه نكرده ، دوباره به تپه در حاليكه ازسرو صورت شان عرق جاري بود بالا رفته بالاي سنگهانشسته به اصطلاح دم راست كردند. درحاليكه مردان آستين كنده وپا برهنه بامشكلات زياد جسد بابه كبير را از تپه بالا مي آوردند. ميله گران سرگردان بارديگر متوجه شدند چند نفر مرده يي را از دريا بيرون آورد . باديدن پيراهن سرخ مرده از دور فهميدند كه جسد خانم ليلا بود. با عجله و شتاب خود را به مرده ساندند .دراين حال آدم هاي آستين كنده وپابرهنه بازهم جسد را از آب كشيده بودند. مردان شكم گنده با عينك هاي ذره بيني و كله هاي تاس، بچه هاي فيشني و زنان چاق بارسيدن به نزديك جسد خانم ليلا واويلا و گريه سرداده روي وموي ميكندند وخود را روي جسد خانم ليلا مي انداختند. مردان شكم گنده هريك دست به جيب نموده بندل هاي صدي و هزاري افغانیگی را به آدم هاي پابرهنه وآستين كنده پيش ميكردند تا جسد خانم ليلا را به بالاي تپه انتقال دهند، اماآدم هاي آستين كنده از دريافت پول اباورزيده مرده خانم ليلا را داوطلبانه به تپه بالا بردند. ازدور موترامبولانس نساجي گلبهار كه به اين منظور آماده شده بود به چشم ميخورد، مردان شکم گنده و زنان چاق مرده خانم ليلا را در امبولانس در حالي باچندين موتر به کابل انتقال دادند كه مرده بابه كبير با پتوي يكي از همان انسان هاي آستين كنده پوشانده دركنار سرك قرار داشت و انسان هاي آستين كنده مات و مبهوت در كنار سرك حيران به خدا ، درباره چگونگي انتقال بابه كبير به فاميلش مي انديشيدند.Ÿ
پایان

از آدم تا آدم


مه 14, 2014
شماره (175) چهارشنبه 24 ثور 1393 /may.14. 2014
داستان کوتاه
نوشته: محمد داود سیاووش
متنشرشده درشماره مسلسل(52) سال پنجم شماره(9) ماه قوس1370برابربادسمبر1991مجله سباوون ارگان نشراتي اتحاديه ژوزناليستان
قطار موتر هاي تيز رفتار مانندخيل پرنده گان مهاجر و بسان مورچه گان كه درخطوط باريك به سوي آذ وقه راه مبكشند، كاروان وارد رميسر شاهراه شمالي از ميان تاكستان ها و باغستان ها درحركت بودند.
گويي قضاي فلك آن روز سرنوشت ده ها موتر جديد تيز رفتار را به دستان نازك ، ظريف ورواش مانند دو شيزه گان و زنان پريشان زلف، خندان لب وگريبان چاك داده بود تا به رسم آهوان صحرا ي ختن مسابقه دويدن به سواي مزارع سبز را اجراكنند.
موترها نفس زنان و شيهه كنان مانند اسپان تيزتك تندو سريع مسيرشاهراه راميپيمودند و چقوري ها و كپرك ها را زير سينه ميكردند.
صبح بود و آفتاب جهان تاب برسبيل عادت كهنسالش تازه از پشت قله هاي برفپوش تن آتشينش را بالا ميكشيد و بر چمن ها و دمن ها ميتابيد. از بلند گوي راديوي موترها اين آهنگ خانم سلما گوش هارا نوازش ميداد:
بيا كه بريم گلبهار
ديدن بيد و چنار
ميره جواني
ميره جواني
اهتزاز اين آهنگ ازتعاش، علاقه ووسوسه خانم ها را در رسيدن به محل موعود چندين بار افزايش بخشيده به پنجه هاي نازك پاهاي بلورين شان هرچه بيشتر نيروميبخشيد تابالا ي دونده ها ي بي جان فشار بيشتر وارد آورند. موتر ها مثل پرندگان بالدار به سوي هدف پرواز ميكردند، هنوز زمزمه آهنگ اولي بلندگوي موتر ها كه مستقيم از موج راديو كابل پخش ميشد از پرده ذهن راكبين محو نشده بود كه آهنگ ديگري به همان سلسله بربال امواج بگوش كاروانيان آن سفر رويايي، با اين ابيات به صداي آصف جبل السراجي طنين انداخت:
فابريكه نساجي چالان اس
كاريگرا سويش روان اس
درياي پنجشير آبش روان اس
بيا هوا خوري بريم، به سيل گلبهار هي
القصه هي ميدان وطي ميدان راننده گان نرم خوي وپري چهره كه درميان شان به ندرت مردان ديده ميشد باسرهاي گرم ودماغ هاي تر از هواي خوشگوار به باغ عمومي رسيدند. صفه هاي صامت باغ و درختان چنار شنونده هاي هميشگي غوغاي امواج خرو شان دريا بودند. چنار ها همچون پهلوانان افسانوي شاهنامه با بازوان نيرومندو قامت هاي افراشته به بي نهايت آسمان ها چشم دوخته و با اشاره برگ هاي شان به نغمه گيراي پرنده گان و هواي خوشگوار بهاران بازبان حال صد قنا ميگفتند. يگانه نيرويي كه در پهنه باغ بي اعتنا و پر غرور در مقابل زورمندان جسارت كرده الاشه هاي نازك خانم ها را نوازش ميكرد، نسيم مشكريز و مشكبيز معطري بود كه از گل هاي پتوني عطرو ازخرو شنده گي امواج جرات ميگرفت وتنها آوازي كه بلند تر از صداي هر ثروتمند و قلدر در صحن باغ نعره مي كشيد، غريو امواج وحشي دريا بود كه درهر نعره صدها نعره هماهنگ درپي داشت. آنروز نه تنها گلهاي رنگارنگ باغ را زينت بخشيد ه بود، بلكه زرق و برق جامه رنگين خانم هانيز فضاي باغ را به بازار رنگ چراغ هاي الوان مبدل نموده وآرايش غليظ وعطرافشاني تندوتيز وجود شان باغ را به دكان عطاري بزرگ مانند كرده بود. اندك اندك هنگامه وازد حام باغ بالا ميگرفت ، فاميل هاي اشراف واعيان در صفه هاي نزديك به غرش امواج دريا و خانواده هاي متوسط در اطراف و اكناف دورتر جابه جا ميشدند. گاهي چنين به نظر مي آمد كه گويي در آن باغ بزرگ نمايشگاه لباس برگزار شده و جوا نان شيك پوش با پتلون هاي پاچه فراخ و بوت هاي كري بلند، بچه هاي عاشق پيشه ژيگلو با مو هاي بلند و بوت هاي نوك تيز، دختران موي كرپه يي بالباس هاي بچه گانه و دختران باپيراهن هاي ميني ژوب، ميدي ژوب وماكسي ژوب همه حضور به هم رسانيده و البوم مكملي ازمود هاي از ياد رفته و جوان به نمايش گذشته شده بود. دريكطرف باغ گروه آواز خوانان آماتور ميخواند :
سرپل بهسود دختري ديدم
دختر چه ميگي جيكري ديدم
از گوشه ديگر باغ اين آواز به گوش ميرسيد كه:
سرپل خشتي بيتلي ديدم
و درگوشه ثالث …
ميله گران ده تا پانزده نفر در هرگوشه دور هم جمع بوده و بوتل هاي مشروبات گوناگون آنان را چون گروه هاي زنبور عسل به دورهم جمع نموده بود، در جمع جوانان و نوجوانان سرهاي تاس صدرنشينان ميله ها از دور برق ميزد كه مانند بت هاي برنجي به چشم ميخوردند.
درميان دوشيزه گان ديگر خانم ليلا زن بلند قامت بامو هاي دراز بيشتر از همه جلب نظر ميكرد. ليلا باچشمان آبي و رخسار گلابي روح گرسنه و چشمان تشنه ده ها جوان را به خود مصرف ساخته بود. و مانند آهوي خوش خرام در كنار دريا ميخراميد؛ ليلا در پيراهن ميني ژوپ سرخ رنگ مانند زمرد خونين به چشم ميخورد .
ظاهرا چنان به نظر مي آمد كه گويي همه ميله گران باغ به خاطر خانم ليلا جمع آمده بودند. درحاليكه دود كباب وبوي شراب و عطر گلاب و فرياد رباب در باغ هنگامه برپا كرده بود،بابه كبير دوغ فروش همچون كلنگ زخمي، باكمر خميده در گوشه يي مصروف دوغ فروشي بود، با به كه آنروز شكم گرسنه اش فقط سعادت بوييدن غذا هاي مغذي ومقوي را كمايي كرده بود، سطل آب را برداشته به سوي دريا روان شد. دريا همچنان تسخير ناپذيروسركش ميغريد وگويي بازورگويان و متكبران آن روز اعلان مصاف وزور آزمايي ميداد. بابه خواست سطل بزرگي را كه از جثه لاغروتكيده اش چندين بار سنگين تر بود به دريا فرو برده و آب بگيرد. هنوز سطل را به دريا فرونبرده بود كه نا گهان موج بزرگي آمد و اورا با خود برد. وهنگاميكه موج با جسد پير مرد به كام دريا برميگشت، بابه طعمه ماهيان گرسنه دريا شده بود، گويي ماهيان دريا گرسنه تراز بابه بودند، درهمين اثنا فرياد كودكي بلند شد كه :
آدمه او برد! آدمه اوبرد!
فرياد باعث شد يكبار همه محافل ميله گران تكان خورده از وجود همراهان شان اطمينان حاصل كنند ولي همينكه دوستان همديگر شان را يافتند، گويا ديگر هيچ اتفاقي نيافته بود و دوباره شور و هلهله باغ بالا گرفت و ميله گران سرگرم خود شدند. چند آدم آستين كنده و پا برهنه در مسير امواج دريا دويد ند . تا مگر از گذري در عبدا لله برج، مرده بابه كبير را از آب برون كشند.
فضاي باغ همچنان پراز هياهوو وجوش وخروش وبد مستي وعربده كشي ناشي از بوی شراب ودودكباب بود. خانم ليلاكه تاآنگاه سرگرم خود بود از جابرخاسته با يك دنيا ناز و كرشمه و با گامهاي شمرده و آهسته به سوي دريا رفته بالاي سنگي ايستاده به مستي امواج خيره ماند اما لحظه پس از آن بار ديگر فريادي بلند شد كه:
آدمه اوبرد! آدمه اوبرد!
اين فرياد ها خانواده خانم ليلارا به خود آورد و متعاقب آن صداي نعره مانند به گوش رسيد:
ليلا جان! ليلا جانه او برد! ليلا جانه… !
باشنيدن اين آواز غلغله وغريو باغ جايش را به سراسيمگي واضطراب داد و مردان شكم گنده، زنان چاق ، جوانان فيشني همه به سوي دريا دويدند. هر يك از آنان حاضر بود به مردان آستين كنده و پا برهنه كه مصروف كار هاي خدمتگاري و پخت و پز بودند چندين هزار افغاني بدهد تا خانم را از آب بكشند،، ولي در آن لحظه اين كارامكان پذير نبود چون دريا ترانه نا بودي خانم ليلا را تمام كرده و اورا به سرنوشت بابه كبير دچار ساخته بود. موتر هاي زيادي به سوي عبدا لله برج يعني گذري كه امكان كشيدن مرده ليلا ازدريا وجودداشت به راه افتادو راكبين وقتي به آنجا رسيدند متوجه شدند كه چند آدم آستين كنده وپا برهنه جسدي رااز آب كشيده ميخواستند از تپه بالا بياورند. مردان چاق با نكتا يي هاي دبل، دريشي هاي لوكس و سرهاي تاس و شكم هاي گنده و با شتابزده گي تمام از پشته پايين رفتند، اما متوجه شدند كه جسد، مرده همان بابه كبير دوغ فروش است .هيچيك به سوي جسد بابه كبير نگاه نكرده ، دوباره به تپه در حاليكه ازسرو صورت شان عرق جاري بود بالا رفته بالاي سنگهانشسته به اصطلاح دم راست كردند. درحاليكه مردان آستين كنده وپا برهنه بامشكلات زياد جسد بابه كبير را از تپه بالا مي آوردند. ميله گران سرگردان بارديگر متوجه شدند چند نفر مرده يي را از دريا بيرون آورد . باديدن پيراهن سرخ مرده از دور فهميدند كه جسد خانم ليلا بود. با عجله و شتاب خود را به مرده ساندند .دراين حال آدم هاي آستين كنده وپابرهنه بازهم جسد را از آب كشيده بودند. مردان شكم گنده با عينك هاي ذره بيني و كله هاي تاس، بچه هاي فيشني و زنان چاق بارسيدن به نزديك جسد خانم ليلا واويلا و گريه سرداده روي وموي ميكندند وخود را روي جسد خانم ليلا مي انداختند. مردان شكم گنده هريك دست به جيب نموده بندل هاي صدي و هزاري افغانیگی را به آدم هاي پابرهنه وآستين كنده پيش ميكردند تا جسد خانم ليلا را به بالاي تپه انتقال دهند، اماآدم هاي آستين كنده از دريافت پول اباورزيده مرده خانم ليلا را داوطلبانه به تپه بالا بردند. ازدور موترامبولانس نساجي گلبهار كه به اين منظور آماده شده بود به چشم ميخورد، مردان شکم گنده و زنان چاق مرده خانم ليلا را در امبولانس در حالي باچندين موتر به کابل انتقال دادند كه مرده بابه كبير با پتوي يكي از همان انسان هاي آستين كنده پوشانده دركنار سرك قرار داشت و انسان هاي آستين كنده مات و مبهوت در كنار سرك حيران به خدا ، درباره چگونگي انتقال بابه كبير به فاميلش مي انديشيدند.Ÿ
پایان

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۶, سه‌شنبه

در سوگ به خاک خفتگان ارگو


مه 7, 2014
شماره (174) چهارشنبه /17 ثور 1393/ 7 می 2014
bad
ز پامیر ، ته شو به سوی هری
رو ازغور تا بامیان گریه کن
فرو پاشی پور پولاد را
به آهنگ آهنگران گریه کن
برا » رستما» از دژ داستان
نشین پای این پهلوان گریه کن
به پور خراسان رسان هر کجاست
به هر چار کنج جهان گریه کن

با مقایسه این دوعکس قضاوت کنید


مه 7, 2014
شماره (174) چهارشنبه /17 ثور 1393/ 7 می 2014
تصویر سیلی خوردن نخست وزیر کوریای جنوبی از پدر یکی از دانش آموزانی که در روز 16 آپریل در اثر واژگون شدن غرق شد. نخست وزیر انتقام نگرفت، به گارد دستور دستگیر و زندان کردن این مرد را نداد، و حتی از خود دفاع هم نکرد! او همه مسئولیت حادثه را پذیرفت و استعفا کرد
نخست وزیرکوریایی جنوبی
این عکس دارد دیوانه‌ام می‌سازد؛ دو روز است که لحظه‌یی هم از جلو چشمانم دور نیست. از دید من، این فاجعه‌یی است بدتر از رویداد دردناک بدخشان!
عکس گرفتن در بخشی که هزاران تن زیر خاک خفته اند، آن هم با لبان پر از خنده؟! نمی‌دانم این‌ها چی را می‌خواهند ثابت بسازند با این کار شان؟
از فیسبوک تمیم حمید
تیم عکس گیری

۱۳۹۳ اردیبهشت ۹, سه‌شنبه

خلیفه رحیم بلال، تهمتنی از زور خانه های افغانستان


آوریل 30, 2014
شماره(173) چهارشنبه /10 ثور /1393 / 30 /اپریل 2014
bilal
«استا د رحیم بلال پسر بلال خان نواسه فقیر محمد خان به قول خودش در سال 1294 هجری شمسی در کوچه ریکا خانه شهرکابل چشم به دنیا گشوده است. وی آموزشهای اولیه را نزد ملا مسجد محله خود فراگرفته بعداً شامل مکتب تنور سازی شده ودرنهایت در مکتب صنایع به تحصیل پرداخته است. وی از زمان طفولیت به ورزش وبالخصوص به پهلوانی علاقه داشته، روی این علاقه در سن 12 سالگی در کوچه علی رضا خان کابل نزد خلیفه یاسین شاگرد خلیفه برهان به صفت شاگرد شروع به ورزش پهلوانی نموده است. هنوز چندی از بهار زندگی اش سپری نشده بود که در میان جوانان ورزشکا ر این چهره درخشان پهلوانی چون مشعل فروزان به درخشندگی آغاز نمود. این درخشندگی تا ختم دروه ای حیاتش ادامه داشت.
استاد بلال قهرمان ورزیده ما در 120 مسابقات داخل وخارج از کشور اشتراک نموده وافتخاراتی نصیب خود ووطن عزیزش کسب نموده درهمه ی مسابقات از خود شجاعت ومردانگی بروز داده و کپهای طلایی بدست آورده ولقب قهرمانی در یافته است. از جمله میتوان گفت: در پاکستان با ورزیده ترین پهلوانان چون، امانت علی خان رستم پنجاب، جلندرخان وغلام حبیب خان، در هندوستان در مقابل تییارسنگهه، قیصر سنگهه وگرد اورسنگهه و در ایران در مقابل پهلوان نامی ایران وقهرمان جهانی سروری که وی با او در ده دقیقه تعین شده مسابقه مساوی گردیده بود. سروری کسی است که در مقابل تختی پهلوان نامی ایران وجهان مسابقه داده ومساوی گردیده بود.
استاد بلال مجموعاً 17 مدال طلا و تقدیر نامه از کشورهای که جهت مسابقات شرکت نموده در یافت نموده است. همچنان این استا د در حدو.د سه هزار شاگرد در ورزش پهلوانی تربیه نموده که اکثر آنها پهلوان هستند؛استا د بلال برعلاوه از کلپ های شخصی در شهرکا بل در کلپ های رسمی چون کلپ معارف وکلپ قوای مسلح کشور همکاری ورزشی داشته وشاگردانی دراین کلپ ها تربیه کرده است. از جمله شاگردان کلپ های متذکره پهلوانی چون یوسف خان و قدرت ا لله لقب قهرمانی کمایی نموده اند. برعلاوه سپورت این چهره ای شناخته شده ورزش در رشته معماری وانجنیری مهارت داشته، چنانکه مدت 35 سال در وزارت د فاع به صفت سرمعمار ایفای وظیفه نموده است. در سالهای اخیر به ریاست المپیک کشور شامل کار شده اورا به حیث پدر سپورت لقب دادند.
از جمله ورزشکاران کشتی در کشور به مرحوم استاد نظام، استاد امیر جان، احمد جان، خلیفه ابراهیم، قدرت اله، یوسف خان، اشرف، ستار محمد بالخصوص به تاکتیک وتخنیک محترم خلیل شاگرد خلیفه نعیم برقی که نعیم برقی خود شاگرد استا د بلال است علاقه مند بوده و ورزش پهلوانی آنهارا می ستاید. از جمله خاطرات استا د مسابقه پسرش در مقابل محمود فشنگ پهلوان ایرانی است که عبدالرزاق بلال به ضربه فنی به وی غالب گردید. ناگفته نباید گذاشت که نواسه های استاد بنام بای مصطفی وعلی در رشته پهلوانی و فتبال چهره های شناخته شده بوده و در مسابقات کابل واسلام آباد درخشیدند.
استاد بلال در فیلم مردها ره قول است به حیث ورزشکار ظاهر شده است؛ طوریکه استاد خود می گفت، وی از طرف صبح یک پاچه گا و واز طرف ظهر شوربای، گوشت گوسفند ویک پا و دمبه را همراه شش یا هفت شاگرد خود صرف میکرده است.
استاد رحیم بلال شخص با تقوا، تیز هوش، رحم دل، مهربان ومسلمان با دیانت بوده و در گفتار خویش همیشه دستان خویش را با دیده ی پراشک بلند نموده ودر حق مردمان افغانستان وتمام جهان اسلام دعای خیر می نمود. با دریغ استاد بلال روز سه شنبه 25-1-2000 میلادی مطابق دلو 1378 هجری شمسی به عمر 84 سالگی در اسلام آبا د پاکستا ن با جهان وداع گفت و قرار وصیت اش جنازه مرحومی از اسلام آبا د به کابل انتقال ودر آن جا به خاک سپرده شد.
روحش شاد و جنت برین نصیبش باد.»
کانون فرهنگی افغانستا ن مقیم بلغاریا، نیز یاد وخاطره این فرزندان برومند کشور عزیزمانرا گرامی داشته، ورزش پهلوانی را که یکی از ریشه واساس تاریخی در سرزمین رستمها وسیاوشها وسهرابها وافراسیابها میداند از مسوولین خواهشمندند که، پهلوانان این سرزمین را همیشه زنده وپهلوانی را در ضمیر و قلب انسانهای این سرزمین ونسلهای بعدی جاودانه گردانند.سخن را با دو بیتی فردوسی به پایان می بریم:
درود جهـــان آفرین بر تو باد
خم چرخ گردان زمیـن تو باد
به نیروی یزدان پیروزگر…. یاد پهلوانان نام آور کشور گرامی باد!Ÿ
انترنت

آغازجشن کتابخوانی بر همگان مبارکباد!


آوریل 30, 2014
شماره(173) چهارشنبه /10 ثور /1393 / 30 /اپریل 2014
IMG_4344
IMG_4360
در گرامیداشت از روز جهانی کتاب روز شنبه 6 ثور بکتاش سیاووش نماینده مردم در مجلس نمایندگان یا ولسی جرگه تعدادی کتب، مجلات و جراید و روزنامه ها را به جوانان در شهر کابل اهدا نمود که مورد استقبال گرم جوانان قرار گرفت و جوانان شور و اشتیاق زاید الوصفی در گرفتن کتاب ها نشان دادند.
در بنر این حرکت مدنی نوشته شده بود:«آغاز جشن کتابخوانی بر همگان مبارکباد!»Ÿ

بکتاش سیاووش باکمک های تجاروسرمایه داران ملی شهر کابل به کمک سیلاب زده گان ولایات جوزجان،سرپل وفاریاب شتافت


آوریل 30, 2014
شماره(173) چهارشنبه /10 ثور /1393 / 30 /اپریل 2014
sailabb
در نتیجه سیلاب های ویرانگر اخیر در ولایات جوزجان، سرپل، فاریاب و بادغیس شمار زیادی از مردم کشته و زخمی و بی خانمان شدند. سیلاب ها به حدی ویرانگر و مدحش بود که مردم شب ها را در بام سپری کردند. بکتاش سیاووش و عده یی از نمایندگان مردم در ولسی جرگه یا مجلس نمایندگان با پیغام هایی از همکاری سرمایه داران شهر کابل به ولایات شمال رفت تا کمک های شهروندان کابل را به مردم آسیب دیدۀ ولایات شمال برساند.