۱۳۹۳ تیر ۱۷, سه‌شنبه

سرو رسای هنر 2


ژوئیه 9, 2014
شماره (183) چهارشنبه 18 سرطان 1393 / 9 جولای 2014
mqdefault
گفتگوی ذبیح الله امانیار با ظاهر هویدا
پرسش: چندسال داشتیدکه اولین آهنگ تان ضبط نوار آرشیف نشراتی رادیوشد، آیا از پس آن آهنگ دردلها جای پیداکردید؟
پاسخ: اولین آهنگم ازساخته های استاد زلاند مرحوم بود به این مطلع:
سوزانی ، سازانی /توروح جهانی/دردم راپایانی/ درجسمم چون جانی /ای عشق، ای عشق
چون آهنگ مخالف کرچ صدایم بود، لهذا آن آهنگ مرا معرفی نساخت. زیرا آوازم خصوصیت خاص بخود را داشت که مغایر سازها وآلات موسیقی رادیو بود.
در آنزمان نوازنده های رادیوآهنگهارابه همان کرچ سریاعیارمیساختندوشما میدانیدکه بعضی آلات موسیقی محلی مانند غیچک، دنبوره ورباب، چند پرده محدود یایک (سبتک) دارند که جوابگوی آوازیکه دو سبتک باشد، نمیباشند. به همین منظور برای مدت یکسال آهنگ جدیدی نسرودم تااینکه ارکسترآماتورراتشکیل داده وبه اجرای برنامه ها پرداختیم. بعدازاجرای سه برنامه، ارکسترمایگانه ارکستری بودکه شهرت زیادی بدست آوردوحتاگفته می توانم که یگانه ارکستررادیوبودکه باسازهای شرقی و غربی دردل مردم جابازکرد. گرچه درارکسترشماره دوم رادیوافغانستان آلات موسیقی غربی جاداشت، ولی ارکستری راکه ماایجادنمودیم موردتوجه جوانان قرارگرفته وشهرت یافته بود. دراین ارکسترهنرمندان ونوازندگان خوب، آهنگساسان مجرب چون شادروان نینواز، خودم که دایم برای خودآهنگ میساختم وبعدترمسحورجمال واحمدولی همکاری داشتند. ازچهره های این گروپ موسیقی که زود به شهرت رسید، خودم بودم وآنهم بخاطریکه آوازبخصوص داشته ودرموردآهنگها وتصانیف سلیقه بخرچ میدادم. البته مردم هنرپروریاری ام رسانیدندکه درطی چند ماه شهرت کسب کنم ومردم بصدایم علاقمندشوند.
پرسش: مادرچشمان شماحالت بخصوص رامشاهده کرده، گویاچشمان سحرآمیزدارید، تصدیق میدارید؟
پاسخ: به این مساله زیادمتوجه نشده ام. ولی این مطلب راازچندتن دیگرقبلا شنیده ام، وتعدادی زیادی ازبانوان ودوشیزه گان این موضوع رامطرح ساخته بودند، باید بگویم چشمهای من ازنظرخودم فقط دوچشم است وشاید ازنظربعضیها چیز دیگرباشد. ولی معمولاانسان های درجهان بوده اندکه واقعا درچشمان شان نیروی اسراری نهفته بوده. پسربچه هفت ساله یی امریکایی نیروی اسرارآمیزی درچشمهایش داشت که زمانی به طرف قاشق وپنجه یی نگاه میکرد، شکل آنها تغیرمیکرد وتقریبا ذوب میشد. ویاراسپوتین یا شیطان مقدس که ظاهرا شخصیت روحانی بود ودر دربار تزار زندگی میکرد چشمان سحرانگیزی داشت. در حالیکه خودش آدم زشت و بدقیافه وبدبویی بود ولی تمام زنان دربار وحتا ملکه تزار تحت تاثیر او قرار داشتند. ولی مطمین باشید چشمان من آن خاصیت را ندارد.
پرسش: ازبرادران وخواهران خودبگویید، آیاچون شماشاخ شمشاد وبلندبالا میباشند وبه موسیقی دسترسی دارند؟
پاسخ: ما پنج برادربودیم. یک برادرم زمانی بدنیا آمد که فقط یک ماه از فوت پدربزرگوارم سپری شده بود. او در اثرسوءتغذی بعداز چهل روز وفات نمود. برادر دیگرم محمدعمرنام داشت او متاسفانه در دوسالگی در اثرسوء تغذی در بالای دستان مادرم در شفاخانه مستورات کابل جان داد. دو برادرعزیزم که الحمدا لله در قید حیاتند، موزیسین وکمپوزیتور شناخته شده کبیر جان هویدا که اکثر آهنگهایش را احمدولی، حیدرسلیم و رحیم جهانی سروده اند. برادر کوچکم منیرجان هویدا مطبوعاتی شایسته که دایم با کتاب و مطالعه وسینما سروکار داشته وقبلاً کارمند اداره هنروادبیات رادیو افغانستان بود. این دوبرادرعزیزم فعلا در امریکا زندگی دارند.
پرسش: ازاولین آهنگتان یادنمودید، لطفاازاولین کنسرت تان خاطره یی نقل کنیدوازسفرهای هنری تان بگوییدوهمچنان ازسایرگوشه های زندگی تان معلومات دهید.
پاسخ: اولین کنسرتم راتوسط ارکسترآماتورازطریق رادیوافغانستان اجراکردم. درآنزمان موسسه یی بنام (هنری تیاتر) وجود داشت واستاد خیرمحمد خیرزاده، که در رشته سینما وتیاتر تحصیلاتش را تازه از امریکا تکمیل ودوباره به وطن برگشته بود در راس این موسسه تقرر حاصل نمود. آرزو داشتند تا تیاتری مدرنی راهمانند سایرکشورهای اروپایی درکشور ایجاد کنند. وقتی از ارکسترآماتوران آگاهی حاصل کردند خوشنود گردیده ازما دعوت نمودند تاباهنری تیاترهمکارشویم. مااین دعوت راپذیرفته وشامل موسسه هنری تیاتر گردیدیم. اولین کنسرتی راکه درمقابل مردم اجرانمودیم درشب سوم عروسی محمدنادر فرزند ظاهرشاه، پادشاه وقت بود. چون شهزاده نادردر لیسه استقلال همصنفی مابودازمادعوت بعمل آورده بودتادرعروسی اش اشتراک نماییم. اولین کنسرت را در عروسی شهزاده نادر درمقابل خانواده سلطنتی، مهمانان ومدعویین خارجی وداخلی واعضای سفارتخانه های کشوهای خارجی اجرانمودیم. درختم کنسرت پادشاه مارابه حضورشان پذیرفتند ومورد نوازش قراردادند.
بعدازآن دراثرفعالیتهای استادخیرزاده وسیدقاسم رشتیارییس مستقل مطبوعات وقت(بعدتروزارت اطلاعات وکلتور)، موسسه یی هنری تیاتر، به ریاست هنرهای زیباواستادخیرزاده رییس آن مقررگردید.
(عزیزآشنا)سرگروپ ارکستر، چون مشغولیهای تجارتی داشتند. بناءً درغیاب ایشان من ازگروپ هنری وارسی می کردم. درجریان کارهای روزمره مشاجره های لفظی میان من وآقای خیرزاده وسیدقاسم رشتیاواقع شدودرنتیجه روابطم باوزارت اطلاعات وکلتورقطع گردید. نزدآقای ناشررییس سپین زرشرکت، که درپهلوی وزارت اطلاعات وکلتورقرارداشت، مراجعه وپیشنهاد نمودم تااجازه دهنددرشبهای ماه مبارک رمضان در (کافی حوض) کنسرت اجراکنیم. ایشان پذیرفتندوما خلاف میل وزارت اطلاعات وکلتوربرای مدت یک ماه هر شب درآن محل کنسرت اجراکردیم. این کافی بیش از (۱۵۰)نفربیشترگنجایش نداشت، ولی درهمین مدت تماشاچیان علاقه گرفته وحتادرخارج محوطه محل کنسرت درصفهاایستاده تماشاگرکنسرت بودند. زمانیکه محترم ابراهیم عباسی بصفت رییس رادیو مقررشدند، شرط اول ریاست خویش رااین گذاشته بودندتاارکسترآماتوردرچوکات رادیوفعالیت داشته باشد. موردقبول وزارت واقع شده بود. به این ترتیب ماداخل تشکیلات رادیوشده ودرسال (۱۹۶۵)اولین کاری راکه انجام دادم، کنسرتی بوددرتالارادیوافغانستان. سه باردرکشورهای سویدن وانگلستان برای افغانهای عزیزم کنسرت اجرانمودم. درکشورآلمان بیش ازده بار درشهرهای مختلف وهمچنان درکشوهای کاناد، سویس وفرانسه کنسرت اجرانموده ودرحدودهشت ونیم ماه در شهرهای مختلف امریکاکنسرتهای باشکوهی رابرای افغان های عزیزم اجراداشته ام. البته این کنسرتهاپس از مهاجرت ازافغانستان بوده است. درسالهای(۱۹۷۱ـ۱۹۷۲)م چندینباربه ایران سفرهای هنری وکنسرتهای داشته و درشومن های تلویزیونی آقای قریب افشار، ظاهروهویداشده ام. همچنان باشومن بزرگ ایران آقای فریدون فرخزادمدت یکسال همکاری کرده واین همان سالهای است که آهنگ(کمرباریک)رادرایران اجرا کرده بودم وآن آهنگ شهرت بزرگ کسب نمود.
پرسش: شوهای رادیویی تان دررادیوافغانستان بنام (قطی عطار)شنونده های بیشمارداشت ولی درآنزمان برنامه راادامه ندادیدعلت چه بود، چه زمانی کشورراترک ومهاجرشدید؟
پاسخ: پنج روزقبل ازخروج قشون شوروی دراول فبروری(۱۹۸۹) ازوطن خارج شدم. خود را در افغانستان بی امنیت می دیدم. چون عده یی ازاعضای حزب دیموکراتیک خلق ازمن دل خوش نداشتند. زیرا فردغیرحزبی بوده و هرجا باصراحت آنهار اانتقاد مینمودم. سه روز بعد از رفتن من خانمم با دو دخترم وسه پسرم که کوچکترین شان شش ماه بیش نداشت کشور را ترک گفتند. برای دوسال درهند اقامت داشتم ولی هیچگونه فعالیتی هنری نداشتم. درسال (۱۹۹۱)م واردشهر هامبورک کشور آلمان شده واز آن تاریخ تاکنون درهمین شهربافامیلم زندگی میکنم.
ازگوشه های دیگرزندگی ام بگویم، از آوان سیزده سالگی که به تیاتر رو آوردم و با استادان با نام و نشان چون استاد بیسد، حمیدجلی، استاد رفیق صادق، سید مقدس نگاه، یوسف کهزاد، عظیم رعد، اکرم نقاش، و دیگران آشنا وهمکاری را آغازکردم. ازهمانزمان به گویندگی وبرنامه سازی علامندبودم. درسال(۱۹۶۶)م با برادرم کبیرهویداغرض تحصیلات موسیقی دردانشگاه (چایکوفسکی)به اتحادشوروی رفتیم. برای باراول در آنجاباتلویزیون وبرنامه های تلویزیونی آشناگردیده و یکی ازآرزوهایم این بودکه درپهلوی آوازخوانی اگر بتوانم یک شومن خوب تلویزیون وگوینده رادیوشوم. امامتاسفانه درسالهای اخیرتحصیل ازشوروی مارااخراج نمودند. وقتی دوباره به وطن برگشتیم بعدازیکسال راهی کشورایران شده ودرانجاچیزهای خوب وآموزنده یی راازفریدون فرخزادآموخته ودربازگشت به وطن، نمایش رادیویی راایجادنمودم. این برنامه یک تیاتر رادیویی بودکه باهمکاری استاداکبرروشن، حاجی کامران ، عزیزا لله هدف، سردارمحمدایمن اجرامیشد. بعدازآنکه نشرات تلویزیون آغازیافت درآن برنامه(قطی عطار) رابه شوگذاشتم. این برنامه درسال(۱۳۵۷)خورشیدی آغازوبصورت زنده یا(لایف)اجراوپخش میگردیدکه گرداننده وشومن آن من بودم. در اثرجنگهای خانمانسوز که درکشورازطریق دشمنان وطن راه اندازی گردید تمام عرصه های وطن دگرگون وهرچیزدرهم وبرهم شد که برنامه قطی عطارهم صدمه دیدوپاشان شد.
پرسش: مساله خاص رادرمیان گذاشته ایم. قبلا با نام وآواز تمام هنرمندان عزیزآشنایی داشتیم، ولی متاسفانه امروز تمام صداها همگون بوده و نمیتوانیم که هنرمندان تازه کار را ازهم تفکیک بداریم دلیل چیست؟
پاسخ: درگذشته معیارهای برای انتخاب آوازوهنرمنددر نظرگرفته میشد. کمسیونی مرکب استادان واهل موسیقی، امتحان آواز رااخذمینمودندوبه صداهای که ازامتحان موفق بدرمی آمداجازه ثبت آهنگ داده میشد. امروزآن معیار وجودنداشته وهمه گلهای خودرو، درساحه یی هنر روئیده وآوازمیخوانند. خاصتادرمحیط غربت ومهاجرت که دنیای سرمایه داری است واجرا کننده همه کارهابدست پول افتیده بنااین عمل بالای موسیقی نیزتاثیرانداخته وازین سبب گلهای خودرو هرآهنگی راکه خواسته باشندثبت وباپرداخت مقدار پول زمان تلویزیونی راخریداری وآهنگهای شانرابدون کدام قیدوشرط نشرمیکنند. وخود را هنرمند معرفی مینمایند. بدون آنکه دانسته باشند موسیقی چیست؟وهنرمندکی میباشد. اماخوشبختانه درین ساحه استثناهای هم وجودداشته، جوانانی بااستعدادی که خودرادرجامه موسیقی ملبس ساخته وچشم وچراغ آینده موسیقی گردیده اند. بگونه مثال میتوانیم ازهنرمندشایسته وبینظیر مرحوم نصرت پارسانام برد. اوهمه ساله برای آموختن موسیقی نزداستادان موسیقی به هندوستان سفرهای داشت وعلماموسیقی آموخته بود. مهدی جان هنرمندعزیزیکه درشهر(وانک اوور)آلمان زندگی دارد واقعاموسیقی رادرست آموخته ومایه یی افتخارموسیقی افغان میباشد. جوان عزیزی به اسم هارون ازجمله این گلدسته هااست. ولی تعداداین جوانان واقعاهنرمنداندک بوده، متاسفانه این ناهنجاریهامحصول جنگ ومهاجرت وزندگی پراگنده درغربت است.
پرسش: در مورداتحادیه یی سراسری هنرمندان که مرکزآن درامریکاست، نام نهایت برزگ میباشد. شما در مورد آن چه نظردارید؟
پاسخ: تجارب مادرمورداتحادیه سازی موفق نمیباشد. زمانیکه به آلمان آمدم عده یی ازجوانان دورهم جمع شدندواتحادیه یی راتحت نام کانون فرهنگی افغانستان ایجادداشته که توجه بیشترآن هنرموسیقی بود. ولی متاسفانه این اتحادیه بیش ازشش ماه دوام نیافت. دلیل این بودکه درین کشورهابایدهمه کارکردونان خورد. به همین ترتیب دوستانیکه درآغازتصمیم گرفتند تاتشکل هنری راایجادنمایندولی چون مصروف کاروبار زندگیشان شدند، اتحادیه راترک گفتند. درمورداتحادیه سراسری هنرمندن که درامریکاعرض وجودکردوآقای شهرانی درراس اتحادیه ومعاون شان آقای حبیب زی که هنرمندونقاش هستند، قرارگرفتند. ولی متاسفانه در آغازکاراشتباهاتی صورت گرفت. به این مفهوم که اتحادیه سراسری تشکیل شد، بدون آنکه اتحادیه یی در بساازکشورهاوجودداشته باشد. وقتی ازاتحادیه سراسری میتوان سخن گفت که قبلااتحادیه های اینجاوآنجاتشکیل شده باشدوبعدانمایندگان این اتحادیه هادورهم جمع شوندواتحادیه یی سراسری رابوجودآوردند. امادرحالی که اتحادیه های مستقل ومتشکلی بوجودنیامده باشد، چگونه میتوان ازاتحادیه یی سراسری نام برد. درحالی که اتحادیه یی نوپیدادرامریکااین مساله راخودسرانه وبدون تماس باهنرمندان اعلان کرده بود. ونتیجه هم چنین بوده که تاکنون هیچ دستآوردی ندارد. وکارشان دردی رادوانکرده وجزنقشی درروی کاغذچیزی دیگرنیست. اتحادیه ازهمان آغازتاامروزیک اتحادیه یی فلج وبی ارزش بوده وکدام فعالیت چشمگیر نداشت وحرفهایکه دراساسنامه آن بودمشابه اساسنامه حزب دیموکراتیک خلق میباشد.
پرسش: دیریست ازشماآهنگهای جدیدنشنیده ایم، علت چیست؟
پاسخ: هنرمندگاهی آفرینش داردوگاهی ندارد. گاهی سرحال وگاهی بیحال میباشد. حوادث واتفاقات زندگی خصوصی اجتماعی برروندآفرینش هنری تاثیردارد. حوادث سالهای اخیرجهان ماخیلی متاثرکننده است. شما به عراق بنگرید، به افغانستان نظراندازید، که خیلی آزاردهنده بوده ومن منحیث هنرمندبااحساس نهایت ناراحت میباشم. باآنکه عراق هزارهاکیلومترازما فاصله دارد، ولی سرنوشت انسانهاازهم دورنیست وبنی آدم اعضای یکدیگراند. مدتهاستکه ذهنم به یک خندق گل آلودمبدل گردیده وهیچ نوع ایجادگری ازمن ساخته نیست. نه آهنگی ساخته ام ونه سروده یی، ولی هنوزامیدباقیست وهمانگونه که روزی وروزگاری شعر های حماسی چون(نازم آن مشتی که فرق زورمندان بشکندـ بشکنددستی که بازوی ضعیفان بشکند) راخواندم، بازهم صدای اعتراضی خودرانسبت به مسخ شدن انسانیت بالاخواهم کرد. در (سی دی)جدیدم که در بازارعرضه شدشعری ازاستادواصف باختری راخوانده ام
چرابه سوی فلک هادری گشوده نشد
سرودفجرزگلدسته هاسروده نشد
چه بذرهاکه فشاندیم درکویرخیال
یکی جوانه نبست ویکی درو، ده نشد
ردیف آهنگهای جدیدم میباشد.
پرسش: ازخاطره های تلخ وشیرین تان چه حرفهای دارید؟
پاسخ: خاطره آوازخوان شدنم راقبلاحکایه نمودم. خاطره خوشی راحکایه میدارم: روزی ازپهلوی شفاخانه ابن سینا میگذشتم. پسری (۱۲ـ۱۳) یی را دیدم که بدستش بوتل نوشابه ییکه درآن زمان آنرا سودا و اتر میگفتند مینوشید وبا کودکان دوروبرش بازی میکرد. چشمش به من افتیده گفت: شماظاهرهویدا نیستید؟گفتم خودم هستم. آهنگ (صحبدم. . ) راشماخوانده اید؟گفتم بلی. من هنرمند مردم خودبوده ودایمادرخدمت شان قراردارم. پسرک بامحبت زیادگفت هویداصاحب من به آوازشماشدیداعلاقمندم وازشماخواهشی دارم اگرقبول کنید. گفتم بفرمایید. گفت من همین نوشابه خودرابرای شماتحفه میدهم. شمااین رانوش جان کند. دیدم نیمه بوتل سوداراخودش نوشیده وحتماخوش داردتاهمه یی آن رابنوشدولی حالا چیزی راکه خوش داردمیخواهدبه من تحفه دهد. گفتم من هم پیشنهادی دارم، این تحفه بزرگت راپذیرفته آنرامینوشم، وبرای خودت یک بوتل سوداواترتازه ازطرف خود تحفه میدهم. پسرک پذیرفت وهردوخندیدیم. ازسرووضع آن پسرمعلوم بودکه زندگی فقیرانه یی داشت واین برخورددایمادرذهنم باقیست.
پرسش: آیافرزندان راه تانراتعقیب نموده اند؟
پاسخ: سه پسرعزیز بنامهای آرش هوید، علی هویدا و مسیح هویدا. آرش هویدا با موسیقی مدرن غربی آشنایی کامل داشته وکمپوزیتور خوبی بوده، اهنگها را هارمونیزه نموده در نواختن گیتار، کیبورد و طبله مهارت داشته واز همه مهمتر آوازخوان قبول شده نسل جوان میباشد. کمپوزهای را دراختیار هنرمندان نسل جوان قرار داده واستدیوی بزرگ ثبت آهنگ هارامونتاژ و درخدمت علاقمندان هنر وهنرمندان عزیز قرار داده است.
علی هویدا درنواختن کیبور دوطبله مهارت داشته واکثرا درکنسرتهای فرهاد دریا او را در نواختن کیبورد همرایی نموده و با سایرهنرمندان نیزهمکاری میکند.
مسیح هویدا هژده سال عمرداشته با آنکه به موسیقی علاقه مندمیاشد، ازدلباختگان فوتبال است درآلمان در یکی ازتیمهای مشهور فوتبال بنام (سن پاولی) از بازیکنان برجسته آن بوده وسرسختانه عاشق این شاخه سپورت میباشد. ژاله هویدا آواز نهایت خوب و رسا داشته دریکی ازآهنگ هایم مراهمراهی داشته چون ازدواج نموده و صاحب طفلی است بنا برای مشق وتمرین فرصت نداشته ازموسیقی دورمانده است. لیلی هویدا با آنکه صدای خوش دارد ولی هیچگاه آوازنمیخواند. اما با خود بعضا آهنگهایرا زمزمه میکند. اولاد هایم در پهلوی موسیقی تحصیلات شان راتکمیل وهریک دررشته یی تخصص حاصل نموده اند

۱۳۹۳ تیر ۱۰, سه‌شنبه

سرو رسای هنر


ژوئیه 2, 2014
شماره(182) چهارشنبه 11 سرطان 1393 / 2 جولای 2014
hqdefault
گفتگوی ذبیح الله امان یار با ظاهر هویدا
مرحوم ظاهر هویدا از هنرمندانیست که در تاریخ موسیقی آماتور افغانستان جایگاه خاص و برجسته دارد. جالب است اگر بدانیم که این سیمای برجسته هنر از فراز و فرودهایی به این مرتبه رسیده که حتا تصورش دشوار میباشد، بیایید این مسیر پر از فراز و نشیب رسیدن به قله شهرت هویدا را در گفتگوی ذبیح ا لله امانیار با هویدا از زبان خودش بخوانیم:
پرسش: چطور دریافتید که آوازخوان هستید؟ درآغازچگونه خود را به مردم معرفی نمودید؟ بعد چه تصامیم پیرامون هنرتان درپیش گرفتید؟ خلاصه اینکه چه وقت چون ماه چهارده هویداشدید؟
پاسخ: نام خدا این سوال تمام زندگی مرا دربرمی گیرد که ظاهرا مختصر، ولی پاسخ بدان باید خیلی مفصل باشد. البته سوال شماخیلی ژورنالستیکی وماهرانه طرح شده، ولی جواب من این چنین ماهرانه نخواهدبود. به هرحال میپردازم به پاسخ سوال تان:
کودکی بودم که خود را درمزارشریف یافتم. پدربزرگوارم درآنجا وظیفه دولتی ورسمی داشت وبه صفت مدیر اتاقهای تجارت آن ولایت ایفای وظیفه میکرد. او مرد روشنفکر و اهل مطالعه وقلم و موسیقی بود و موسیقی را نهایت دوست داشت. درآنزمان کتابخانه یی بسیار باارزش وکتابهای معتبررادراختیارداشت. در ضمن طبع شعری داشت وسروده های راسروده بود. در آنجادوپایه هارمونیه، یکی برای کبیرهویدای سه ساله دیگری برای ظاهرهویدای پنجساله خریداری نمود. در آنزمان درشهرمزارشریف جوانی به اسم(رمضان) یگانه آوازخوانی بود که بموسیقی دسترسی وفعالیت داشت. در محافل عروسیهاوشادیهای مردم اشتراک میکرد. این جوان تا آنوقت ازدواج نکرده بود وبخاطردارم که پدرعزیزم او را استخدام نمود تاهارمونیه را برای ما بیاموزاند.
درطول چندسالیکه مانزد او هارمونیه می آموختیم، درهمین فاصله او ازدواج نمود وبرای بار اول در زندگی درمحفل عروسی استاد هارمونیه هنرنمایی نمودیم. هفت ساله بودم که پدربزرگوارم وفات یافت. بعد از مرگ پدر آموزش موسیقی متوقف، زندگی ما ابتر، آواره وخانه بدوش و درکشورخود متواری گردیدیم. زمانیکه بکابل آمدیم برادرانم (کبیر) پنج ساله و (منیر) یکساله بودند. آنچه اندوخته داشتیم همه در کابل به باد فنارفت وزندگی برای ما نهایت مشکل شده بود. خانه بدوش وکرایه نشین شده وحتی درسالی چندین بارکوچ کشی ونقل مکان مینمودیم. مادر بزرگوارم درکابل ما را شامل مکتب نمود وموسیقی را ترک گفتیم زیرا امکانات میسرنبود ولی گاه گاهی نظربه علاقه یی که به موسیقی داشتیم در اوقات فراغت بین هم مشق و تمرین موسیقی داشتیم. به هرحال به تحصیل ادامه داده تا اینک درمکاتب روزی رابه عنوان روزمعلم تعین و از آن تجلیل به عمل میآوردند.
من وکبیردرصنفهای ششم وهفتم مکتب استقلال درس میخواندیم. درجشن های معلم عادت برآن بود که هرصنف کمپی داشت و در آنجا همان صنف اگر هنرمندی می داشت برای معلمین وشاگردان سایرصنوف که درآن خیمه میآمدند، نمایشاتی را انجام داده وازآنها پذیرایی میکردند. همه راچای وبسکویت وشرینی میدادند. یکی ازدوستان خانواده ماکه قبلا به شوروی رفته بود، دربازگشت (ماندولینی) باخودآورده بود. روزی به منزل ما آمد ومشاهده نمود که مابا یک(تونت) کوچک پلاستیکی که ازجایی دریافته بودیم تمرین موسیقی مینمودیم. دوست ما که انجنیرعزیزنام داشت گفت من ماندولینی را از شوروی باخودآورده وازآن استفاده نتوانسته برای شمامیآورم.
همان بودکه ماندولین رابرای ماآورد. کبیر هویداکه استعدادعالی درموسیقی داشت، بنواختن ماندولین آغازکردوزودآموخت. به تعقیب اومن ماندولین راآموختم. درجشن معلم برای باراول به صفت ماندولین نوازان لیسه استقلال سهم گرفتیم. در جشن معلم مانندجشن استقلال هروزارتخانه یک کمپ داشت وگروپی ازموسیقی نوازان رااستخدام میکردند تابرای مردم نمایشاتی راانجام دهند. درجشن معلم هر صنفی دارای خیمه یی کوچکی بود. هرمکتب ازخودارکستر موسیقی وتیاترجداگانه یی داشتند.
درآن زمان دومکتب نظربه سایرمکاتب پیشقدم تربودند. یکی لیسه استقلال ودیگری لیسه نجات که بعدا به لیسه امانی مسمی شد . مکاتب پسران ومکاتب دختران اکثرا درکمپه، برنامه های هنری را مشرکا اجرا میکردند. چنانکه مکتب استقلال بامکتب ملالی که زبان خارجی هردومکتب فرانسوی بودومکتب امانی بامکتب زرغونه وبه همین ترتیب سایرمکاتب پسران ودختران باهم فعالیتهای مشترکی را ازپیش می بردند. دراولین جشن معلم، شهید فضل احمد ذکریا (نینواز) که ازفارغ التحصیلان مکتب استقلال ودرآن زمان کارمند وزارت امورخارجه بود، سرپرستی گروپ موسیقی مکتب استقلال رابه عهده وسرپرستی بخش تیاتر را محترم استاد محمدعلی رونق بدوش گرفته بودند. آقای رونق ازفارغان مکتب استقلال وتحصیل کرده فرانسه واز کارگردانهای نهایت معروف کشور که آثار(مولیر) توسط ایشان درافغانستان معرفی گردید. درابتدا قبل ازفرا گرفتن ماندولین درسن۱۳سالگی به تیاتر روی آورده بودم و درنمایشات مکتب نقش فیلسوف در درامه (ازدواج اجباری) اثر مولیر را ایفا و به نام محمدظاهر فیلسوف در مکتب مشهور بودم. دوسه سالی به همین ترتیب جشن معلم برگزار میشد وما در آن نقش آفرینی میکردیم. درسال دوم که من ماندولین را مینواختم درنمایشات مکتب آهنگی بایدبشکل کورس خوانده میشد. آهنگ را هنرمندخوب ما اکبر رامش که حالا خداوند (ج) او را بیامرزد اجرامیکرد ومحترم شهید نینواز آنر اکمپوزنموده بود وباید قسمتی ازین آهنگ بصورت کورس اجرا میشد. برای اجرای کورس احمدشاه علم، عزیز تسلیم و من انتخاب شدیم. صدای من نظربه سایر صدا ها بلندتر بود. محترم نینواز شهید و احمدشاه علم صدایم را پسندیده ازمن تقاضا نمودند تا آهنگ بسرایم. وهمان بودکه آهنگی راتهیه وقراربود در روز اجرای کنسرت مکتب درسینمای کابل، قبل ازآنکه نمایشنامه روی استیژ آید، بخوانم. درین کنسرت (حمید جان اعتمادی) که از خانواده سلطنتی بود وآواز خیلی خوبی داشت، هرچند در رادیو آهنگ نخوانده بود، ولی درمحافل خصوصی میخواند چون آوازخوب داشت همه وبخصوص خانمها او را بیشتردوست داشتند، اشتراک داشت و ارکستر را رهنمایی میکرد. انانسر دربالای استیژانانس داد که حالا حمیدجان اعتمادی آهنگهای راپیشکش تان میسازد. مردم باکف زدنهای پیاپی او را استقبال مینمودند ولی حمید جان نمیخواست که بالای استیژ حاضر وآهنگ بسراید. او دست مرا گرفته و بالای استیژ با خود برده گفت که بخوان من ناچار روی استیژ به عقب مکروفون قرار گرفتم. ارکستر مرا در آهنگم همرایی نمود ولی مورد علاقه مردم واقع نگردیدم، همه صد امیزدند: حمید جان حمید جان وکف میزدند. تماشاچیان مرا نمیخواستند که برایشان بخوانم. زیرا باراول مردم یک آدم درازقامت بارخساره های درون رفتگی وبد لباس را میدیدند که آواز میخواند. بهرحال یتیم بچه بودم، وضع اقتصادی ام خراب بود. به این ترتیب موردتوجه مردم قرارنگرفتم و مرا نخواستند. فقط همه حمید جان اعتمادی میگفتند وبس. با یک تعظیم بیمعنا استیژ را ترک وعقب صحنه رفتم. این مطلب رابه خاطری باطول وعرض بیان داشتم که همین نقطه یی عطفی بوددرزندگی هنری من. نقطه یی عطف و چرخش به سوی موسیقی بصورت جدی. ازهمین نپذیرفتن مردم درهمان لحظه ودرروی همان استیژ، ازهمان جاآغازیافت. درآنروزخیلی ناراحت بودم، مرا نپذیرفته بودند ، مرانخواستند بخوانم. درآن تالاردوستان ونزدیکان من نیز حضورداشتند. ازآنهاشرمیده بودم. به هرحال بخش موسیقی ختم شدونمایشات تیاتری آغازیافت. درنمایشنامه (ازدواج اجباری)اثرمولیرنقش فیلسوف راخوب اجرا کردم وهمه حاضرین برایم کف زده وسخت مورد استقبال واقع شدم. نمایشنامه پایان یافت امامردم همچنان برایم کف میزدند. چون ریش ولباس قرن(۱۷ـ۱۸)م رابه تن داشتم هیچکس مرانشناخته که من همان آوازخوانی میباشم که چندلحظه قبل مرانگذاشته بودند بخوانم. ارکستر بنواختن آغازکرد وپرده استیژآهسته آهسته بازشد ومن باهمان سرووضع ولباس نمایش درامه شروع به خواندن آهنگی نمودم. درختم آهنگ چنان مورد استقبال مردم قرارگرفتم که فکرش راهم کرده نمیتوانستم. مردم برایم کف میزدندجلوصحنه رفته ریش، کلاه وچپن نمایشنامه فیلسوف راازخوددورساخته گفتم: حاضرین گرامی من همان آوازخوانی هستم که چندلحظه قبل مرا نگذاشتید آوازبخوانم. حالامرا تشویق نموده کف میزنید. استیژراترک گفتم. چندلحظه بعددوباره روی استیژبرگشته ودرمقابل مکروفون قرارگرفته گفتم: حضارگرامی! قبلا که من میخواستم برای شما بخوانم، شما نخواستید. حالاکه شما میخواهید من نمیخوانم و استیژ را ترک گفتم.
ازهمان زمان لذت نی گفتن رادریافتم. نی گفتن دربرابر نا معقولیته، نی گفتن در برابر زورگوییها و تحمیل کردنه، نی گفتن در برابر حق تلفیهاو. . . . این بود قصه یی آوازخوان شدنم که ازهمین جا آغازشد.
به تعقیب آن باهنرمند گرامی عزیزآشنابه رادیو مراجعه وهمکاری هنری ام را آغازنمودم. اولین ارکستر آماتور را تشکیل و در سال (۱۳۴۲) خورشیدی برای باراول برنامه های خودراازطریق رادیوافغانستان پخش کردیم. ازآن وقت به بعدظاهرفیلسوف ظاهرهویدا گردید. Ÿ
بقیه در آینده

۱۳۹۳ تیر ۳, سه‌شنبه

استاد شیدا هنرمندی شوریده حال


ژوئن 25, 2014
شماره(181) چهارشنبه 4 سرطان 1393 / 25 جون 2014
ustad%20shaida-2
استاد شیدا درچهاردهی کابل به دنیا آمد و در خرابات زیست وآخرالامردراثرحادثۀ ترافیکی درشاهراه کابل ، چاریکار چشم ازجهان بست .
درسال 1295 خورشیدی در خانه خلیفه قربانعلی رباب نواز پسری به دنیا آمد که نامش را غلام دستگیر گذاشتند . خلیفه قربانعلی در دستۀ استاد قاسم افغان رباب می نواخت ویکی از هنرمندان ممتاز در رشتۀ خود بود .
غلام دستگیر، آوان کودکی را به دامان والدین خود درقریۀ موسهی چهاردهی به صباوت رسانیدو از سن ده ساله گی نزد کاکایش استاد نوروز به فرا گیری هنر موسیقی به شکل اساسی آغاز نمود . مدتی هم دست شاگردی به استاد غلام حسین پدر استاد محمد حسین سراهنگ دراز نموده وبه فرا گرفتن اساسات موسیقی پرداخت . سپس آگاهی اش را نزد استاد عبدالوحید خان درکشور پهناورهند به کمال رسانید .
غلام دستیگر در آغاز هنرمند شوریده حال بود. غزل های ناب شعرای ماقبل و معاصر را درقالب راگ ها می خواند و حین اجرای آهنگ ها حرکاتی هیجانی از خود نیز نشان می داد که نزد شنوندگانش به غلام دستیگر دیوانه مشهور بود. این شور و هیجان بالای شنونده گانش نیز بی تاثیر نبود وهمه را با خود مست می ساخت تا اینکه یکی ازعلاقه مندانش لقب « شیدا » را به او داد و این لقب هنری تا اخیر عمرش باقی ماند . استاد شیدا این مطرب سرمست واین خراباتی لولی وش به موسیقی و به خصوص به غزل خوانی کشور ما جان داد و باتنی چند موسیقی را در پیچ وخم های نم آلود ومرطوب کوچۀ خرابات به نوا در آورد و آنرا نام و نشانی بخشید .
استاد غلام دستیگر شیدا درسال 1346 خورشیدی با استفاده ازیک بورس هنری به شهر بنارس هند رفته وبه معلومات هنری اش در مکتب موسیقی آن شهر افزوده و بعد از شش ماه دوباره به کابل برگشت. استاد شیدا درکنسرت های داخل کشور وخارج از افغانستان نیز اشتراک نموده وحایزده مدال هنری در بخش غزل خوانی و تهمری خوانی گشته است. وزارت اطلاعات وکلتور وقت لقب « استادی » را نیز به وی اعطا نمود .
استاد شیدا در اکثر کنسرت هایی که به افتخار تجلیل جشن استقلال افغانستان در ماه سنبله هر سال دایر می شد در پهلوی استادان هندی مانند استاد امیر خان ، ولایت حسین خان ، بیم سنجوشی و غیره هنرنمایی می کرد و از خود سبک و مکتب مخصوصی داشت که بنام طرز شیدایی مشهور گشت.
استاد شیدا درکنسرت های خویش در جمله غزلیات وطرز های راکه با آواز گیرایش می سرایید یکی هم آهنگی بود از ساخته های استاد حفیظ ا لله خیال تحت مطلع « یار دمی بشنواین ناله و افغان من » که آن را با شور و هیجان خاصی می خواند. این آهنگ استاد شیدا آنقدر سرزبانها بود که اکثرهنرمندان آنرا کاپی می نمودند و درخارج از کشوریکی ازهنرمندان هندی نیزآنرا خوانده است و درفلم « قسمی وعدی » تحت مطلع « میری انگنی می توماری کیا کاموهی » اجرا شده است .
استاد شیدا یک هنرمند واقعی ومردم دار، و پابند به وعده خویش بود ، می گویند زمانی که مادر استاد شیدا جهان فانی را وداع گفت، همان شب استاد شیدا درمحفل عروسی یکی ازهموطنان دعوت بود تا شمع محفل جشن عروسی باشد.
استاد شیدا ،جنازه مادرش راتکفین نموده آمادۀ خاک سپاری ساخته درخانه گذاشت تا فردا به خاک سپرده شود و خود با دسته خویش در محفل عروسی شرکت نمود وتاختم مجلس با سرودن آهنگ های ناب به گرمی محفل افزود چنان هنرنمایی کرد که اصلا کسی ندانست که استاد غمی بزرگی در دل دارد. زمانی که محفل به پایان رسید استاد اجازه رخصت شدن را از صاحب محفل گرفت و فردا جنازه مادر مهربانش را به خاک سپرد.
استاد غلام دستیگرشیدا انسان پاک ، شیک پوش وپابند اعتقادات مذهبی و دینی بود وهمیشه درمجالس دینی و مذهبی شرکت می جست و شب های جمعه بعد ازختم برنامه های هنری اش درمحافل عروسی هموطنان به خانقای کوچۀ علی رضا خان می رفت ودرجمع مشتاقان طریقۀ چشتیه به ذکر خداوند می پرداخت وبه آواز پرسوزش می خواند «شهی دارم که لولاکش جناب کبریا می گفت»
استاد شیدا شاگردان زیادی داشت که می توان ازاستاد عبدالمحمد هماهنک «که درآن وقت شیدایی تخلص می کرد»، عبدالرسول قندهاری ، عبدالخالق قندهاری ، خانم لطیفه رنا ،حسن شیدایی ، میا شیدایی ،عزیزاحمدپنهان ، عالم شوقی ، وکاظم شیدایی نام برد.
دوپسر استاد شیدا به هنرموسیقی روی آوردند که یکی میا شیدایی بود که به تاریخ سوم ثور1349 دراثرحادثۀ ترافیکی درعین جوانی که چندروزی از عروسی اش نگذشته بود وفات نمود و پسردومی اش وحید شیدایی است که همین اکنون در خرابات کابل به فعالیت هنری مشغول می باشد .
وبالاخر استاد شیدا به روز سوم ثور 1349 بعدازختم محفل عروسی که درشهر قره باغ شمالی برپا شده بود راهی کابل بود که درحادثه ترافیکی مجروح شده وبه روز چارم ثور1349 داعی اجل را لبیک گفت و فردای آن جنازه استاد شیدا در حالیکه هزاران نفر از علاقمندانش حضور بهم رسانیده بودند ،محترمانه درشهدای صالحین در پهلوی آرام گاه پسرجوانمرگش میا شیدا بخاک سپرده شد. Ÿ
روانش شاد باد

۱۳۹۳ خرداد ۲۷, سه‌شنبه

به جشن تولد ارمغان خوش آمدید!


ژوئن 18, 2014
شماره(180) چهارشنبه 28 جوزا 1393/ 18 جون 2014
armaghan shekwaha
armaghan weblog
armmmm
بامداد 27 جوزا 1384 که نیزه های خورشید از کوه پایه های تنگی غارو و ابریشم بر قله های کوه های شکردره و پغمان تا چهاردهی و للندر و دشت های سقاوه و بگرام میتابید برای خانواده مطبوعات و رسانه های افغانستان نوید داد که ستاره یی در آسمان مطبوعات ظاهر میگردد.
هوا گرم و فضا پیام آور و الهام بخش بود. من با بابک سیاووش که هنوز در مرحلۀ قبل از مراهق حیات بود و با دوسیۀ مواد راهی مطبعه شدیم. ما به حدی در رفتن به مطبعه آن روز عجله داشتیم که قبل از باز شدن دفتر و رسیدن عمله و فعله مطبعه به محل موعود رسیدیم و از اینکه صبحانه نیز نخورده بودیم در فاصلۀ تا رسیدن عمله مطبعه به یکی از کافی های درجه سوم کوچه قصابی شهر نو رفتیم، دم گرفتیم و چای نوشیدیم.
پس از صرف چای بازهم هی میدان و طی میدان با عجله خود را به مطبعه رساندیم. در آن سالها کمپیوتر تازه به کار رسانه ها راه یافته بود و از توانایی و حافظۀ کمتری برخوردار بود. به اتاقی که مجبور بودیم بوت هایمان را دم دروازه از پا بکشیم، در حالی پا گذاشتیم که چند کمپیوتر که به مقیاس کمپیوتر های کنونی پیر و زهیر به حساب می آیند با کمپیوتر کارانی که همه مصروف کار بودند توجه ما را جلب کرد. کمپیوتر ها در آن سالها به دلایل نا معلوم هرچند بار کار انجام یافته را از حافظه میبردند و کمپیوتر کار مجبور میشد آن کار را دوباره انجام دهد. هنوز یادم هست که شمارۀ هشت صفحه یی ارمغان را سه بار صفحه آرایی نمودیم و سه بار از حافظه کمپیوتر رفت.
به هر حال روز بعدی یعنی 28 جوزا ساعت یک بعد از ظهر نخستین شمارۀ ارمغان ملی را در حالی از مطبعه تسلیم شدیم که صفحات آن قات نشده بود. در اپارتمان جوار ما همسایه یی بنام «حامد جان» زیست مینمود. حامد که موتر تاکسی داشت اظهار آمادگی نموده بود که شمارۀ نخست ارمغان را داوطلبانه توزیع خواهد کرد، بنابران با حامد تماس تیلفونی گرفتم و حامد جان قبل از ساعت یک به مطبعه آمد. ارمغان را به موتر گذاشتیم و در حالیکه من و بابک اخبار را قات می نمودیم، حامد علاوه بر رانندگی در رساندن آن به دفاتر رسانه ها با بابک کمک میکرد. ارمغان تا ساعت 4 بعد از ظهر به دفاتر رسانه ها، ادارات دولتی و دفاتری که با رسانه ها کار مینمودند، رسید.
رادیوی بی بی سی، تلویزیون آیینه، نشریه کلید و شمار دیگری از رسانه های صوتی، چاپی و تصویر خبر نشر نخستین شمارۀ ارمغان را منتشر کردند.
این داستان که چگونه ارمغان پس از نشر نخستین شماره بنابر عدم امکانات پولی متوقف ماند و چگونه شماره های دوم، سوم و چهارم به کمک دوستان به چاپ رسید در سالروز های قبلی ارمغان یادآور شده ام و بطور ایجاز یادآور میشوم که از 28 جوزا 1384 تا 18 ثور 1385 فقط 4 شمارۀ ارمغان را با مساعدت داوطلبانۀ همکاران به چاپ رساندیم و با این حال پس از آن در سال 1385 شش شماره، در سال 1386 هفده شماره، در سال 1387 چهارده شماره، در سال 1388 شانزده شماره، در سال 1389 بیست شماره، در سال 1390 شانزده شماره، در سال 1391 بیست و یک شماره، در سال 1392 پنجاه و یک شماره و در سال 1393 تا نشر این شماره 12 شماره ارمغان به نشر رسیده است.
روال کار نشر ارمغان طوری تا کنون ادامه یافته که همکاران از مراحل طفلی تا مراهق و جوانی و بالاخره رسیدن به مدارج استقلالیت کاری پیش رفته اند. عنصری که در این روند توقف ناپذیری و سیر پیش روندۀ ارمغان را تضمین نموده فضای پر از شور و شوق عشق به روزنامه نگاری میباشد که داوطلبان و همکاران، عدم امکانات و کار شاقۀ توزیع و کشیدن بندل های کلکسیون ارمغان را به شانه به نحوی مایۀ غرور و فخر و مباهات میدانند، نه عامل شرمنده گی.
گردانندگان و دست اندرکاران ارمغان ملی به این باور اند، همانطور که از میان آن همه جلال و جبروت سلطان غزنه اکنون مردم شاهنامه فردوسی را در ویرانه های قصر غزنه می پالند، همانطوریکه از بارگاه و قصر و ایوان علاءالدین کیقباد، غیاث الدین کیخسرو و معین الدین پروانه اکنون مثنوی معنوی را در امپراطوری سلجوقی های آسیای صغیر به یاد دارند، همانطوریکه از دربار پر از عیش و عشرت امیر شیر علی خان اکنون فقط نام عبدالعلی مهتمم شمس النهار را به زبان می آورند، همانطوریکه از کاخ های مرمرین امان ا لله اکنون فقط انیس و نوروز و نسیم سحر را به یاد دارند، همانطوریکه از دربار و شکوه و دبدبه محمد هاشم خان، شاه محمود خان و داودخان فقط نشریه وطن، انگار و ندای خلق را و از دورۀ دموکراسی فقط جراید آزاد را به یاد می آورند، این بار هم اگر طول، عرض و ضخامت دستآوردهای رهبری پس از تشکیل ادارۀ مؤقت را تاریخ روزی بررسی کند، به غیر از همین چند صدای مستقل شهروندی چیز دیگری بنام دستآورد مورد بحث نخواهد بود، بنابران دست اندرکاران ارمغان مصروفیت در این نشریه را در دو بُعد مطالعه میکنند: یکی به مثابۀ تختۀ مشق رُشد استعداد شان و دیگری به عنوان قلم زدن در صفحۀ زوال ناپذیر روزگار و با همین روحیه اکنون این دست اندرکاران خورد سال (2285) عنوان مطلب ارمغان را به بال رعد آشنای فضای مجازی سپرده اند که از جاپان تا برازیل و از ناروی تا لندن، پاریس، واشنگتن و اوتاوا هرروز خوانندگان آن را مرور میکنند.
دست اندرکاران ارمغان با مشاهدۀ ارقام خواننده در وبلاگ ها و وبسایت که آنرا روزانه مردم از اقصای خاور تا کرانه های باختر و تا آنسوی اقیانوس ها در پنج قاره مطالعه مینمایند به خود می بالند و به سازندگان و گردانندگان فضای مجازی صدقنا می گویند که روزنامه نگاری و قلم و زبان و بیان را از ساطور سانسور، به کمک اعجاز تکنالوژی معاصر نجات داده اند و از همین زاویه آنان اکنون ارمغان را در ابعاد وبلاگ ارمغان ملی، وبسایت ارمغان ملی، ارمغان اطفال، ارمغان جوانان، شکوه ها و فیسبوک به بال فلک نورد کهکشان ها می سپارند و از این فعالیت شان که یک نشریۀ شهروندی از یک کشور فقیر و از یک شرایط خانوادگی و بدون امکانات میتواند تا قصر خانۀ ملل، جنگلات آمازاون، صحرای افریقا، نیوزیلند و آسترالیا برسد به خود میبالند و در دهمین سالروز ارمغان این روز را به همۀ کسانی که در بال و پر گشایی به این فضا کمک کرده اند، تبریک میگویند.Ÿ

۱۳۹۳ خرداد ۲۰, سه‌شنبه

سیاستمداران ! از احمد ظاهر بیاموزید


ژوئن 11, 2014
شماره(179) چهارشنبه 21جوزا 1393 / 11 جنوری 2014
به بهانه 24 جوزا سالروز زاد و مرگ احمد ظاهر
با شنیدن صدای دلربا و گیرای احمد ظاهر هیچکس نمی پرسد که این هنرمند از کجاست؟ به کدام قوم تعلق داشت؟ و زبان و منطقه اش کدامست؟ برعکس بنابر نبوغ هنری که داشت طوری در دلهای علاقمندان آوازش چنگ زد که در تاجکستان مجسمه اش را ساخته اند، با هنرمندان ایرانی و از جمله گوگوش کنسرت های مشترک و کاپی برداری ها از همدیگر داشته اند، در صدایش آهنگ های مکیش را رنگ افغانی بخشیده یکی از پنجاه صدای برتر جهان شناخته میشود و به الویس پریسلی و هنری کمسیس افغانستان شهرت یافته. بطور عموم در اکثریت خانه ها، خانواده ها، موتر ها و محافل خوشی صدا یا کاپی صدای احمد ظاهر پس از سه دهه و اندی از وفاتش هنوز طنین انداز است. اگر سیاستمداران هم چنان شیوه هایی را که بدور از تعصب و تحجر و عصبیت باشد در پیش گیرند شاید از کران تا کران افغانستان همچنان جاذبۀ شان به قلب ها وارد گردد. جالب آنست که 24 جوزا سال روان دومین دور انتخابات ریاست جمهوری افغانستان مصادف است به زادروز و روز مرگ احمد ظاهر.
روحش شاد و فردوس برین جایش باد!
ahmad zahir

۱۳۹۳ خرداد ۱۳, سه‌شنبه


تولســی وزیر شــد

ژوئن 4, 2014
شماره(178) چهارشنبه 14 جوزا 1393 / 4 جون 2014
tolsi1
نارندرا مودی، نخست وزیر جدید هند کابینه خود را معرفی کرد.
در این میان با شمرده شدن شمار وزرای کابینه جدید هند، بار دیگر نام یک شخصیت ایرانی تبار توجه وسائل ارتباط جمعی را به خود جلب کرد.
خانم اسمرتی ایرانی(در افغانستان مشهور به تولسی)، از تبار زرتشتیان ایران است. او به گزارش منابع خبری با سی و هشت سال سن جوانترین عضو کابینه مودی است.
خانم اسمرتی ایرانی، در کابینه جدید، پست وزارت توسعه منابع انسانی و همسر زوبین ایرانی از شهروندان زرتشتی هند است.
کابینه ی ناراندرا مودی دارای سی و سه وزیر، یعنی سه وزیر کمتر از کابینه قبلی دارد.
خانم اسمرتی ایرانی در انتخابات پیشین در مقابل رائول گاندی فرزند راجیوگاندی نخست وزیرمقتول هند به مبارزات انتخاباتی پرداخت و در پایان شکست خورد.
با پیروزی حزب بهاراتیا جاناتا، درانتخابات پارلمانی کنونی، ناراندرا مودی، نخست وزیرجدید روزسه شنبه خانم ایرانی را به عنوان عضوکابینه خود به پارلمان معرفی کرد.
به محض اعلام نام خانم اسمرتی ایرانی اعضای حزب بهاراتیا جاناتا در منطقه «امتی» هند که به خانم ایرانی رای داده بودند با شادی و توزیع کیک و شیرینی میان مردم منطقه جشن گرفتند.Ÿ
rfi

مایا آنجلو نویسنده و شاعر سرشناس آمریکایی روز 28 می در گذشت

ژوئن 4, 2014
شماره(178) چهارشنبه 14 جوزا 1393 / 4 جون 2014
maia
ما از هر آسمان جدا می شویم
در روشنایی سراسیمه ی عشق
شهامت پیدا می کنیم
و ناگهان می بینیم
که عشق تمام هستی مان را هزینه کرده است
و تا همیشه خواهد ماند
هنوز فقط عشق است
که ما را رها می سازد…!
We are weaned from our timidity
In the flush of love’s light
we dare be brave
And suddenly we see
that love costs all we are
and will ever be.
Yet it is only love
which sets us free
برگرفته از شعر «تحت تاثیر یک فرشته» مايا آنجلو
مترجم:نسترن وثوقی
مایا آنجلو یکی از سرشناس ترین صداهای ادبی در ۵۰ سال گذشته در آمریکا بود، بیش از هر چیز با کتاب خاطراتش «می دانم چرا پرنده قفسی می خواند» چاپ ۱۹۶۹ به شهرت رسید.

رابطه مسالمت آمیز انسان با حیوانات

ژوئن 4, 2014
شماره(178) چهارشنبه 14 جوزا 1393 / 4 جون 2014
article-2639040-1E318B0A00000578-40_964x300
Living-with-Tigers

۱۳۹۳ خرداد ۶, سه‌شنبه

شهکاری از فقیر ترین رییس جمهور جهان


مه 28, 2014
شماره(177) چهارشنبه 7 جوزا 1393/ 28 می 2014
ریس جمهور اوروگوی
کمیساریای عالی امور پناهندگان سازمان ملل متحد روز شنبه ۲۴ می ۲۰۱۴ اعلام کرد که رئيس جمهور اروگوئه در خانه خود ۱۰۰ کودک یتیم سوری را که در پی جنگ سوریه خانه و خانواده خود را از دست داده اند، استقبال خواهد کرد. کمیساریای عالی امور پناهندگان سازمان ملل گفته که هر کودک به همراه یکی از نزدیکانش حضور خواهد داشت. گفتنی است که رئیس جمهور اوروگوئه با دریافت ۱۲هزار دالر در ماه تنها ۱۰٪ از این مبلغ را برای خود حفظ مي‌کند.
وی با پرداخت ۱۱هزار از حقوق ۱۲ هزار دالری خود به فقرا، دانشجویان نیازمند و امور خیریه، لقب فقیرترین رئیس جمهور جهان را از آن خود کرده است. خوزه موجیتا همچنین حاضر نیست که در قصر ریاست جمهوری «رزیدنسیا دی سئوارز» که دارای 42 خدمه و کارمند است، زندگی کند. بلکه ترجیح مي‌دهد در مزرعه کوچک متعلق به همسرش در حومه شهر مونته ویدیو، پایتخت اوروگوئه زندگی کند. از سوی دیگر همسر رئيس جمهور اوروگوئه گفته که این اقدام در جهت تشویق جامعه جهانی به توجه به فاجعه سوریه است.
وی افزوده که رئیس جمهور اوروگوئه در ابتدا مي‌خواست برای دست زدن به این اقدام از پارلمان کشورش اجازه بگیرد، اما در پایان این تصمیم را به تنهایی گرفت. مشهورترین عبارت رئيس جمهور اروگوئه این است که گفته است: « کسی که ثروت را دوست دارد، جایی در جهان سیاست ندارد.» او در همان منزل و در همان منطقه و با همان شیوه ای زندگی مي‌کند که پیش از تصدی پست ریاست جمهوری اروگوئه زندگی مي‌کرد.Ÿ
انترنت