۱۳۹۶ دی ۲۱, پنجشنبه

ابوالمشاغل





نادر ابراهیمی
گفت: بله...خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت.
آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد.
حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجشِ خاطرِ هیچکس را فراهم نیاورد.
هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت.
دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند
.
گفتم: این، به راستی که #بی_شرمانه_زیستن است و بی شرمانه مُردن!

آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک والا مقام ِدزدِ منحرف، به آدم بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر هم نرسیده، چه جور جانوری است؟
آدمی که در طول هفتاد سال، حتا یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته، پسِ گردنِ یک آدم فروشِ متقلب نزده، و تُفی بزرگ به صورت یک سیاستمدارِ خودباخته وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کند و به چه دردِ این دنیا می خورد؟
.
آقای محترم! ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد.
ما آمده ایم که با دشمنانِ آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان
و همدوشِ مردانِ با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم
و همپای آدمهای عاشق، به خاطرِ اصالت و صداقت عشق بجنگیم...
ما آمده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم...

نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند:
از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر!
ما باید وجودمان، نفس کشیدنمان، راه رفتنمان، نگاه کردنمان و
لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود
ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند

ازصفحه خوره کتاب (کتاب خوار)

۱۳۹۶ دی ۱۹, سه‌شنبه

فروید: چگونه زندگی ملال آور را تحمل کنیم




نویسنده مانا دهقان

زیگموند فروید دریکی از کتاب‌هایش، «تمدن و ملالت‌های آن» می‌گوید: متمدن شدن و به دنبال آن زندگی مدرن، باعث پیچیده‌تر شدن امیال و خواسته‌های آدم‌ها شده است. درنتیجه، عملی ساختن نیازهای ما هرروز سخت‌تر از گذشته می‌شود.

به عبارت دیگرف تمدن یعنی کنترل و سرکوب عریزه ها… ما در دنیای بدوی و بی قانون و مرام، هر کاری که از دست مان بر می آمد بدون هیچ محذوریتی انجام می دادیم. غارت و تجاوز و کشتن جزو اعمال روزانه بشر بود. ما کم کم بر قدرت غریزه، کمندهای مختلف تحت عنوان اخلاق و مذهب و قوانین مدنی کشیدیم. ما برای دستیابی به زندگی امن تر، غذای بیشتر و فرهنگ غنی تر و احساسات بشردوستانه، چاره ایی جز سرکوب تمایلات نداشتیم.

به نظر فروید تولید هنر یا استفاده از آن، به ما احساس سعادتمندی می‌دهد و با کمک دو نیروی قدرتمند توهم و خیال، لذت را جایگزین واقعیتِ تلخ می‌کند.

جستجوی بشر برای لذت در دیدگاه فروید یک امر حیاتی است.  از دید فروید هنر یعنی قدرت خیال پردازی … قدرتی که می تواند انرژی غریزی انسان را به جای سرکوب به محفظه جدید خلاقیت منتقل کند. همین ویژگی، اثر هنرمند را جذاب و خارق العاده می سازد. آنقدر که می تواند ما را به اندازه ای سرگرم کند که یادمان برود مدام در حال سرکوب امیال و غرایزمان هستیم.


به تعبیری صریحتر، پرداختن به هنر، راه‌حل خوبی برای کنار آمدن با ملالت‌های تمدن است.

۱۳۹۶ مهر ۱۸, سه‌شنبه

عزیزنسین از زبان خودش



قسمت چهارم
از بچگی آرزو داشتم مطالبی بنویسم که اشک مردم را درآورد. داستانی را با همین هدف نوشتم و برای مجله‌ای فرستادم. سردبیر مجله آن را درست نفهمید و به جای گریه کردن، بلند بلند خندید، البته بعد از آن همه خندیدن، مجبور شد اشک‌هایش را پاک کند و بگوید: «عالی است. باز هم از این داستان‌ها برای ما بنویس
همین روند در نوشتنم ادامه پیدا کرد. خوانندگان کارهایم به بیش‌تر چیزهایی که برای گریاندن آن‌ها نوشته بودم، می‌خندیدند. حتا بعد از آن که به عنوان یک طنز نویس شناخته شدم، نمی‌دانستم طنز یعنی چه. حتا نمی‌توانم بگویم که الان می‌دانم. نوشتن طنز را با انجام دادنش یاد گرفتم. اغلب طوری از من می‌پرسند طنز چیست، انگار یک نسخه یا فرمول است، چیزی که من می‌دانم این است که طنز یک موضوع جدی است.
در سال 1945، حکومت، هزاران واپس‌گرا را تحریک کرد تا روزنامه‌ی «تان» را نابود کنند. من هم آن‌جا کار می‌کردم و بعد از آن بی‌کار ماندم. آن‌ها هیچ نوشته‌ای را با نام من نمی‌پذیرفتند، بنابراین با بیش از دویست نام مختلف برای روزنامه‌ها مطلب می‌نوشتم، از سرمقاله و لطیفه گرفته تا گزارش و مصاحبه و داستان‌ها و رمان‌های پلیسی. به محض این که صاحب آن روزنامه متوجه می‌شد نام مستعار مربوط به من است، نام دیگری اختراع می‌کردم.
این اسم‌های من‌درآوردی، مساله‌های زیادی را به هم‌راه داشت. به عنوان نمونه، با ترکیب نام‌های دختر و پسرم، نام «رویا آتش» را انتخاب کردم و کتابی برای بچه‌ها نوشتم. حکومت این را نمی‌دانست و به همین دلیل در همه‌ی مدرسه‌های ابتدایی از آن استفاده می‌کرد. نام «رویا آتش» به عنوان یک نویسنده‌ی زن در کتاب‌نامه‌ی نویسندگان زن ترک منتشر شد.
داستان دیگری را با یک اسم مستعار فرانسوی در مجله‌ای چاپ کردم که در گزیده‌های طنز جهان به عنوان یک طنز فرانسوی مطرح شد.
داستانی هم بود با یک اسم ساختگی چینی که بعدها در مجله‌ی دیگری به عنوان برگردانی از زبان چینی منتشر شد.
در مدتی که نمی‌توانستم بنویسم، کارهای زیادی را تجربه کردم مانند بقالی، فروشندگی، حسابداری، روزنامه‌فروشی و عکاسی، البته هیچ‌کدام را به خوبی انجام ندادم.
در مجموع، پنج سال و نیم به‌خاطر نوشته‌هایم زندانی شدم. شش ماه آن به درخواست فاروق، پادشاه مصر و رضاشاه ایرانی بود. آن‌ها ادعا کردند من در مقاله‌هایم به آنان توهین کرده‌ام و از طریق سفیرانشان در آنکارا، مرا به دادگاه کشاندند و به شش ماه زندان محکوم کردند.
چهار فرزند دارم، دوتا از همسر اولم و دوتا از همسر دومم.
در سال 1946 برای نخستین بار دستگیر شدم، شش روز تمام پلیس از من می‌پرسید: «نویسنده‌ی واقعی مقاله‌هایی که با نام تو منتشر شده، کیست؟»
آن‌ها باور نمی‌کردند که خودم مقاله‌ها را نوشته‌ام.
حدود دو سال بعد ماجرا برعکس شد. این‌بار پلیس ادعا می‌کرد مقاله‌هایی با نام‌های دیگر نوشته‌ام. بار اول، سعی می‌کردم ثابت کنم که نوشته‌ها کار من بوده و بار دوم می‌خواستم نشان بدهم که به من مربوط نمی‌شود. اما یک شاهد خبره پیدا شد و شهادت داد که من مقاله‌ای با نام دیگر نوشته‌ام و به همین دلیل شش ماه به‌خاطر مقاله‌ای که ننوشته بودم، زندانی شدم. در روز ازدواج با همسر اولم، در حالی که گروه ارکستر یک آهنگ تانگو می‌نواخت، زیر شمشیرهای افسرانی که دوستانم بودند راه می‌رفتیم. اما حلقه‌ی ازدواج دومم را از پشت میله‌های زندان به همسرم دادم. می‌بینید که شروع درخشانی نبوده است.
در سال 1956 در مسابقه‌ی جهانی طنز اول شدم و نخل طلا گرفتم. روزنامه‌ها و مجله‌هایی که پیش از آن، نوشته‌هایم را چاپ نمی‌کردند، حالا برای آن‌ها سرودست می‌شکستند اما این شرایط خیلی ادامه پیدا نکرد.
بار دیگر چاپ نوشته‌هایم در روزنامه‌ها ممنوع شد و در سال 1957 مجبور شدم نخل طلای دیگری ببرم تا دوباره نامم در روزنامه‌ها و مجله‌ها دیده شود. در 1966، مسابقه‌ی جهانی طنز در بلغارستان برگزار شد و به عنوان نفر اول، خارپشت طلایی گرفتم.
بعد از انقلاب 27 مه‌ی 1960 در ترکیه؛ با کمال میل یکی از نخل‌های طلای‌ام را به خزانه‌ی دولت بخشیدم. چند ماه بعد از این ماجرا، مرا به زندان انداختند. خارپشت طلایی و نخل طلایی دوم را برای روزهای خوش آینده نگه داشتم و با خود گفتم بی‌تردید به‌درد خواهند خورد.
مردم تعجب می‌کنند که تا الان بیش از دو هزار داستان نوشته‌ام. اما این تعجب ندارد. اگر خانواده‌ام به جای ده نفر بیست نفر بودند، مجبور می‌شدم بیش از چهار هزار داستان بنویسم. پنجاه و سه ساله‌ام، پنجاه و سه کتاب نوشته‌ام، چهار هزار لیره بدهی، چها ر فرزند و یک نوه دارم. تنها زندگی می‌کنم. مقاله‌هایم به بیست و سه زبان و کتاب‌هایم به هفده زبان چاپ شده‌اند. نمایشنامه‌هایم در هفت کشور اجرا شده‌اند.
تنها دو چیز را می‌توانم از دیگران پنهان کنم: خستگی‌ام را و سنم را. به جز این دو همه چیز در زندگیم شفاف و آشکار بوده است. می‌گویند جوان‌تر از سنم نشان می‌دهم. شاید به این دلیل است که آن‌قدر کار دارم که وقت نکرده‌ام پیر شوم.
هیچ وقت به خودم نگفته‌ام: «اگر دوباره به دنیا می‌آمدم، همین کارها را دوباره انجام می‌دادم.» در این صورت دلم می‌خواهد بیش‌تر از بار اول کار کنم، خیلی خیلی بیش‌تر و خیلی خیلی بهتر.
اگر در تاریخ بشر تنها یک نفر جاودان باشد، به دنبال او می‌گردم تا راهنماییم کند چه‌طور جاودان بمانم. افسوس که در حال حاضر الگویی ندارم. تقصیر من نیست، مجبورم مانند همه بمیرم. اما از این بابت عصبانیم، چون به انسان‌ها و انسانیت عشق می‌ورزم.

نوشته‌ی : عزیز نسین- سال 1968ترجمه :ماهنامه چیستا تیر 1386
کتابکده

۱۳۹۶ مهر ۱۷, دوشنبه

مرد بودن مرگبار





نویسنده ونداد زمانی

 تاریخ تمدن‌های بشری و البته جنگ‌های که باعث اوج و سقوط شان شده است همیشه با کشتار مردان جوان «پیاده نظام» همراه بوده است. همیشه تلویحاً اعلام می شود مردان اشکالی ندارد عصبانی و پرخاشجو باشند یا پرخوری کنند یا نظافت کمتری به خرج دهند. از همه مهم‌تر، از کودکی مردان را تربیت می کنند که نباید احساس خود را بروز دهند. گریه کردن که گریزی است از احساسات منفی نظیر خشم، نفرت و حتی حسادت، برای مردان جایز نیست.

در میان موج جدید‌تر کتاب‌هایی که در این باره زنگ خطر را به شکل مستند به صدا در آورده است می‌توان به اثر روان‌شناس امریکایی ویل کورتینی به عنوان «مردانگی و مرگ» اشاره کرد. او به کمک آمارِ نشان می‌دهد که به شیوه‌ای سیستماتیک، همه موسسات موجود در اجتماع نظیر خانواده، مدرسه، دانشگاه، محل کار و حتی رابطه زناشویی، بر طبق سنت‌های از پیش تعبیه شده، دست به دست هم می‌دهند تا مردان بیشتر بمیرند و کمتر عمر کنند.

 او با گردآوری و مطالعه بیش از ۲ هزار تحقیق، موفق شده است ۱۰ دلیل اصلی برای درصد بالای مرگ و میر و داشتن بیماری‌های مزمن در مردان جامعه را شناسایی کند. دکتر ویل کورتینی توانسته است به گونه‌ای دقیق نشان دهد اکثر ناهنجاری‌های اجتماعی نظیر قتل، جنایت و خشونت انجام شده توسط مردان به خاطر «بد بودن» خیلی از آنها نیست. او معتقد است این اعمال ناهنجار، توقعاتی است که به صورت ریشه دار بر دوش مردان گذاشته شده است.

این حقیقت که از هر چهار خردسال فوت شده در امریکا، سه نفرشان از پسران هستند به خودی خود موید این واقعیت تلخ است که رفتارهای ریسک پذیرنده‌ای که جامعه تعیین کرده است تاثیر مرگباری بر زندگی بشر مذکر دارد. مردان کمتر از زنان، به مطب دکتر می‌روند. مردان دربازگویی مشکلات روحی خود به روانپزشکان خودداری می‌کنند. سیگار و مشروب بیشتری مصرف می کنند و … سریعتر رانندگی می کنند، در رقابت های مختلف به ضرب و جرح همدیگر می پردازند و

 مردان تن به کار‌ها و فعالیت‌های ریسک پذیر و خطرناک می‌دهند. جملاتی نظیر «پسر‌ها را هر کاری کنید پسر هستند» به این باور تلقین شده دامن می‌زند که پسران و مردان درد و اذیت ناشی از سوانح کوچک را نباید بروز دهند. به پسران تلقین می‌شود که خطری آنها را تهدید نمی‌کند و این دختران هستند که در معرض همیشگی خطر هستند.

  پسران همیشه به این امکان مفتخر هستند که در سنین کمتر، زود‌تر و بیشتر از دختران در بیرون از خانه می‌مانند و با تعداد بیشتری از افراد غریبه معاشرت می‌کنند. این امکان بی‌شک به افزایش قابلیت‌ها، شانس، استقلال و پیشی گرفتن پسران منجر خواهد شد ولی به‌‌ همان نسبت نیز مرگ و میر پسران زیر ۲۰ سال را به یکی از وسیع‌ترین دلائل مرگ و میر جمعیت انسانی تبدیل می‌کند.

 از دید دکتر کورتینی، تسلط فرهنگِ زور بازو و مردانگی در هر جامعه‌ای بیشتر باشد درصد مرگ و میر و زندگی غیر تندرست پسران و مردان بیشتر می‌شود.

 او در جرائد امریکایی با عنوان «دکتر مردان» شهرت یافته است در پایان کتاب خود راهکردهای مشخصی را نیز برای تغییر عادت‌های ناسالم اجتماعی که منجر به تلفات و ضایعات وسیع در بین مردان می‌شود عنوان می‌کند.


 تاکید اصلی او بر پرورش حس مهربانی و  انتقال حس احترام به پسران است. به نظر او آموزش پیگیر پسران در باره سلامت بدن، آنها را به اهمیت تندرستی و حفاظت هر چه بیشتر خویش ترغیب خواهد کرد. او معتقد است پسران و مردانی که قدر و منزلت بدن خود را بدانند با انسان‌های دیگر نیز مهربانانه‌تر رفتار خواهند کرد.

۱۳۹۶ شهریور ۱۵, چهارشنبه

استاد محمد حسین سرآهنگ "سرتاج و بابای موسیقی"





شاد کن جان من که غمگین است
رحم کن بر دلم که مسکین است
بزرگ مردی در تاریخ موسیقی کلاسیک افغانستان و سرزمین های نیم قاره هند ظهور کرد. لقب، سر تاج موسیقی، بابای موسیقی، شیر موسیقی و بلاخره کوه بلند موسیقی را گرفت. در کوچه خرابات بدنیا آمد، در جمع خراباتیان برزگ شد و جنازه اش را به گذر خرابات بردند بعد به خاک سپرده شد. او همیشه می گفت؛" چون جان خراباتم، جانان خراباتم".
محمد حسین سرآهنگ فرزند غلام حسین بود. در سال ۱۳۰۲ خورشیدی در کوچه خواجه خوردک یا کوچه خرابات چشم به جهان گشود. در جریان دروس مکتب ابتدایی به فراگیری علم موسیقی نزد پدر آغاز کرد. پدرش متوجه استعداد او در موسیقی شد، او را به هند برد تا شاگرد استاد عاشق علی خان بنیان گذار مکتب پیتاله گردد. محمد حسین شانزده سال پای درس استاد عاشق علی خان نشست و با گنجینه ای از علم موسیقی به وطن باز گذشت. در سال ۱۳۲۹ خورشیدی در یک فیستیوال بزرگ موسیقی در سینما پامیر شهر کابل که در آن عده ای از استادان داخلی و خارجی اشتراک داشتند محمد حسین درخشید و به اخذ مدال طلا از طرف شاروالی کابل نایل گشت و از جانب ریاست مستقل مطبوعات وقت لقب استادی برایش داده شد. چند سال بعد از آن لقب سرآهنگ نیز از جانب دولت به وی اعطا شد. از جمله القابی هنری که استادسرآهنگ بدان نایل گشته بود میتوان این ها را نام برد:« کوه بلند موسیقی» از دانشگاه چندی گر هند- ماستر، داکتر و پروفیسور موسیقی از دانشگاه کلاکندرا شهر کلکته - « سرتاج موسیقی» از دانشگاه مرکزی شهر الله آباد هند و در آخرین کنسرت در هند لقب بابای موسیقی، شیر موسیقی دو مدال طلا و یک نقره به وطن برگشت. تعداد کپ ها و مدال هایش از بیست عدد تجاوز کرد. می توان گفت در تاریخ موسیقی کلاسیک کشور ما و سرزمین های نیم قاره هند کمتر استادی این همه مدال، لقب و جایزه هنری را صاحب شده.
در ۱۶جوزای سال ۱۳۶۱ خورشیدی وفات نمود جنازه از شفاخانه ابن سینا برداشته شد به اساس وصیت خودش به گذر خرابات برده شد تا پیر و جوان آن گذر از نزدیک با سر حلقه خراباتیان وداع نمایند. سپس جنازه از منزل اش مکرویان برداشته شد، نماز جنازه استاد در مسجد پل خشتی ادا سپس در شهدای صالحین به خاک سپرده شد. عده بیشماری از دوستان، علاقمندان، مسٔوولین دولتی، منسوبین وزارت اطلاعات  وکلتور و رادیو تلویزیون حاضر بود. روح استاد بزرگوار شاد، نامش جاودانی ست.
سوخته لاله زار من رفته گل از کنار من
بی تو نه رنگم و نه بو هر قدمت بهار من
صد بار به لاله زار رفتم
دل سوخته چو خود ندیدم
بی تو نه رنگم و نه بو هر قدمت بهار من
آهی سپند حسرتم گرمی مجمری ندید
سوختنم اما به جان ناله نکرد کار من
سوخته لاله زار من رفته گل از کنار من
بی تو نه رنگم و نه بو هر قدمت بهار من
نی به سپهرم التجاست، نی مه و مهرم آشناست
"بیدل" بی کس توام، غیر تو کیست یار من
استاد سر آهنگ شخصیت فراموش ناشدنی عصر ماست.
منبع: ویکی پدیا.
نگارشی از : حبیب عثمان

از صفحه فیسبوک :کابل شهر رویا های ویران

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲, شنبه

در اعتراض ازفراموشی روز جهانی کتاب


در اعتراض از فراموشی روز کتاب



          
در روزگاری که(3) ثور روزجهانی کتاب حتا درتقویم فلک زده ما نشانی نشده ، به رسم اعتراض به این اغماض وبی اعتنایی ،نگاهی به وضعیت پریشان کتابفروشان پایتخت به روایت عکس نموده، درد ها و ناله های کتابفروشان را از قلم آتشین کارو  تحت عنوان (نامه یک کتابفروش به می فروش) به توجه خوانندگان میرسانم.
نامه يك كتابفروش
بيك مي فروش
همسايه خوشبخت من ، اي … مي فروش!
كاش ميدانستم آنچه را كه ميخواهم امشب باتو بميان بگذارم از كجا شروع كنم؟!
متاسفانه نميدانم!براي اينكه آنقدر احساس حقارت و بدبختي ميكنم كه ميترسم اين ورق پاره هاي سپيد تحمل سياهي بختي را كه بناست در اين نامه خلاصه شود نداشته باشند!…با تمام اين احوال آنچه مسلم است. من بايد هرچه اشك ماتمزده در سينه  مسلول اين كتابها موج ميزند، بعنوان سكر آورترين شرابها، چكه چكه بگلوي اين اجتماع منجمد فاقد احساس كه چرخ تمنايش بطور وحشيانه اي بر مدار لذت موءقت نفساني ميچرخد، فروريزم…
ميداني چرا ؟ …براي اينکه امشب آتش شريان شكن غمي سينه سوز، عروق تن يخ بسته ام را با هر چه خون سر گشته در آنها هست بگريه انداخته است…
من سرا پا زبانم امشب، توسر اپا گوش باش ، سرتاپا گوش، اي پير ميفروش! من ديگر بطور جبران نا پذيري از اين اجتماع بيزار شده ام… آخر درد مرا تو چگونه ميتواني احساس كني !؟
تواز كجا ميداني كه همه شب، هرشب، هنگاميكه جرنگ_ جرنگ پياله های مي زده ، در كشمکش ناله هاي مشتي هدف گمشده وايده آل منحرف و محكوم در ميخانه … تو بيداد ميكنند ! در خلوت محزون كتابخانه من، اين آشيانه متروك … ادب، از شيون تنهائي چه محشري برپاست؟.
آخر، فكرش را بكن ! شوخي نيست، مدتهاست هيچ مسلماني ، … پيدانشده كه سري باين كتابخانه بديخت بزند. واز اينهمه شاعر و نويسنده بزرگ كه در گذشته هاي بشري ، لنگرگاه كشتي طوفان زده احساس طوفانزا يشان ، ماوراافلاك…وراي لامكان بوده است…از اين انسانها ي بزرگوار …اين نيازمندان بي نياز، از (لئوپاردي ) ايتاليا  گرفته تا (ويتمن ) امريكا تا (ورلن) فرانسه تا (لوركا) ي اسپانيا …تا حافظ شيراز، بپرسد كه دراين بيكران قيامت جهل، كنج ماتمكده دانائي با آنهمه شور، آنهمه شيدائي چكار ميكنند!
اي تكيه گاه سر گذشتهای سر نوشت بدوش!…باتوام، اي … مي فروشى! به… ترديد ناپذير بالزاك سوگند هركس در چهارچوب در هم ريخته اي تألم باشك آميخته با احساس من شريك نباشد، منكر همه عواطف واحساس انساني است !
آخر من چگونه بگويم ،باكه بگويم با چه روئي بگويم كه سالهاست تنها شكننده سكوت محفل ماتمزده اين …گم كرده ادب، موش هاي گربه نديده ي عبيدزاكاني هستند! تصور بدبختي را بكن، موشها: مونس … كه قرنهاست همه ي فرشتگان آسماني با شراب شعرشان مست اند…اي خاك برسرما!
بتاريخ اين نامه نگاه كن ! نگاه كردي ؟ميداني امروز چه روزي است؟ روزيست كه از يكطرف قيمت هر شيشه شراب دو برابر شده است و بهمين تعداد شراب خواران …
از طرف ديگر فرزندان ناخلف اين اجتماع منحط خرمن احساسات صدها شاعر و نويسنده ي بزرگ را كه سنگيني همه ستاره ها  وسياره ها در مقابل عظمت آسمانيشان پر کاهي بيش نيست ، درماتم يك بازار كساد، كيلوكيلو، در طبق فساد، به بازار جهل عرضه ميدارند؟
… مي فروش!
تو، مي فروشي ، احتمال دارد مقصودم را آن چنان كه بايد و شايد درك نکرده باشي .
بگذار ساده تر بگويم : اين نامه را در غروب خران زده روزي بتو مينويسم كه همه كتابفروشها- كه من متاسفانه يكي از بدبخت ترين آنها هستم كتابهايشان را حراج ميكنند .
تصورش را بكن ! چه بازار دل آزاري !  مردم!بخريد!
بالزاك ،15ريال،داستا يوسكي 10ريال ، تولسئوي 6ريال !بها!2ريال ! ابوريحان بيروني :مفت !…
اي پير مي فروش ؟ به نگاه نگران مادران ديده به در… به آوارگي احساس واخورده ميخواران نيمه شبهاي در به در… به جهل فلك آشيان و دانائي خاك بر سر سوگند هرگز نميتوانم آنچه را كه هنگام حراج كتابها در  قفسه هاي رنگ ورورفته كتابخانه ام گذشت مجسم كنم ! تنها خدا شاهد است كه من محكوم تحمل چه كابوس سرسام آوري بودم: هم زمان با صداي ناهنجار چوب حراج ، شيون ناقوس مرگ در معبد همه … ادب، طنين اندازشد… در بيكران دنياي … ، عزاي همگاني اعلام شده بود…
هريك از آنها به طريقي بر سر نوشت در دناك خويش ميگریستند… خيام پاك ديوانه شده بود! از يك طرف به من التماس ميكرد كه اگر بسر نوشت اين قوم رحم نميكني بگذشته هاي پر افتخارش رحم كن به اين آساني … به اين ارزاني مفروش ! مفروش ! از طرف ديگر مشتريان بدبخت تو را كه زماني مشتريان خوشبخت من بودند مخاطب قرار دادند فرياد  ميكشد كه اي ناخلفها ؟ شرنگ شهد آفرين افتخاري كه فردوسي طوسي – به رغم تر كتازيهاي پارسي شكن …  براي شما كسب گرد، بر سر مستي خانه بر باد ده شما حرام باد!
همزمان با عصيان خيام …آه… اي پير  ميفروش ، چگونه بگويم كه چه ديدم : ميداني چه شد : پارچه سپيدي كه با حروف درشت حراج كتابها را اعلام ميكرد، يكباره سياه شد! … ومن در منتهاي بيچارگي ، آن انسان بزرگواري را كه جهاني را با پارسي زنده كرد، ديدم كه سر افكنده و مغموم آن پارچه سياه  را به سينه گرد و خاك گرفته كتاب جادويي خود ميزند.
آنطر فتر، دريكي از قفسه هاي پرت، فاجعه ي ديگر ي در جريان بود: (گوته) گربيان حافظ را چسبيده بود كه برادر! ( ديوان شرقي ) مرا به من باز گردان ، من هرگز تصور نميكردم تو پدر روجاني فرزنداني آنقدر ناخلف باشي ! …و حافظ ، بهت زده و حيران زار زار ميگريست…
اعتراض گوته هيچ، اما گريه حافظ … روز گارم را سياه كرد.. از مشاهده اشكهاي حافظ آنقدر گريستم كه يك باره عملا احساس كردم كه ديگر زنده نيستم…
واكنون كه اين نامه را مينويسم بخقانيت آن كتاب آسماني كه حافظ سوره بسوره آيه به آيه از برش ميداشت ، اكنون كه اين نامه را مي نويسم من خودم نيستم:
روح سر گردان (هو گو) هستم كه در كالبد (ژان والژان) بار كمر شكني از آثار نوابغ عالم به دوش در زير زمينهاي تاريك پاريس پي گوشه خلوتي ميگردد تاهمه نوابغ عالم را پيش از اينگه ارزش آنها تاقيمت يك شيشه شراب ، تنزل كند، بخاك بسپارد:
همسايه خوشبخت من اي … مي فروش ،از شدت هجوم اشكها ، چاره اي ندارم جز اينكه نامه ام را به پايان برسانم… در پايان نامه مي خواهم از تو خواهشي بكنم…
تا بخندند.. تا بگريند.. بخندندبياد آنچه زماني بودند… بخاطر آنچه زيستند …و بگريند به حال اجتماعي كه كار فرهنگ جادوانيش بجائي رسيده كه بقيمت آبروشان ، بهر فلاكتي هست اگر قيمت شرب چهار برابر آنچه هست بشود، بازهم تو را، اي ميفروش … تنها نميگدارند.. در حاليكه عصاره خون سينه ي مسلول چخوف را بقميت يك پياله مي خريدار نيستند…
پايان
( كارو )