۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۵, شنبه

گفتگوی‌ گابریل گارسیا مارکز با آکیرو کوروساوا


               




ترجمه‌ی حسن فیاد



گابریل گارسیا مارکز نویسنده‌ی سرشناس رمان«صد سال تنهایی»با آکیرا کوروساوا، ‌فیلمساز بلندآوازه‌ی ژاپنی، سازنده‌ی آثار ارزنده‌ای چون«راشامون»، ‌«سریر خون»و «آشوب»، ‌درباره‌ی آخرین فیلم کوروساوا به نام«راپسودی در ماه اوت»در اکتبر سال گذشته، ‌در توکیو، ‌گفت‌وشنود دوستانه‌ای انجام داد.

«راپسودی در ماه اوت»که قرار است در لوس‌آنجلس و کشورهای دیگر جهان در ماه دسامبر امسال به نمایش عمومی‌ گذاشته شود به تازگی در جشنواره‌ی کن به نمایش درآمد و طبق گزارش مارکز مورد توجه و تحسین تماشاگران و منتقدان‌ قرار گرفت. با این همه، ‌بعضی از روزنامه‌نگاران آمریکائی، موضع این فیلم را نسبت به میهن خود آمریکا خصمانه تلقی‌ کردند و آن را اثری تبلیغاتی به شمار آوردند.



مارکز، ‌پیش از آنکه به عنوان نویسنده‌ی رمان«صد سال‌ تنهائی»در جهان هنر و ادبیات شهرتی عظیم به دست آورد، در بوگاتا روزنامه‌نگار و منتقد فیلم بود. مارکز با کوروساوا به‌ بهانه این فیلم درباره مسائل و موضوعات گوناگونی به مدت شش ساعت باهم به گفتگو پرداختند که حاصل آن در اینجا از نظر خوانندگان عزیر می‌گذرد. /ح. فیاد



مارکز: «نمی‌خواهم این گفتگوی میان ما دوستان به صورت گفتگویی مطبوعاتی در آید. باوجوداین، ‌کنجکاوی زیادی نسبت به این دارم که چیزهای بسیار و دیگری درباره‌ی شما و آثارتان بدانم.



ابتدا می‌خواهم، ‌بدانم شما تصویر نامه‌هایتان را چگونه می‌نویسید؟اولا از این‌ جهت که من نیز خود تصویر نامه نویسم و ثانیا به این خاطر که شما اقتباسهای‌ شگفت‌انگیزی از آثار برجسته‌ی ادبی کرده‌اید و من درباره‌ی اقتباسهائی که از آثارم شده و یا می‌تواند بشود، ‌تردید بسیار دارم. »



کوروساوا: «وقتی من فکر اصیلی را ادراک می‌کنم که دوست دارم آن را به تصویرنامه‌ برگردانم، ‌خود را در اتاق هتلی حبس می‌کنم، ‌با مقداری کاغذ و چند مداد. در این مرحله، تصوری کلی درباره‌ی استخوان‌بندی داستان دارم و کم‌وبیش می‌دانم که چگونه پایان خواهد یافت. اگر ندانم که با کدام صحنه باید تصویرنامه را شروع کنم، ‌آنگاه خود را به جریان‌ اندیشه‌هائی می‌سپارم که به‌طور طبیعی از چشمه‌سار ذهنم فوران می‌کنند و جاری می‌شنود. »



مارکز: «اولین چیزی که به ذهن شما وارد می‌شود فکر است یا تصویر؟»



کوروساوا: «نمی‌توانم این مسأله را بسیار خوب توضیح دهم. اما فکر می‌کنم که ابتدا همه چیز با چند تصویر پراکنده آغاز می‌شود. می‌دانم که فیلمنامه‌نویسان ژاپنی، ‌به عکس، ابتدا دورنمائی کلی از تصویرنامه را طرح می‌ریزند و آن را با صحنه‌ها تنظیم می‌کنند و زمانی‌ که طرح کلی و استخوان‌بندی داستان را به‌طور منظم به پایان رساندند، ‌آنگاه به نوشتن آغاز می‌کنند. اما فکر نمی‌کنم این راه درست تصویرنامه‌نویسی باشد، .... »



مارکز: «آیا شیوه‌ی تصویرنامه‌نویسی شما، ‌حتی به هنگام اقتباس از آثار شکسپیر، گورکی و داستایفسکی نیز به نوعی مکاشفه می‌ماند؟»



کوروساوا: «کارگردانهائی که در فیلمسازی مصالحه می‌کنند نمی‌دانند که القای‌ تصاویر ادبی به تماشاگران، ‌از طریق تصاویر سینمائی، ‌کاری بس دشوار است. برای نمونه، کارگردان جوانی، ‌هنگام اقتباس از رمانی پلیسی که در آن جسدی کنار راه‌آهن پیدا می‌شود، اصرار می‌ورزید که فلان نقطه‌ی خاص شباهت کاملی با آنچه در رمان می‌گذرد، ‌خواهد داشت. من به او گفتم، ‌«اشتباه می‌کنید»مسأله این است که شما رمان را قبلا خوانده‌اید و می‌دانید که‌ جسدی کنار راه‌آهن پیدا شده بود. اما برای کسانی که این رمان را نخوانده‌اند آن محل واقعه‌ هیچ ویژگی بارزی ندارد. نیروی سحرآمیز ادبیات ذهن آن کارگردان جوان را چنان تسخیر کرده بود که نمی‌دانست تصاویر سینمائی را می‌باید به گونه‌ای دیگر بیان کرد. »



مارکز: «آیا می‌توانید تصویری از زندگی واقعی به خاطر آورید که بیان آن به‌ صورت فیلم ناممکن باشد؟»



کوروساوا: «بله. تصویر شهر معدن کاران به نام«ایلی داجی»زمانی که خیلی جوان‌ بودم به عنوان دستیار کارگردان در آنجا کار می‌کردم. کارگردان با اولین نگاه به این شهر اظهار داشته بود که فضا بسیار عالی و غریب است و به همین دلیل از آنجا فیلمبرداری کردیم. اما بعد که تصاویر را دیدیم بسیار معمولی بود چون فاقد آن چیزهائی بود که ما از آن شهر به‌ خاطر داشتیم و دیده بودیم. اوضاع کار در آن شهر بسیار خطرناک بود و زنان و فرزندان‌ معدن کاران از خطری که جان آنها را تهدید می‌کرد، ‌پیوسته در هراس بودند. هنگامی که‌ آدمی به دهکده نگاه می‌کند، ‌دورنما با چنین احساسی به هم می‌آمیزد و چنین به نظر می‌آید که فضا ناآشناتر از آن چیزی است که در واقعیت وجود دارد. اما دوربین آن را با همین چشمها نمی‌بیند. »



مارکز: «حقیقت این است که من رمان‌نویسهای بسیار معدودی را می‌شناسم که از فیلمهائی که براساس آثار آنها ساخته شده است اظهار رضایت و خشنودی می‌کنند. تجربه‌ی شما از این اقتباسها چیست؟»



کوروساوا: «ابتدا اجازه بدهید که شما سئوالی بکنم. فیلم«ریش‌قرمز»مرا دیده‌اید؟»
 مارکز: «در بیست سال گذشته من آن را شش بار دیده‌ام و تقریبا هر روز درباره‌ی آن‌ با فرزندانم صحبت می‌کردم تا آنها بالاخره توانستند آن را ببینند. پس این فیلم نه تنها میان‌ فیلمهای شما یکی از فیلمهائی است که من و خانواده‌ام آن را بسیار دوست می‌داریم بلکه‌ من آن را یکی از محبوبترین فیلمهای تاریخ سینما می‌دانم. »



کوروساوا: «ریش‌قرمز»نقطه‌ی عطفی است در تکامل من به عنوان فیلمساز. همه‌ی فیلمهائی که من قبل از آن ساخته‌ام با فیلمهای بعد از«ریش‌قرمز»متفاوتند. «ریش‌قرمز»به‌ منزله‌ی پایان مرحله‌ای و آغاز مرحله‌ای دیگر محسوب می‌شود. »



مارکز: «بدیهی است. علاوه‌بر این، ‌دو صحنه در همین فیلم وجود دارد که در رابطه با کل آثار شما، ‌افراطی است: یک صحنه



صحنه‌ی جنگ کاراته در حیاط بیمارستان. »



کوروساوا: «بله. اما چیزی که من می‌خواستم بیان کنم این است که نویسنده‌ی کتاب، شوگورو یاماموتو، ‌پیوسته مخالف ساختن فیلم از روی رمانهایش بود. او در مورد«ریش‌قرمز» استثنائی قائل شد چون من با سرسختی بی‌رحمانه‌ای اصرار ورزیدم تا سرانجام موفق به کسب‌ اجازه‌اش شدم. با این همه، ‌زمانی که فیلم را دید روی به من کرد و گفت: «فیلم از رمان من جالب‌تر است



مارکز: «حیرت‌آور است!چگونه این‌قدر از آن راضی بود؟»



کوروساوا: «زیرا آگاهی روشنی از خصوصیات نهفته در وسیله‌ی بیانی سینما داشت. تنها چیزی که وی به من یادآوری کرد این بود که در مورد پرداخت قهرمان داستان توجه و دقت‌ بیشتری به کار برم. زیرا یاماموتو او را زنی شکست خورده می‌پنداشت اما نکته‌ی تعجب‌آور این‌ بود که چنین فکری-که این زن شکست خورده است-در داستان او چندان روشن نبود. »

مارکز: «شاید فکر می‌کرد که روشن است. این چیزی است که اغلب در مورد ما رمان‌نویس‌ها روی می‌دهد. »



کوروساوا: «شاید چنین باشد. بعضی از نویسندگان به هنگام دیدن فیلمی که از روی‌ آثارشان ساخته شده است می‌گویند: «آن قسمت از رمان من خوب پرداخت شده. »اما این‌ نویسندگان در حقیقت به چیزی اشاره می‌کنند که کارگردان به آن اضافه کرده است. ولی من‌ می‌دانم منظورشان چیست. زیرا گرچه آنها آن نکته‌ها را به وضوح روی پرده می‌توانند ببینند اما کارگردان با مکاشفه‌ی محض خود چیزی را بیان کرده که آنها می‌خواسته‌اند بنویسند اما از عهده‌ی بیان آن برنیامده‌اند. »



مارکز: «این یک حقیقت شناخته شده است: «شاعران آمیزندگان زهرند»و اما برگردیم به فیلم کنونی شما. آیا طوفان سهمگین دریائی دشوارترین چیزی است که می‌توان‌ روی نوار فیلم به دام انداخت و ضبط کرد؟»



کوروساوا: «نه. دشوارترین چیز، ‌کار با جانوران بود؛ اژدهاهای آبی، ‌مورچگانی که‌ گلهای سرخ را می‌خورند. مارهای اهلی به مردم خیلی عادت دارند. آنها فاقد احساسات غریزی‌ هستند و مانند مارماهی رفتار می‌کنند. راه‌حل این بود که مار وحشی و عظیم الجثه‌اش را به دام‌ بیندازیم که با همه‌ی نیروی خود می‌کوشید که از چنگ ما فرار کند و در واقع هراس‌آور نیز بود. با این همه، ‌این مار نقش خود را خوب ایفا کرد. در مورد مورچه‌ها مشکل بود که آنها را وادار کنیم که از یک بوته گل سرخ در خطی واحد بالا بروند تا به یک گل برسند. ابتدا برای‌ زمانی طولانی تن به این کار نمی‌دادند تا آنکه خطی از عسل روی ساقه‌ی گل به وجود آوردیم و مورچه‌ها بی‌درنگ از آن بالا رفتند. در واقع با مشکلات فراوانی دست به گریبان بودیم اما همه‌ی اینها به دردسرش می‌ارزید زیرا من چیزهای زیادی درباره‌ی آنها آموختم. »



مارکز: «بله، ‌چنین تصور می‌کنم. اما این‌چه فیلمی است که هم احتمال دشواری با طوفان سهمگین دریائی است و هم با مورچگان؟استخوان‌بندی داستان چیست؟»



کوروساوا: «نمی‌توان آن را با چند کلمه خلاصه کرد. »



مارکز: «آیا کسی شخص دیگری را به قتل می‌رساند؟»

کوروساوا: «نه، ‌داستان تنها درباره‌ی زن سالمندی است که از اهالی ناگازاکی که از آسیب‌دیدگان بمب اتمی است و نوه‌های او در تابستان گذشته به دیدارش می‌روند. من از صحنه‌های واقعی و تکان‌دهنده‌ای فیلمبرداری نکرده‌ام که دیدن آنها تحمل‌ناپذیر باشد. با این‌ همه، ‌اگر هم‌چنین کاری می‌کردم، ‌این صحنه‌ها به خودی وحشت این فاجعه را نمی‌توانستند نشان دهند. آنچه می‌خواهم به تماشاگران القاء کنم نوع زخمهائی است که بمب‌ اتمی در دل مردم ما به جا گذاشته است و اینکه چگونه این زخمها به تدریج التیام یافته‌اند. من‌ روز بمباران را به وضوح به یاد دارم. حتی امروز هنوز هم نمی‌توان باور کرد که چنین حادثه‌ای‌ در دنیای واقعی روی داده است. با این وصف، ‌بدترین چیز این است که ژاپنی‌ها این جنایت را قبلا به بوته‌ی فراموشی افکنده‌اند. »



مارکز: «این فراموشی تاریخی برای آینده‌ی ژاپن و هویت مردم آن‌چه مفهومی‌ دارد؟»



کوروساوا: «ژاپنی‌ها به وضوح در این باره سخنی نمی‌گویند. سیاستمداران ما به ویژه‌ از ترس ایالات متحده آمریکا خفقان گرفته‌اند!آنها ممکن است توضیح ترومن را پذیرفته باشند که توسل به بمب اتمی تنها راه پایان دادن سریع به جنگ جهانی دوم بود. تعداد قربانیان‌ هیروشیما و ناگازاکی که به‌طور رسمی منتشر شده بر دویست و سی هزار نفر بالغ می‌شود. اما، در واقع امر، ‌تعداد کشته شدگان از نیم میلیون نفر نیز بیشتر است. حتی هنوز هم دو هزار و هفتصد نفر در بیمارستان بمب اتمی به خاطر تأثیرات بعدی پرتوهای اتمی، ‌پس از چهل و پنج‌ سال رنج و عذاب، ‌در انتظار مرگ به سر می‌برند. به عبارت بهتر، ‌بمب اتمی همچنان سرگرم‌ کشتن مردم ژاپن است. »



مارکز: «بدیهی است که منطقی‌ترین توضیح این است که ایالات متحده آمریکا در افکندن بمب برای پایان دادن به جنگ از ترس این عجله کرد تا مبادا روسها ژاپن را پیش از آنها تسخیر کنند. »



کوروساوا: «بله. ولی چرا با ساکنان شهر که کاری به کار جنگ نداشتند، ‌چنین‌ معامله‌ای کردند؟درحالی‌که مراکز نظامی وجود داشت که در واقع، ‌دست به جنگ زده‌ بودند. »



مارکز: «بمب را حتی روی کاخ امپراتوری هم نینداختند که نقطه‌ی بسیار آسیب‌پذیری در دل توکیو بود. فکر می‌کنم همه‌ی اینها را می‌توان به این حقیقت نسبت داد که آمریکائیها می‌خواستند نیروی سیاسی و نیروی نظامی دست نخورده باقی بماند تا مذاکرات صلح به‌طور سریع به عمل آید بی‌آنکه غنائم تاراج شده را با متفقین خود قسمت‌ کنند. این چیزی است که هیچ کشور دیگری، ‌در سراسر تاریخ انسانی، ‌هرگز تجربه نکرده است. اکنون این سئوال پیش می‌آید که اگر ژاپن بدون افکندن بمب اتمی تسلیم شده بود، همین ژاپنی می‌بود که امروز هست؟»



کوروساوا: «چنین اظهار نظری بسیار دشوار است. کسانی که از حادثه‌ی ناگازاکی باز مانده‌اند نمی‌خواهند چیزی از تجربه خود را به خاطر آورند. زیرا اکثر آنها به خاطر بقاء خود، پدر و مادر، ‌خواهر و برادر و فرزندان خویش را ترک کرده بودند و هنوز هم از این کار احساس سرزنش و ندامت می‌کنند. پس از آن، ‌نیروهای آمریکائی که ژاپن را تا شش سال‌ اشغال کرده بودند به وسائل مختلف در تسریع فراموشی این خاطره کوشیدند و دولت ژاپن نیز با آنها در این مورد همکاری کرد. البته می‌دانم که همه‌ی اینها بخشی از فاجعه‌ی اجتناب‌پذیری‌ است که جنگ به وجود آورده بود. با این همه معتقدم که آمریکا که بمب را روی ژاپن افکند، دست‌کم، ‌می‌باید از مردم ژاپن عذرخواهی می‌کرد. تا این امر اتفاق نیفتد، ‌این واقعه پایان‌ نخواهد یافت. »



مارکز: «تا این اندازه؟آیا این نگونبختی را می‌توان با دوره‌ی طولانی شادمانی، مصالحه کرد؟»



کوروساوا: «بمب اتمی نقطه‌ی آغاز جنگ سرد و مسابقه تسلیحاتی بود. همچنین روند آفرینش و بهره‌برداری از انرژی هسته‌ای را بنیاد نهاد. شادمانی هرگز با چنین اصل و منشاءهائی امکان نخواهد یافت. »



مارکز: «می‌دانم انرژی هسته‌ای به منزله‌ی نیروی نفرین شده‌ای به وجود آمد و نیروئی که تحت شرایط نفرین شدگی به وجود می‌آید، ‌موضوع کاملی برای فیلم‌ کوروساوا است. اما آنچه توجه مرا جلب می‌کند این است که شما نه خود انرژی هسته‌ای را بلکه راه استفاده‌ی نادرست از آن را که از آغاز امر پیش‌آمده است، ‌محکوم می‌کنید. برق‌ هنوز، ‌برخلاف صندلی برقی، ‌چیز خوبی است. »



کوروساوا: «این دو موضوع باهم شباهت ندارند. فکر می‌کنم انرژی هسته‌ای فراسوی‌ امکاناتی که انسان می‌تواند بر آن نظارت کند، ‌قرار می‌گیرد. در صورت هر نوع اشتباه در مدیریت و اداره‌ی انرژی اتمی، ‌نگونبختی آنی آن به مراتب عظیم خواهد بود و اثرات پرتو گستری‌ آن برای صدها نسل همچنان باقی خواهد ماند. به عبارت دیگر، ‌وقتی آب می‌جوشد کافی است‌ که بگذاریم سرد شود تا خطر آن از میان برود. بنابراین بگذاریم استفاده از عناصری را که‌ صدها هزار سال همچنان خواهند جوشید، ‌متوقف کنیم. »



مارکز: «من قسمت اعظم ایمان خود به انسانیت را، ‌به فیلمهای کوروساوا مدیونم. با این وصف، ‌موضع شما را از نقطه نظر بی‌عدالتیهای مهیبی که با استفاده از بمب اتمی‌ علیه افراد غیر نظامی به عمل آمده، ‌درک می‌کنم. ائتلاف دولتهای آمریکا و ژاپن را هم به خاطر اینکه مردم این فاجعه را فراموش کنند، ‌می‌فهمم. اما به نظر من به همان اندازه نیز بی‌عدالتی خواهد بود اگر نفرین ابدی خود را نثار انرژی اتمی بکنیم بی‌آنکه در نظر بگیریم که انرژی اتمی می‌تواند مورد استفاده‌ی ارزنده در امور غیر نظامی قرار گیرد. البته در مورد این موضوع نوعی اختلال احساسات وجود دارد از سوئی به علت خشمی است که‌ فراموشی مردم ژاپن از این فاجعه در شما برانگیخته‌اندو از سوی دیگر، ‌مقصر اصلی، ایالات متحده آمریکا در پایان، ‌نه قصور خود را پذیرفته و نه از مردم ژاپن عذرخواهی‌ کرده است. »



کوروساوا: «انسان، ‌از انسانیت بیشتری برخوردار خواهد بود چنانچه بداند که از بعضی از جنبه‌های واقعیت زندگی نمی‌توان بهره‌برداری کرد. فکر نمی‌کنم ما حق داشته باشیم‌ کودکان بدون مقعد یا اسبهای هشت پا به وجود آوریم، ‌آنچنان‌که در چرنوبیل روی داده است. اما اکنون اینطور فکر می‌کنم که گفتگوی ما، ‌برخلاف تصورم، ‌به صورت مسأله‌ای‌ بسیار جدی درآمده است. »



مارکز: «ما کار درستی انجام داده‌ایم. وقتی موضوعی مانند موضوع فیلم شما اینقدر جدی است آدم چاره‌ی دیگری ندارد جز اینکه آن را به‌طور جدی مورد بحث و بررسی قرار دهد. آیا فیلمی که شما هم‌اکنون در حال اتمام آن هستید نقطه نظرهای شما را در این مورد روشن می‌سازد؟»



کوروساوا: «نه به صورتی مستقیم. وقتی که بمباران شد  روزنامه‌نگار جوانی بودم و می‌خواستم مقالاتی درباره‌ی آنچه روی داده بود بنویسم اما این کار تا پایان اشغال ژاپن مطلقا ممنوع شده بود. اکنون برای ساختن این فیلم، ‌درباره‌ی این موضوع تحقیقات و مطالعات زیادی‌ کردم و حالا بیشتر از آن زمان درباره‌ی این موضوع آگاهی دارم. اما اگر می‌خواستم افکار و نقطه نظرهای خود را مستقیما در فیلم مطرح کنم، ‌نمی‌توانستیم آن را در ژاپن امروز یا هر جای‌ دیگر جهان نشان دهیم. »



مارکز: «آیا فکر می‌کنید بتوانیم این گفتگو را منتشر کنیم؟»



کوروساوا: «هیچ مخالفتی با این کار ندارم. به عکس، ‌این موضوعی است که اغلب‌ مردم جهان باید نقطه نظرهای خود را درباره‌ی آن بی‌هیچگونه محدودیتی بیان کنند. »



مارکز: «خیلی ممنونم. با توجه به همه این مسائل، ‌فکر می‌کنم اگر من هم ژاپنی‌ بودم، ‌مانند شما، ‌همچون خورشیدی بر این موضوع می‌تابیدم و آن را روشن می‌کردم. به‌ هرحال، ‌موضع شما را درک می‌کنم، ‌هیچ جنگی برای هیچکس خوب نبوده است. »


کلک شماره 18 و 19
مد و مه/پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۷

۱۳۹۶ اسفند ۶, یکشنبه

مرگ ناگهانی سری دیوی هنرپیشه معروف هندی در دبی بر اثر سکته قلبی




یک شنبه 10 جمادی الثانی 1439هـ - 25 فوریه 2018م /6 حوت 1396
دبی-العربیه.نت فارسی
سری دیوی، هنرپیشه معروف سینمای هند شامگاه شنبه 24 فوریه 2018، بر اثر ایست قلبی در سن 54 سالگی در شهر دبی در گذشت.

به گزارش خبرگزاری «خلیج تایمز»، سری دیوی، از سن چهار سالگی هنرپیشه‌گی را آغاز کرد. این هنرمند برجسته طی 50 سال در بیش از 50 فیلم هندی بازی کرده بود.

همسر سری دیوی گفته است: «ما کاملا شوکه شده‌ایم او هیچ وقت مشکل قلبی نداشت».

سرى ديوى، در سال 1997 از این شغل کناره‌گیری کرد اما در سال 2012 با بازی در فیلم «اینگلیش وینگلیش» دوباره به سینما بازگشت.

مرگ ناگهانی او طرفدارانش را شوکه کرده  و آنها را در غم و اندوه فرو برد.

سری دیوی، که شامگاه شنبه در دبی درگذشت، برای شرکت در مراسم ازدواج یکی از بستگانش به این شهر آمده بود.

پیشتر این هنرمند برجسته از طرف اعضای «تولید فیلم» در هند به‌عنوان یکی‌ از با استعدادترین بازیگران، شناخته شده‌ بود.

منابع پزشکی در دبی تاکنون جزییات بیشتری در باره علت سکته قلبی وی نداده‌اند.

۱۳۹۶ بهمن ۱۸, چهارشنبه

نوشتن به زندگی انسان معنا می‌دهد / گفتگو با هنینگ مانکل

 
نوشتن به زندگی انسان معنا می‌دهد

مترجم : شکیبا محبعلی

رمان‌های جنایی در زمره محبوب‌ترین ژانرهای ادبی جهان به شمار می‌رود؛ به‌طوری‌که از هر پنج کتابی که به انگلیسی منتشر می‌شود، یکی به این ژانر تعلق دارد. هریک از ما در طول زندگی‌مان حتما با یکی از آثار جنایی‌نویس‌های دنیای ادبیات که با یک کاراکتر مشخص معرفی می‌شوند، همراه شده‌ایم: مثلا آگاتا کریستی با هرکول پوآرو و خانم مارپل، ژرژ سیمنون با کمیسر مگره، سر آرتور کانن دویل با شرلوک هولمز و حالا هنینگ مانکل با کورت والندر؛ شخصیتی که اینگمار برگمان درباره آن می‌گوید: «این بازرس والندر لعنتی از من هم مشهورتر است.» هنینگ مانکل رمان‌نویس، کارگردان و نمایشنامه‌نویس برجسته سوئدی است که در کنار مشاهیر سوئدی چون آگوست استرینگ‌برگ، اینگمار برگمان، سلما لاگرلوف و توماس ترانسترومر قرار می‌گیرد، در ایران با شش ترجمه از آثارش حالا دیگر نامی آشنا است: «بازگشت استاد رقص» (ترجمه جواد ذوالفقاری)، «پنجمین زن» (ترجمه فرشته شایان) و «دیوار آتش» (ترجمه شکیبا محبعلی) در نشر هیرمند؛ «قاتلان بدون چهره» (ترجمه هادی بنایی)، «پسری که روی تختی پر از برف خوابید» و «سگی که به سوی ستاره‌ای می‌دود» (ترجمه مهناز رعیتی) در نشر هرمس. آنچه می‌خوانید نگاهی است به زندگی و زمانه هنینگ مانکل و گفت‌وگویی با او درباره چگونگی خلق شخصیت کارآگاهی‌اش بازرس والندر.

درباره زندگی و آثار هنینگ مانکل

هنینگ مانکل رمان‌نویس، کارگردان و نمایشنامه‌نویس سوئدی در فوریه‌ 1948 در استکهلم سوئد متولد شد. پدرش ایوار مانکل قاضی دادگاه بود. از آنجایی‌که هنینگ مانکل در آپارتمانی مشرف به دادگاه حقوقی بزرگ شده بود، علاقه‌مندی او به نظام دادگستری و چگونگی کارکرد آن تقریبا اجتناب‌ناپذیر می‌نمود. زمانی که او یک سالش بود، مادرش آنها را ترک می‌کند. بنابراین ایوار مانکل به تنهایی بچه‌های خود را بزرگ می‌کند. او همیشه بچه‌ها را به کتاب‌خواندن تشویق می‌کرد. هنینگ مانکل کتاب‌های زیادی درباره آفریقا خواند، و از کودکی آرزوی رفتن به آفریقا را در سر می‌پروراند، وی آفریقا را پایان دنیا می‌دانست. در سال 1979 بعد از مرگ پدرش، مانکل نخستین رمان خود را با عنوان «سنگ‌شکن» منتشر کرد. این رمان درباره جنبش اتحادیه‌های کارگری بود.

هنینگ مانکل رویای رفتن به آفریقا را فراموش نکرد، و سرانجام در بیست‌سالگی به آفریقا رفت. او بخش زیادی از عمرش را در آفریقا سپری کرد. زندگی در آفریقا بیشترین تاثیر را روی مانکل گذاشت و داستان‌های او عمیقا متاثر از سنت‌های زندگی در کشورهای آفریقایی است. مانکل بعد از چند سال، به سوئد برگشت و متوجه شد نژادپرستی در کشورش گسترش یافته، وی از مخالفان سرسخت نژادپرستی بود. او تصمیم می‌گیرد درباره نژادپرستی بنویسد، از دیدگاه او نژادپرستی یک جرم محسوب می‌شد، و این ایده او را به سمت نوشتن یک رمان جنایی سوق می‌دهد. و اینجاست که کارآگاه والندر متولد می‌شود. او اسم والندر را از روی دفتر تلفن پیدا می‌کند. عمده شهرت مانکل به خاطر رمان‌های پلیسی‌اش و کارآگاه والندر است. او در سال 1991، با انتشار رمان «قاتلان بدون چهره» این مجموعه‌داستان پلیسی را آغاز کرد. در رمان «قاتلان بدون چهره» یک زوج کهنسال و مهاجر در مزرعه‌‌ای دورافتاده پس از اینکه بی‌رحمانه به وسیله‌ یک نژادپرست شکنجه می‌شوند، به قتل می‌رسند. این رمان موفقیت بین‌المللی پیدا کرد. مانکل در دهه نود، کم‌وبیش هر سال یک رمان به این مجموعه اضافه کرد. داستان‌های پلیسی مانکل در شهری در جنوب سوئد، به اسم «ایستد» اتفاق می‌افتد. او در داستان‌های والندر سعی می‌کند واقعیت زندگی را منعکس کند، واقعیتی که روز به روز خشن‌تر می‌شود. به مسائل جامعه مدرن نیز می‌پردازد. در داستان‌های او موضوعاتی چون تشدید جرم و خشونت، رشد بیکاری و ناامنی اجتماعی، ناکامی‌های فلاکت‌بار در زندگی عشقی، افسردگی، و بحران میانسالی به وفور یافت می‌شود. خود بازرس والندر، که در اواخر دهه ۴۰ زندگی‌اش اغلب افسرده است و از حمله‌های قلبی نا‌گهانی رنج می‌برد، طلاق گرفته و زندگی عاطفی آشفته‌ای دارد، نمونه کاملی از بحران میانسالی است. در برخی از رمان‌های بازرس والندر، بخشی از داستان در یکی از کشورهای جهان سومی می‌گذرد، یعنی جهان سوم به‌عنوان علت غایب روایت در این داستان‌ها حک می‌شود.

در رمان «دیوار آتش» دو دختر نوجوان، یک راننده‌ تاکسی را به شکلی بی‌رحمانه به قتل می‌رسانند، این رمان منعکس‌کننده افزایش خشونت، حتی در سنین پایین، و ناامنی اجتماعی است. و بخشی از اتفاقات رمان، توسط شخصی که در آفریقا زندگی می‌کند، هدایت می‌شود. و این گونه در این رمان هم جهان سوم، به شیوه دیگری در داستان حضور دارد.

در «پنجمین زن»، چند پیر‌مرد به طرز کاملا هولناکی کشته می‌شوند و معلوم می‌شود قاتل، زن مجردی است که خواهرش خیلی سال پیش در صومعه‌ای کاتولیک به قتل رسیده: از‌آنجا‌که هیچ‌کس به مرگ خواهرش اهمیت نداده، او تصمیم می‌گیرد خودش برای خونخواهی خواهرش اقدام کند. «پنجمین زن» شاهکار مانکل است. او در این رمان تعادلی برقرار می‌کند میان نقد اجتماعی و آسیب‌شناسی‌ روانی.

مانکل، سرانجام در سال 2009، آخرین قسمت از این مجموعه بی‌نظیر را منتشر کرد، و به آن پایان داد. به لطف ترجمه رمان‌های مانکل به زبان‌های دیگر، بازرس والندر نه‌تنها در سوئد، بلکه در تمام دنیا از محبوبیت بسیاری برخوردار شد، چنان که اینگمار برگمان - کارگردان و فیلنامه‌نویس معروف سوئدی - که پدرزن هنینگ مانکل بود، می‌گفت: «این بازرس والندر لعنتی از من هم مشهورتر است.» این شهرت تا پیش از خلق شخصیت بازرس والندر وجود نداشت. هنینگ مانکل، انسانی است که نسبت به دنیای پیرامونش بی‌تفاوت نیست. او یکی از مخالفان سرسخت جنگ ویتنام، و جنگ استعماری پرتغال در موزامبیک بود. وی همچنین، به همراه عده‌ای از کشورهای مختلف برای کمک به مردم غزه، عازم فلسطین شده بود، که نیروهای اسراییلی او را بازداشت کردند. هنینگ مانکل برای انسانیت ارزشی ویژه قائل است. وی به مسائل و مشکلات آفریقا بسیار اهمیت می‌دهد. وی برای برگزاری کنفرانس مشترک بین آفریقا و اروپا در آلمان به منظور تشریک مساعی برای حل مشکلات آفریقا تلاش کرد و در این کنفرانس درباره‌ مسائل زیست‌محیطی و ایدز سخنرانی کرد. در اکتبر سال 2007 مانکل و همسرش ایوا برگمن، مبلغی را به سازمان خیریه‌ بخشیدند تا برای کودکان یتیم در سه دهکده موزامبیک 15 خانه بسازند. به خاطر توصیف متعهدانه زندگی‌اش در آفریقا، جایزه صلح موسوم به «اریش ماریا رمارک» را در آلمان دریافت کرد، که بخشی از این جایزه را در اختیار کارگردان آلمانی قرار داد تا صرف ساخت یک مرکز فرهنگی هنری در آفریقا شود.

گفت‌‌وگو با هنینگ مانکل

چه چیزی باعث شد شروع به نوشتن کنید؟

پدرم همیشه ما را به خواندن تشویق می‌کرد، به همین خاطر من زیاد کتاب می‌خواندم. قدرت تخیل بسیاری قوی‌ای داشتم، و خیلی زود یاد گرفتم تخیل می‌تواند به عنوان ابزاری جهت بقا و همچنین خلاقیت عمل کند. و فکر می‌کنم نوشتن لحظه‌ای است که من در اوج شکوفایی خودم هستم، زمانی که قدرت تخیل از ارزشی یکسان همچون واقعیت برخوردار است. وقتی شش‌ساله بودم مادربزرگم نوشتن را به من آموخت و هنوز می‌توانم حس شگفت‌انگیز نوشتن یک کلمه، خلق یک جمله، بیان یک داستان را به خاطر بیاورم. اولین چیزی که نوشتم خلاصه‌ای یک صفحه‌ای از رابینسون کروزوئه بود. متاسفانه دیگر آن را ندارم، اما در آن لحظه من یک نویسنده شدم.

چطور شد که این‌همه خواننده دارید؟

فکر می‌کنم چون مردمی را توصیف می‌کنم که تغییر می‌کنند و درباره‌ محیطی می‌نویسم که مردم می‌شناسند. من می‌نویسم تا سعی کنم دنیایی را که در آن زندگی می‌کنیم، درک کنم. آنچه من را علاقه‌مند می‌کند سوالات وجودی عمیق بنیادی است. آنچه به انسان‌بودن معنا می‌دهد، و دنیایی را که در آن زندگی می‌کنم، ترسیم می‌کند. فکر می‌کنم هر چیزی که می‌نویسم، به نحوی در این باره است.

از کجا و چطور الهام می‌گیرید و چگونه کار می‌کنید؟

از هر جایی الهام می‌گیرم. خیلی مطالعه می‌کنم. به شدت به کارم متعهد هستم و هنگام نوشتن بی‌نهایت منظم. به عنوان فردی خلاق، از خودم مایه می‌گذارم، بنابراین جمع‌آوری نظرات و عقاید برایم استراحت محسوب می‌شود. مثل این است که به جای خالی‌کردن قایق، آن را با آب پر می‌کنم، و وقتی داشت غرق می‌شد وقتش است دوباره خالی‌اش کنم.

چرا کورت والندر این‌قدر محبوب است؟

والندر شخصیتی است که فکر می‌کنم خیلی انسان به حساب می‌آید. او کارآگاهی بااستعداد است، اما مشکلاتی هم دارد مثل دست‌وپنجه‌نرم‌کردن با مرحله‌ اولیه‌ دیابت، و ناتوانی‌اش در به‌بارنشاندن رابطه‌هایش. بسیار به کارش متعهد است اما باز هم تردید دارد و نگران است که کار درست را انجام می‌دهد یا نه. و گاهی آرزو دارد جای دیگری باشد، به دور از همه‌ این فلاکت‌ها و مصیبت‌ها. درست همان‌طور که همه‌ ما گاهی آرزو می‌کنیم.

چطور نوشتن مجموعه‌ والندر را شروع کردید و کورت والندر چگونه متولد شد؟

ایده‌ والندر از تمایل برای نوشتن درباره‌ افزایش نژادپرستی در سوئد در دهه‌ 1980، شکل گرفت. نژادپرستی از نظر من یک جنایت است، بنابراین نوشتن یک رمان جنایی طبیعی به نظر می‌رسید. بعد از آن بود که ایده‌ یک افسر پلیس ایجاد شد. اسم کورت والندر را از دفتر راهنمای تلفن برداشتم. و بعد ادامه پیدا کرد. همیشه وقتی می‌نویسم، سعی می‌کنم واقعیتی را که در آن زندگی می‌کنیم، نشان بدهم؛ واقعیتی که دارد بی‌رحمانه‌تر و خشن‌تر می‌شود. این خشونت و تاثیرش بر مردم آن چیزی است که سعی دارم در والندر منعکس کنم. اما واقعیت همیشه از شعر پیشی می‌گیرد.

شما و کورت والندر خیلی شبیه هستید؟

علاقه به موسیقی بین ما مشترک است، و هر دو نگرشی کالوینیستی (فلسفه و عقاید سخت گیرانه و متعصبانه، ناشی از آموزه‌ی کالون) به کار داریم. اما جز این، من از آدمی همچون والندر چندان خوشم نمی‌آید. اما اهمیتی ندارد چراکه او خیالی است و در ذهنم وجود دارد.

آیا الگوی ادبی دارید، و اگر دارید چه کسانی هستند؟

آگوست استریندبرگ، جان لوکاره، نمایشنامه‌های یونان باستان، و خیلی خیلی موارد دیگر. برای مثال، «مکبث» بهترین داستان جنایی است که تا حالا نوشته شده است.

چطور هم در آفریقا و هم در سوئد زندگی می‌کنید؟ آیا یکی از آ‌نها بیشتر حس خانه‌بودن به شما می‌دهد؟

تقسیم‌کردن زمان بین آفریقا و اروپا دیدگاه و ژرف‌نگری به من بخشیده است، و فکر می‌کنم از من اروپایی بهتری ساخته است. چشم‌انداز زمستان یخ‌بسته‌ هریدالن و منظره‌ خشک و بایر موزامبیک می‌توانند گاهی من را به یاد همدیگر بیندازند، همین‌طور گرمای خشک آفریقا می‌تواند سرمای زمستان سوئد را به خاطرم بیاورد. هر دو جا خانه‌ من هستند. اما همیشه یک اروپایی خواهم بود.

چه چیزی هم برای یک رمان و هم یک رمان جنایی خوب مهم است؟

من وقتی می‌خوانم، می‌خواهم چیزی یاد بگیرم. کتاب‌هایی را ترجیح می‌دهم که استفاده از نگاه منتقدانه‌ام را به یادم بیاورند. یک داستان جنایی خوب تنها درباره‌ جنایتی که حل می‌شود، نیست. بلکه باید بررسی‌ روانشناسانه‌ای باشد از فرهنگی که به تصویر می‌کشد.

زندگی و کار در آفریقا چگونه است، به‌ویژه با توجه به فقر شدید و و شرایط کنونی اچ‌آی‌وی و ایدز؟

هرروز شاهد فقر و فلاکت هستم. اما همچنین شادی را نیز می‌بینم و صدای خنده را می‌شنوم. مردم در خیابان‌های ماپوتو بیشتر از مردم خیابان‌های استکهلم می‌خندند. انگار دنیای غرب خنده‌اش را جایی بین قسط‌ها و وام‌ها گم کرده است؛ خنده‌ای که آفریقایی‌ها موفق شده‌اند حفظش کنند. کارم با تئاتر «تیرو آوندیا» یکی از بزرگ‌ترین چالش‌های زندگی‌ام بود. راه‌اندازی تئاتر در یکی از فقیرترین کشورهای دنیا آسان نیست، اما باعث شد بفهمم جایی ثروت وجود دارد، که تخیل هست. فقیربودن چیز بدی نیست، چون مجبورتان می‌کند از تخیلتان استفاده کنید. اگرچه دیدن بی‌تفاوتی غرب، زمانی که می‌تواند به حل مشکلات فقر، بی‌سوادی و اچ‌آی‌وی آفریقا کمک کند، آزاردهنده است. من نمی‌توانم به همه کمک کنم اما این بهانه‌ای برای کمک‌نکردن، هرچند اندک، نیست.




مد و مه/پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹6

۱۳۹۶ دی ۲۷, چهارشنبه

چرا آینده‌ی ما به کتابخانه‌ها، خواندن و رویاپردازی ها بستگی دارد؟








من سبحان رئوفی قصد دارم در این یادداشت که ترجمه ای آزاد از مقاله نیل گیمن در سایت www.theguardian.com است، با شما مطالبی را درباره کتابخوانی، به اشتراک بگذارم.

در پایان همین مقاله آلبرت انیشتین به ما میگوید که چگونه فرزندانی باهوش داشته باشیم؟

نسخه اصلی این مقاله را با نام Why our future depends on libraries, reading and daydreaming میتوانید در اینجا مطالعه کنید.

نیل گیمن می گوید: چرا آینده ما به کتابخانه ها، خواندن و خیال بافی ها بستگی دارد؟
نیل گیمن توضیح می دهد که چرا استفاده از تصورات و ارائه آن به دیگران برای استفاده آنها برای تمام شهروندان لازم است.
برای افراد مهم است که بگویند در چه سمتی هستند و چرا؟
و اینکه آیا از آنها جانبداری می شود یا نه؟
بیان علایق اعضای یک گروه هم همینطور است.
بنابراین قصد دارم که با شما درباره ی خواندن حرف بزنم. قصد دارم که به شما بگویم کتابخانه ها نقش مهمی دارند و می خواهم داستان خوانی را بصورت خواندنی خوشایند به شما نشان دهم که یکی از مهم ترین چیزهاییست که می توان انجام داد.
می خواهم مشتاقانه از افراد درخواست کنم که بدانند کتابخانه چیست؟ و کتابداران چه کسانی هستند؟ و از هردوشان استفاده کنم.



خواندن و خیال بافی



می دانم که با اشتیاق و بیشمار از من حمایت خواهد شد:
من مولف هستم و اغلب داستان می نویسم. هم برای بچه ها و هم بزرگترها.
حدود سی سال است که درآمد زندگیم را از حرف هایم بدست می آورم و اغلب آنها را می نویسم.
واضح است کسانی که داستان می خوانند، کتابخانه ها و کتابدارانی که به عشق کتابخوانی کار می کنند، توی لیست علاقه مندی هایم وجود دارند.
من یک نویسنده ام اما بیشتر از آن یک خواننده ام و حتی یک شهروند.

آیا میخواهید که یک برنامه عملی از کتاب آیین دوست یابی داشته باشید؟

بعلاوه از برنامه های ادبی و کتابخانه ای و افرادی که بی پرده و با میل خود مردم را تشویق به خواندن می کنند، حمایت می نماید. چون آنها به ما می گویند که پس از خواندن، همه چیز تغییر خواهد کرد و این همان تغییر است.
و این همان خواندن است که داریم درباره اش حرف می زنیم.
می خواهیم درباره ی آنچه که قرار است خوانده شود، حرف بزنیم
آنچه برایمان خوب است.

چه خواندنی برای ما خوب است؟
یک بار در نیویورک داشتم به حرف هایی درباره ی ساخت یک زندان خصوصی گوش می دادم که صنعت درحال رشدی در آمریکاست.
صنعت ساخت زندان نیاز به برنامه ریزی و توجه به رشدش در آینده دارد.
مثلا چند سلول مورد نیاز است؟
از الان تا ۱۵ سال بعد، به چند زندانبان نیاز دارد؟
آنها متوجه شدند که به راحتی می توانند این موارد را پیش بینی کنند و فقط کافیست که از یک الگوریتم بسیار ساده برمبنای این سوال استفاده کنند که چه درصدی از ۱۰ و ۱۱ ساله ها خواندن بلد نیستند و قطعا کتاب خواندن از لذت هایشان نیست.
البته این یک مصداق صد در صد نیست.
نمی توانید بگویید که توی جامعه ی ادبی جرم و جنایت وجود ندارد اما انطباقی بسیار واقعی دارد.

خواندن و خیال بافی ها



من به برخی از این انطباق ها فکر کردم و دیدم ساده ترین چیز از چیزهای بسیار ساده بدست می آید. مردم اهل ادبیات داستان می خوانند.

داستان خواندن چه کمکی به مطالعه کردن ما میکند؟
داستان دو نوع استفاده دارد:

اول اینکه داستان، دروازه ایست به سوی خواندن
این میل را بوجود می آورد که بدانید که بعدش قرار است چه اتفاقی بیفتد و حالا تمایل دارید که صفحه ی بعد را ورق بزنید. و حتی اگر سخت باشد، باز به این روند ادامه می دهید. چون کسی توی دردسر افتاده و دلتان می خواهد بدانید آخرش چه می شود…..و این یک جلوروی واقعی است.
این اتفاق شما را مجبور می کند که کلمات جدید یاد بگیرید و به چیزهای جدید فکر کنید و همینطور ادامه دهید. کشف کردن در خواندن، دوست داشتنی است. وقتی این را بفهمید، توی جاده ی خواندن قرار می گیرید و خواندن کلید است. چند سال پیش صحبت از این بود که در دنیای ادبیات گذشته، کلمات نوشته شده بسیار زیاد بودند اما امروزه این کلمات کم شده اند. کلمات مهم تر از هر چیزند.
با ورود دنیا به شبکه های گسترده تر نیاز داریم که با آنچه می خوانیم، ارتباط برقرار کنیم. کسانی که نمی تواننند همدیگر را درک کنند، توانایی مبادله ی ایده ها را هم ندارند.
ساده ترین راه برای اطمینان از اینکه بچه هایمان با ادبیات انس بگیرند، این است که به آنها یاد بدهیم کتاب بخوانند و به آنها نشان دهیم که این کار یک فعالیت مطلوب است. یعنی در ساده ترین شکل، کتاب هایی را پیدا کنیم که از خواندنش لذت ببرند و به آنها امکان دسترسی به این کتاب ها را بدهیم و اجازه بدهیم که آنها را بخوانند.
فکر نمی کنم که کتاب بدی برای بچه ها وجود داشته باشد. کاملا عادی است که بزرگسالان مجموعه ای از کتاب برای بچه ها فراهم کنند، مثلا از یک مولف خاص و یا اگر کتابی را مناسب او ندیدند، از او بخواهند که از خواندنش دست بکشد. این اتفاق را بارها و بارها دیده ام. ایند بلایتون بعنوان نویسنده ی بد شناخته شده، آر ال استاین هم همینطور. از این نویسنده ها زیادند. کمدی را به عنوان ادبیات نوآوری می شناسیم.
این حرف ها بی معنی و افاده روی است. مولف بدی برای بچه ها وجود ندارد. نمی شود گفت که بچه ها دنبال کتاب هایش نروند، چون هر بچه ای با دیگری فرق دارد. هر بچه ای طبق نیازش از این مولف ها می تواند داستان های خوب پیدا کند. مانع خواندن بچه هایتان نشوید چون با اینکار انگار فکر می کنند خواندن کار بدیست. داستان هایی که شما دوست ندارید، می توانند مسیری باشند برای یافتن کتاب هایی که خواندنشان را ترجیح می دهید. همه چیز طبق ذائقه ی شما نیست.
این حرف ها یعنی بزرگترها خیلی راحت می توانند میل به کتاب خواندن را در بچه ها تخریب کنند و آنها را از این لذت باز بدارند.
یا کتاب هایی که خودشان دوست دارند و مطابق میل بچه ها نیست را به آنها بدهند. قرن بیست و یکم باید قرن پیروزی در بهبود ادبیات باشد. ما با نسلی مواجه هستیم که عقیده دارند کتاب خواندن دوست داشتنی و باحال نیست.
باید بچه هایمان را سوار بر نردبان خواندن کنیم. در هر مسیری که از خواندن لذت بردند، در همان مسیر حرکت کنند تا به ادبیات برسند. (مثل این نویسنده رفتار نکنید که وقتی دختر ۱۱ ساله اش به کتاب های آر ال استاین علاقمند بود، رفت و یک نسخه از کتاب های کینگ کری را برایش خرید و به او گفت اگر آن کتاب ها را دوست داری، اینها را هم دوست داشته باش. داستان های امن برای سن نوجوانی است و هنوز اسم استفان کینگ توی ذهن من است(.

دوم اینکه داستان، حس همدردی را بوجود می آورد
وقتی تلویزیون تماشا می کنید و یا فیلمی را می بینید، دارید به چیزهایی که برای افراد دیگر اتفاق افتاده، نگاه می کنید. داستان هم چیزیست که  فقط و فقط توی تصوراتتان از آن استفاده می کنید و و دنیا را از چشم دیگران نگاه می کنید. چیزهایی را حس می کنید. جاهایی را می بینید و با دنیایی آشنا می شوید که هرگز آن را نمی شناختید.
شخص دیگری می شوید و وقتی به دنیای خودتان بر می گردید، همه چیز تغییر می کند.
همدردی ابزاری است تا با مردم گروه بشوید و به خودتان اجازه دهید که مثل افراد کارهایی را از توّهم افراد انجام دهید.
بعلاوه از توی داستان چیزهایی را پیدا می کنید که برای هدایتتان در دنیا بسیار مهم هستند.
در سال ۲۰۰۷ توی چین بودم. در اولین دوران که داستان های علمی داشت رواج پیدا می کرد و فانتزی نویسی رسم میشد. یکبار از یکی از مسئولین ارشد علتش را پرسیدم و اینکه چه چیزی تغییر کرده؟
جواب ساده ای به من داد.
چینی ها مردم برجسته ای هستند و اگر مردم دیگری طرحی را بدهند، چینی ها آن را زود می سازند. اما افراد خلاقی نیستند. تصوری قوی ندارند. برای همین به ایالت متحده، اپل، مایکروسافت و گوگل سر می زنند و از مردم می پرسند برای آینده چه ابداعاتی دارند. و وقتی همه ی اینها را می فهمند که دختران و پسرانشان داستان های علمی بخوانند.



خواندن و خیال بافی ها



داستان دنیای متفاوتی را به شما نشان می دهد. شما را به جاهایی می برد که هرگز نرفته بودید. وقتی دنیای دیگری را می بینید، مثلا کسانی را می بینید که میوه ی پریان را می خورند، چیزی را تجربه می کنید که هرگز توی دنیای خودتان آن را نمی دیدید. نارضایتی چیز خوبی است. افراد ناراضی می توانند دنیایشان را تغییر داده و بهبود بخشند و آن را بهتر و متفاوت تر کنند.
با همه اینها دوست دارم بگویم که برای فرار از واقعیت واژه های کمی وجود دارد. اگر داستان های تخیلی و فرار از واقعیت احمقانه و بلد متصور می شود، به نظر من بدتر از این نوع داستان ها، چه برای بچه ها و چه بزرگسالان داستان های تقلیدی هستند که آینه ی بدترین دنیا در ذهن متصور خواننده می باشند.
اگر در یک شرایط غیر ممکن و جای ناخوشایند توی تله افتاده اید و مردم آنجا فکر می کنند شما بیمار هستید، و کسی به شما پیشنهاد فرار بدهد، چرا قبول نکنید؟
داستان های تخیلی و فرار از واقعیت هم همینطور هستند: داستان یک در باز است که آفتاب بیرون را به شما نشان می دهد. و به شما فرصت رفتن و کنترل کردن خودتان را می دهد. افرادی را جلوی راهتان می گذارد که دوست دارید با آنها باشید (و کتاب جایی واقعیست که اشتباهی توی آن نیست). مهم تر اینکه در طول فرار، کتاب ها به شما دانش درباره ی دنیا و اسلحه می دهند و چیزهای واقعی می توانند شما را دوباره به زندانتان برگردانند. مهارت و دانش ابزاری برای فرار از واقعیت هستند.

همانطور که تولکین به ما می گوید، تنها کسانی زندانی هستند که فرار را سخت می دانند.

البته روش دیگر برای تخریب عشق کودکان به کتاب خواندن، این است که کتابی دم دستشان نباشد و یا جایی را برای کتاب خواندن در اختیارشان قرار ندهیم!
من خوش شانس بودم. یک کتابخانه ی محلی نزدیکمان بود. والدینم هم در روزهای گرم تابستان برای اینکه به کارشان برسند، مرا متقاعد کرده بودند که به کتابخانه بروم. کتابدار هم مرا به چشم یک پسر کوچک نمی دید و هر روز صبح با کارت ها و کاتالوگ ها مشغول به کار می شد و مرا به قسمت کتاب کودک راهنمایی می کرد. و من آنجا در دنیای کتاب های ارواح و موشک و سفینه های جادویی و خون آشام ها مشغول کتاب خواندن می شدم.

پس از خواندن تمام کتاب های کودک، خواندن کتاب های بزرگسالان را شروع کردم
مسئولین کتابخانه خیلی خوب بودند. کتاب ها را دوست داشتند و دلشان می خواست که کتاب ها خوانده شوند. به من یاد دادند که چطور توی کتابخانه های دیگر هم بتوانم سفارش کتاب بدهم. درباره ی چیزهایی که می خواندم، سخت گیری نمی کردند. خوششان می آمد که این پسر کوچولو عاشق کتاب خواندن است و با من درباره ی کتاب هایی که خوانده بودم، حرف می زدند. اگر می دیدند که دنبال کتابی می گردم، کمکم می کردند. با من مثل بقیه ی کتابخوان ها  با احترام و توجه رفتار می کردند. من هم بعنوان یک پسر هشت ساله ازاین احترام سواستفاده نمی کردم.
اما کتابخانه جای آزادیست. آزادی برای خواندن و بیان ایده ها، آزادی ارتباط. درباره ی آموختن و سرگرمی است. درباره ی ساختن محل امن و دسترسی به اطلاعات.



خواندن و خیال بافی ها



تعجب می کنم که توی قرن بیست و یکم مردم نمی دانند که هدف کتابخانه چیست؟ اگر کتابخانه را فقط قفسه ی کتاب بدانید، به نظر یک دنیای عتیقه و قدیمی می رسد که بیشتر کتاب هایش فقط حروف چاپ شده هستند. اما این درست نیست!
من فکر می کنم که باید به ماهیت اطلاعات توجه کنید. اطلاعات ارزشمند است و ارزش اطلاعات درست بسیار بیشتر است. نسبت به تمام تاریخ بشریت، ما در عصر فراوانی اطلاعات زندگی می کنیم و اطلاعات بسیار مهمی داریم. درباره ی هه چیز: کاشت محصول، یافتن چیزها، نقشه ها و تاریخ، همه ی اطلاعات لازم برای شرکت ها. کسی که بتواند از این اطلاعات استفاده کند، از خدمات خوبی بهره خواهد برد.
در چند سال گذشته ما از فراوانی اطلاعات به سمت سیرابی اطلاعات حرکت کرده ایم. مطابق گفته ی اریک اشمیت در گوگل، انسان در هر دو روز یکبار اطلاعات جدیدی را می آفریند و این تا ۲۰۰۳ برای تمدن و شهروندی بکار گرفته شده. حدود ۵ اگزوبایت از اطلاعات در هر روز ارائه می شود. چالش ها زیاد شده و هنوز گیاهان زیادی را نتوانسته ایم در بیابان ها کشت دهیم و فقط گونه های خاصی توی جنگل می رویند. باید اطلاعت مورد نیاز بیشتری را پیدا کنیم.

کتابخانه جاییست که به مردم اطلاعات می دهد
و کتاب قله ی کوه یخ های اطلاعات است. کتابخانه به شکل رایگان و قانونی به شما کتاب می دهد. بچه ها توی کتابخانه بیشتر از هر جای دیگری می توانند کتاب به امانت بگیرند . هر نوع کتابی. کاغذی و دیجیتالی و صوتی. بعلاوه جاییست که افرادی که کامپیوتر و اتصال اینترنتی ندارند، می توانند آنجا اطلاعات آنلاین بگیرند. مثلا کار پیدا کنند. کتابخانه امکان ارتباط با دنیا را فراهم می کند.
البته قبول ندارم که همه ی کتاب ها باید کاغذی باشند. یکبار داگلاس آدامز به من گفت که بیست سال پیش کیندل کتاب را به کوسه شباهت داده! کوسه ها قدمت زیادی دارند، اما مثل دایناسورها منقرض نشده اند. کتاب هم مقاوم است و به سختی منقرض می شود. همیشه جایی برای کتاب وجود دارد. می توان در کتابخانه به کتاب های الکترونیکی هم دسترسی داشت و یا حتی کتاب های صوتی و دی وی دی ها و محتوای وب.
اطلاعات موجود در کتابخانه ها سالم هستند و سلامت ذهنی را موجب می شوند. کتابخانه محل امنی است که دری به سوی آینده و تصوراتتان باز می کند.
ادبیات در این دنیای متن و ایمیل مهم تر از همیشه است. دنیایی پر از اطلاعات نوشته شده. ما نیاز به خواندن و نوشتن داریم و نیاز به شهروندانی که بتوانند خیلی راحت بخوانند و خوانده هایشان را درک کنند و برای خود تحلیل بنمایند.
کتابخانه در حقیقت دروازه ی آینده است. به این علت جای تاسف دارد که در سراسر دنیا نویسندگانی را می بینیم که برای معاش امروز چشمشان را به فرصت ها بسته و کتابخانه ها را می بندند. در واقع آنها برای پول امروز، از فردا می دزدند. و دروازه هایی را می بندند که باید باز باشد.
مطابق تحقیقات اخیر سازمان توسعه و رشد اقتصادی، انگلیس تنها کشوریست که افراد مسن بیش ازجوانان در کسب درامد از ادبیات بهره می برند و پیش زمینه ی اجتماعی-اقتصادی و نوع کارشان از ادبیات استفاده می نماید.
نسل های بعدی ما علاقه ی کمتری به ادبیات خواهند داشت. توانایی تقابل کمتری با دنیا دارند و برای حل مشکلاتشان کمتر از این مقوله استفاده خواهند کرد. کمتر می توانند دنیا را به شیوه ای تغییر دهند که خودشان را پیدا کنند. و انگلیس در این زمینه عقب تر از همه خواهد بود، چون فاقد نیروی کار ماهر است.

کتاب راه ارتباط با مردگان است.
راه یاد دادن درس هایی از گذشته و نحوه ی پیشرفت بشریت. داستان هایی دارد از گذشته ی تمام کشورها و فرهنگ ها.
فکر می کنم که ما در قبال آینده مسئول هستیم. مسئولیت دربرابر کودکانمان که فردا بزرگ می شوند. همه ی ما بعنوان خواننده و نویسنده و شهروند، مسئولیم. فکر می کنم که باید سعی کنیم تا این موانع را برداریم.
فکر می کنم که برای کتابخوانی در اماکن عمومی و خصوصی با موانعی روبرو هستیم. اگر با رغبت کتاب بخوانیم و دیگران ببینند که ما داریم کتاب می خوانیم، آنها هم یاد می گیرند و این کار را می کنند. باید به دیگران نشان دهیم که کتابخوانی کار خوبیست.
برای حمایت از کتابخانه ها هم موانعی داریم. برای استفاده از کتابخانه، تشویق دیگران برای این کار، و اعتراض به بستن کتابخانه ها. اگر کتابخانه ی ارزشمندی نداشته باشیم، اطلاعات ارزشمندی از فرهنگ و خردورزی هم نداریم. با ساکت کردن صدای گذشته، آینده را به خطر می اندازیم.
مانع دیگر، بلند کتاب خواندن برای بچه هاست. از خواندن لذت ببرید. داستان ها را برای بچه هایتان بلند و با اشتیاق بخوانید تا آنها هم علاقمند شوند. حواس پرتی های دنیا را کنار بگذارید.
مانع دیگر، استفاده از زبان است. پیدا کردن کلمات برای ایجاد ارتباط راحت. برای درک معانی. زبان را منجمد نکنید. از زبان برای چیزهای زنده، و به جریان افتاده استفاده کرده و اجازه دهید معانی در شرایط مختلف عوض شوند.
ما نویسنده ها، بخصوص نویسنده های کودکان، یک مانع هم درباره ی خواننده هایمان داریم: مانع نوشتن چیزهای درست و بخصوص مهم برای خلق داستان از مردمی که وجود ندارند و هرگز نبوده اند. باید طوری بنویسیم که بچه ها حضورشان را قبول کنند.
داستان دروغی است که حقیقت را می گوید. نباید خواننده را خسته کنیم. باید تشویق شود که کتاب را ورق بزند. یکی از بهترین سرنخ ها برای خوانندگان، داستانی است که دلشان نیاید از خواندن دست بکشند. در عین اینکه باید به خواننده چیزهای درست را بگوییم، و سلاحی به دستشان بدهیم تا بتوانند به یک دنیای سبز برسند،
این مشکل را هم داریم که فرصت سخنرانی و برانگیختن احساستشان به این واسطه را نداریم و فقط می توانیم مثل پرنده هایی که غذا را توی دهان بچه هایشان می گذارند، پیاممان را توی گلویشان وارد کنیم.
بعنوان نویسنده ی کودک برای کارهای مهم باید درک و دانش داشته باشیم. چون با نوشتن کتاب های پوچ بچه ها از کتاب و کتابخوانی رو بر می گردانند و این تمایل را در آنها به مرور کم می کنیم.

ما همگی، چه کودک و چه بزرگسال، چه نویسنده و چه خواننده، برای رسیدن به رویاهایمان مانع داریم. مانع برای تصور کردن. آسان می توان وانمود کرد که هیچ چیز تغییر نمی کندو ما توی دنیایی هستیم که جامعه ی بزرگیست که افرادش کمتر از هیچند: یک اتم توی یک دیوار، یک دانه ی برنج توی انبار برنج. اما واقعیت این است که افراد تغییر می کنند و مدام دنیایشان را تغییر می دهند و با تصورات همه چیز عوض می شود.

به دوروبرتان نگاه کنید:
لحظه ای بایستید و به اطراف اتاقتان نگاه کنید. دارم به چیز واضحی اشاره می کنم که تا امروز فراموش شده بود. همه ی چیزهایی که می بینید، دیوارهایی هستند که در جایی تصور شده اند. روی صندلی نشستن آسان تر از روی زمین نشستن است. پس صندلی را تصور کنید. با تصور می توانید به لندن بروید و به ما بگویید دارد باران می بارد. این اتاق و چیزهای توی آن، و تمام چیزهای دیگر توی ساختمان، وجود دارند، چون بارها و بارها مردم آنها ر ا تصور کرده اند.
برای زیبا کردن چیزها هم مانع داریم. دنیا را زشت تر از دنیایی که یافتیم، نکنیم. اقیانوس های خالی، و دنیایی پر از مشکل برای نسل های بعدی.
برای بیان خواسته هایمان به سیاستمداران مشکل داریم. برای رای دادن برعلیه شان وهر حزبی که ارزش کتابخوانی را نمی فهمد، و افرادش نمی خواهند در جهت حفظ دانش و ادبیات تلاش کنند. این یک موضوع سیاسی حزبی نیست. این موشوع بشریت است.

چگونه فرزندانی باهوش داشته باشیم؟
یکبار از البرت انشتین  پرسیدند که چگونه می توانیم فرزندانی باهوش داشته باشیم. جوابش ساده و عاقلانه بود” برای آنها داستان پریان بخوانید. اگر می خواهید با هوش تر شوند، بیشتر داستان پریان بخوانید.”


او ارزش خواندن را می دانست و ارزش خیال پردازی را. امیدوارم بتوانیم دنیایی را به بچه هایمان بدهیم که در آن کتاب بخوانند و تصور کنند و بفهمند