۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۵, شنبه

گفتگوی‌ گابریل گارسیا مارکز با آکیرو کوروساوا


               




ترجمه‌ی حسن فیاد



گابریل گارسیا مارکز نویسنده‌ی سرشناس رمان«صد سال تنهایی»با آکیرا کوروساوا، ‌فیلمساز بلندآوازه‌ی ژاپنی، سازنده‌ی آثار ارزنده‌ای چون«راشامون»، ‌«سریر خون»و «آشوب»، ‌درباره‌ی آخرین فیلم کوروساوا به نام«راپسودی در ماه اوت»در اکتبر سال گذشته، ‌در توکیو، ‌گفت‌وشنود دوستانه‌ای انجام داد.

«راپسودی در ماه اوت»که قرار است در لوس‌آنجلس و کشورهای دیگر جهان در ماه دسامبر امسال به نمایش عمومی‌ گذاشته شود به تازگی در جشنواره‌ی کن به نمایش درآمد و طبق گزارش مارکز مورد توجه و تحسین تماشاگران و منتقدان‌ قرار گرفت. با این همه، ‌بعضی از روزنامه‌نگاران آمریکائی، موضع این فیلم را نسبت به میهن خود آمریکا خصمانه تلقی‌ کردند و آن را اثری تبلیغاتی به شمار آوردند.



مارکز، ‌پیش از آنکه به عنوان نویسنده‌ی رمان«صد سال‌ تنهائی»در جهان هنر و ادبیات شهرتی عظیم به دست آورد، در بوگاتا روزنامه‌نگار و منتقد فیلم بود. مارکز با کوروساوا به‌ بهانه این فیلم درباره مسائل و موضوعات گوناگونی به مدت شش ساعت باهم به گفتگو پرداختند که حاصل آن در اینجا از نظر خوانندگان عزیر می‌گذرد. /ح. فیاد



مارکز: «نمی‌خواهم این گفتگوی میان ما دوستان به صورت گفتگویی مطبوعاتی در آید. باوجوداین، ‌کنجکاوی زیادی نسبت به این دارم که چیزهای بسیار و دیگری درباره‌ی شما و آثارتان بدانم.



ابتدا می‌خواهم، ‌بدانم شما تصویر نامه‌هایتان را چگونه می‌نویسید؟اولا از این‌ جهت که من نیز خود تصویر نامه نویسم و ثانیا به این خاطر که شما اقتباسهای‌ شگفت‌انگیزی از آثار برجسته‌ی ادبی کرده‌اید و من درباره‌ی اقتباسهائی که از آثارم شده و یا می‌تواند بشود، ‌تردید بسیار دارم. »



کوروساوا: «وقتی من فکر اصیلی را ادراک می‌کنم که دوست دارم آن را به تصویرنامه‌ برگردانم، ‌خود را در اتاق هتلی حبس می‌کنم، ‌با مقداری کاغذ و چند مداد. در این مرحله، تصوری کلی درباره‌ی استخوان‌بندی داستان دارم و کم‌وبیش می‌دانم که چگونه پایان خواهد یافت. اگر ندانم که با کدام صحنه باید تصویرنامه را شروع کنم، ‌آنگاه خود را به جریان‌ اندیشه‌هائی می‌سپارم که به‌طور طبیعی از چشمه‌سار ذهنم فوران می‌کنند و جاری می‌شنود. »



مارکز: «اولین چیزی که به ذهن شما وارد می‌شود فکر است یا تصویر؟»



کوروساوا: «نمی‌توانم این مسأله را بسیار خوب توضیح دهم. اما فکر می‌کنم که ابتدا همه چیز با چند تصویر پراکنده آغاز می‌شود. می‌دانم که فیلمنامه‌نویسان ژاپنی، ‌به عکس، ابتدا دورنمائی کلی از تصویرنامه را طرح می‌ریزند و آن را با صحنه‌ها تنظیم می‌کنند و زمانی‌ که طرح کلی و استخوان‌بندی داستان را به‌طور منظم به پایان رساندند، ‌آنگاه به نوشتن آغاز می‌کنند. اما فکر نمی‌کنم این راه درست تصویرنامه‌نویسی باشد، .... »



مارکز: «آیا شیوه‌ی تصویرنامه‌نویسی شما، ‌حتی به هنگام اقتباس از آثار شکسپیر، گورکی و داستایفسکی نیز به نوعی مکاشفه می‌ماند؟»



کوروساوا: «کارگردانهائی که در فیلمسازی مصالحه می‌کنند نمی‌دانند که القای‌ تصاویر ادبی به تماشاگران، ‌از طریق تصاویر سینمائی، ‌کاری بس دشوار است. برای نمونه، کارگردان جوانی، ‌هنگام اقتباس از رمانی پلیسی که در آن جسدی کنار راه‌آهن پیدا می‌شود، اصرار می‌ورزید که فلان نقطه‌ی خاص شباهت کاملی با آنچه در رمان می‌گذرد، ‌خواهد داشت. من به او گفتم، ‌«اشتباه می‌کنید»مسأله این است که شما رمان را قبلا خوانده‌اید و می‌دانید که‌ جسدی کنار راه‌آهن پیدا شده بود. اما برای کسانی که این رمان را نخوانده‌اند آن محل واقعه‌ هیچ ویژگی بارزی ندارد. نیروی سحرآمیز ادبیات ذهن آن کارگردان جوان را چنان تسخیر کرده بود که نمی‌دانست تصاویر سینمائی را می‌باید به گونه‌ای دیگر بیان کرد. »



مارکز: «آیا می‌توانید تصویری از زندگی واقعی به خاطر آورید که بیان آن به‌ صورت فیلم ناممکن باشد؟»



کوروساوا: «بله. تصویر شهر معدن کاران به نام«ایلی داجی»زمانی که خیلی جوان‌ بودم به عنوان دستیار کارگردان در آنجا کار می‌کردم. کارگردان با اولین نگاه به این شهر اظهار داشته بود که فضا بسیار عالی و غریب است و به همین دلیل از آنجا فیلمبرداری کردیم. اما بعد که تصاویر را دیدیم بسیار معمولی بود چون فاقد آن چیزهائی بود که ما از آن شهر به‌ خاطر داشتیم و دیده بودیم. اوضاع کار در آن شهر بسیار خطرناک بود و زنان و فرزندان‌ معدن کاران از خطری که جان آنها را تهدید می‌کرد، ‌پیوسته در هراس بودند. هنگامی که‌ آدمی به دهکده نگاه می‌کند، ‌دورنما با چنین احساسی به هم می‌آمیزد و چنین به نظر می‌آید که فضا ناآشناتر از آن چیزی است که در واقعیت وجود دارد. اما دوربین آن را با همین چشمها نمی‌بیند. »



مارکز: «حقیقت این است که من رمان‌نویسهای بسیار معدودی را می‌شناسم که از فیلمهائی که براساس آثار آنها ساخته شده است اظهار رضایت و خشنودی می‌کنند. تجربه‌ی شما از این اقتباسها چیست؟»



کوروساوا: «ابتدا اجازه بدهید که شما سئوالی بکنم. فیلم«ریش‌قرمز»مرا دیده‌اید؟»
 مارکز: «در بیست سال گذشته من آن را شش بار دیده‌ام و تقریبا هر روز درباره‌ی آن‌ با فرزندانم صحبت می‌کردم تا آنها بالاخره توانستند آن را ببینند. پس این فیلم نه تنها میان‌ فیلمهای شما یکی از فیلمهائی است که من و خانواده‌ام آن را بسیار دوست می‌داریم بلکه‌ من آن را یکی از محبوبترین فیلمهای تاریخ سینما می‌دانم. »



کوروساوا: «ریش‌قرمز»نقطه‌ی عطفی است در تکامل من به عنوان فیلمساز. همه‌ی فیلمهائی که من قبل از آن ساخته‌ام با فیلمهای بعد از«ریش‌قرمز»متفاوتند. «ریش‌قرمز»به‌ منزله‌ی پایان مرحله‌ای و آغاز مرحله‌ای دیگر محسوب می‌شود. »



مارکز: «بدیهی است. علاوه‌بر این، ‌دو صحنه در همین فیلم وجود دارد که در رابطه با کل آثار شما، ‌افراطی است: یک صحنه



صحنه‌ی جنگ کاراته در حیاط بیمارستان. »



کوروساوا: «بله. اما چیزی که من می‌خواستم بیان کنم این است که نویسنده‌ی کتاب، شوگورو یاماموتو، ‌پیوسته مخالف ساختن فیلم از روی رمانهایش بود. او در مورد«ریش‌قرمز» استثنائی قائل شد چون من با سرسختی بی‌رحمانه‌ای اصرار ورزیدم تا سرانجام موفق به کسب‌ اجازه‌اش شدم. با این همه، ‌زمانی که فیلم را دید روی به من کرد و گفت: «فیلم از رمان من جالب‌تر است



مارکز: «حیرت‌آور است!چگونه این‌قدر از آن راضی بود؟»



کوروساوا: «زیرا آگاهی روشنی از خصوصیات نهفته در وسیله‌ی بیانی سینما داشت. تنها چیزی که وی به من یادآوری کرد این بود که در مورد پرداخت قهرمان داستان توجه و دقت‌ بیشتری به کار برم. زیرا یاماموتو او را زنی شکست خورده می‌پنداشت اما نکته‌ی تعجب‌آور این‌ بود که چنین فکری-که این زن شکست خورده است-در داستان او چندان روشن نبود. »

مارکز: «شاید فکر می‌کرد که روشن است. این چیزی است که اغلب در مورد ما رمان‌نویس‌ها روی می‌دهد. »



کوروساوا: «شاید چنین باشد. بعضی از نویسندگان به هنگام دیدن فیلمی که از روی‌ آثارشان ساخته شده است می‌گویند: «آن قسمت از رمان من خوب پرداخت شده. »اما این‌ نویسندگان در حقیقت به چیزی اشاره می‌کنند که کارگردان به آن اضافه کرده است. ولی من‌ می‌دانم منظورشان چیست. زیرا گرچه آنها آن نکته‌ها را به وضوح روی پرده می‌توانند ببینند اما کارگردان با مکاشفه‌ی محض خود چیزی را بیان کرده که آنها می‌خواسته‌اند بنویسند اما از عهده‌ی بیان آن برنیامده‌اند. »



مارکز: «این یک حقیقت شناخته شده است: «شاعران آمیزندگان زهرند»و اما برگردیم به فیلم کنونی شما. آیا طوفان سهمگین دریائی دشوارترین چیزی است که می‌توان‌ روی نوار فیلم به دام انداخت و ضبط کرد؟»



کوروساوا: «نه. دشوارترین چیز، ‌کار با جانوران بود؛ اژدهاهای آبی، ‌مورچگانی که‌ گلهای سرخ را می‌خورند. مارهای اهلی به مردم خیلی عادت دارند. آنها فاقد احساسات غریزی‌ هستند و مانند مارماهی رفتار می‌کنند. راه‌حل این بود که مار وحشی و عظیم الجثه‌اش را به دام‌ بیندازیم که با همه‌ی نیروی خود می‌کوشید که از چنگ ما فرار کند و در واقع هراس‌آور نیز بود. با این همه، ‌این مار نقش خود را خوب ایفا کرد. در مورد مورچه‌ها مشکل بود که آنها را وادار کنیم که از یک بوته گل سرخ در خطی واحد بالا بروند تا به یک گل برسند. ابتدا برای‌ زمانی طولانی تن به این کار نمی‌دادند تا آنکه خطی از عسل روی ساقه‌ی گل به وجود آوردیم و مورچه‌ها بی‌درنگ از آن بالا رفتند. در واقع با مشکلات فراوانی دست به گریبان بودیم اما همه‌ی اینها به دردسرش می‌ارزید زیرا من چیزهای زیادی درباره‌ی آنها آموختم. »



مارکز: «بله، ‌چنین تصور می‌کنم. اما این‌چه فیلمی است که هم احتمال دشواری با طوفان سهمگین دریائی است و هم با مورچگان؟استخوان‌بندی داستان چیست؟»



کوروساوا: «نمی‌توان آن را با چند کلمه خلاصه کرد. »



مارکز: «آیا کسی شخص دیگری را به قتل می‌رساند؟»

کوروساوا: «نه، ‌داستان تنها درباره‌ی زن سالمندی است که از اهالی ناگازاکی که از آسیب‌دیدگان بمب اتمی است و نوه‌های او در تابستان گذشته به دیدارش می‌روند. من از صحنه‌های واقعی و تکان‌دهنده‌ای فیلمبرداری نکرده‌ام که دیدن آنها تحمل‌ناپذیر باشد. با این‌ همه، ‌اگر هم‌چنین کاری می‌کردم، ‌این صحنه‌ها به خودی وحشت این فاجعه را نمی‌توانستند نشان دهند. آنچه می‌خواهم به تماشاگران القاء کنم نوع زخمهائی است که بمب‌ اتمی در دل مردم ما به جا گذاشته است و اینکه چگونه این زخمها به تدریج التیام یافته‌اند. من‌ روز بمباران را به وضوح به یاد دارم. حتی امروز هنوز هم نمی‌توان باور کرد که چنین حادثه‌ای‌ در دنیای واقعی روی داده است. با این وصف، ‌بدترین چیز این است که ژاپنی‌ها این جنایت را قبلا به بوته‌ی فراموشی افکنده‌اند. »



مارکز: «این فراموشی تاریخی برای آینده‌ی ژاپن و هویت مردم آن‌چه مفهومی‌ دارد؟»



کوروساوا: «ژاپنی‌ها به وضوح در این باره سخنی نمی‌گویند. سیاستمداران ما به ویژه‌ از ترس ایالات متحده آمریکا خفقان گرفته‌اند!آنها ممکن است توضیح ترومن را پذیرفته باشند که توسل به بمب اتمی تنها راه پایان دادن سریع به جنگ جهانی دوم بود. تعداد قربانیان‌ هیروشیما و ناگازاکی که به‌طور رسمی منتشر شده بر دویست و سی هزار نفر بالغ می‌شود. اما، در واقع امر، ‌تعداد کشته شدگان از نیم میلیون نفر نیز بیشتر است. حتی هنوز هم دو هزار و هفتصد نفر در بیمارستان بمب اتمی به خاطر تأثیرات بعدی پرتوهای اتمی، ‌پس از چهل و پنج‌ سال رنج و عذاب، ‌در انتظار مرگ به سر می‌برند. به عبارت بهتر، ‌بمب اتمی همچنان سرگرم‌ کشتن مردم ژاپن است. »



مارکز: «بدیهی است که منطقی‌ترین توضیح این است که ایالات متحده آمریکا در افکندن بمب برای پایان دادن به جنگ از ترس این عجله کرد تا مبادا روسها ژاپن را پیش از آنها تسخیر کنند. »



کوروساوا: «بله. ولی چرا با ساکنان شهر که کاری به کار جنگ نداشتند، ‌چنین‌ معامله‌ای کردند؟درحالی‌که مراکز نظامی وجود داشت که در واقع، ‌دست به جنگ زده‌ بودند. »



مارکز: «بمب را حتی روی کاخ امپراتوری هم نینداختند که نقطه‌ی بسیار آسیب‌پذیری در دل توکیو بود. فکر می‌کنم همه‌ی اینها را می‌توان به این حقیقت نسبت داد که آمریکائیها می‌خواستند نیروی سیاسی و نیروی نظامی دست نخورده باقی بماند تا مذاکرات صلح به‌طور سریع به عمل آید بی‌آنکه غنائم تاراج شده را با متفقین خود قسمت‌ کنند. این چیزی است که هیچ کشور دیگری، ‌در سراسر تاریخ انسانی، ‌هرگز تجربه نکرده است. اکنون این سئوال پیش می‌آید که اگر ژاپن بدون افکندن بمب اتمی تسلیم شده بود، همین ژاپنی می‌بود که امروز هست؟»



کوروساوا: «چنین اظهار نظری بسیار دشوار است. کسانی که از حادثه‌ی ناگازاکی باز مانده‌اند نمی‌خواهند چیزی از تجربه خود را به خاطر آورند. زیرا اکثر آنها به خاطر بقاء خود، پدر و مادر، ‌خواهر و برادر و فرزندان خویش را ترک کرده بودند و هنوز هم از این کار احساس سرزنش و ندامت می‌کنند. پس از آن، ‌نیروهای آمریکائی که ژاپن را تا شش سال‌ اشغال کرده بودند به وسائل مختلف در تسریع فراموشی این خاطره کوشیدند و دولت ژاپن نیز با آنها در این مورد همکاری کرد. البته می‌دانم که همه‌ی اینها بخشی از فاجعه‌ی اجتناب‌پذیری‌ است که جنگ به وجود آورده بود. با این همه معتقدم که آمریکا که بمب را روی ژاپن افکند، دست‌کم، ‌می‌باید از مردم ژاپن عذرخواهی می‌کرد. تا این امر اتفاق نیفتد، ‌این واقعه پایان‌ نخواهد یافت. »



مارکز: «تا این اندازه؟آیا این نگونبختی را می‌توان با دوره‌ی طولانی شادمانی، مصالحه کرد؟»



کوروساوا: «بمب اتمی نقطه‌ی آغاز جنگ سرد و مسابقه تسلیحاتی بود. همچنین روند آفرینش و بهره‌برداری از انرژی هسته‌ای را بنیاد نهاد. شادمانی هرگز با چنین اصل و منشاءهائی امکان نخواهد یافت. »



مارکز: «می‌دانم انرژی هسته‌ای به منزله‌ی نیروی نفرین شده‌ای به وجود آمد و نیروئی که تحت شرایط نفرین شدگی به وجود می‌آید، ‌موضوع کاملی برای فیلم‌ کوروساوا است. اما آنچه توجه مرا جلب می‌کند این است که شما نه خود انرژی هسته‌ای را بلکه راه استفاده‌ی نادرست از آن را که از آغاز امر پیش‌آمده است، ‌محکوم می‌کنید. برق‌ هنوز، ‌برخلاف صندلی برقی، ‌چیز خوبی است. »



کوروساوا: «این دو موضوع باهم شباهت ندارند. فکر می‌کنم انرژی هسته‌ای فراسوی‌ امکاناتی که انسان می‌تواند بر آن نظارت کند، ‌قرار می‌گیرد. در صورت هر نوع اشتباه در مدیریت و اداره‌ی انرژی اتمی، ‌نگونبختی آنی آن به مراتب عظیم خواهد بود و اثرات پرتو گستری‌ آن برای صدها نسل همچنان باقی خواهد ماند. به عبارت دیگر، ‌وقتی آب می‌جوشد کافی است‌ که بگذاریم سرد شود تا خطر آن از میان برود. بنابراین بگذاریم استفاده از عناصری را که‌ صدها هزار سال همچنان خواهند جوشید، ‌متوقف کنیم. »



مارکز: «من قسمت اعظم ایمان خود به انسانیت را، ‌به فیلمهای کوروساوا مدیونم. با این وصف، ‌موضع شما را از نقطه نظر بی‌عدالتیهای مهیبی که با استفاده از بمب اتمی‌ علیه افراد غیر نظامی به عمل آمده، ‌درک می‌کنم. ائتلاف دولتهای آمریکا و ژاپن را هم به خاطر اینکه مردم این فاجعه را فراموش کنند، ‌می‌فهمم. اما به نظر من به همان اندازه نیز بی‌عدالتی خواهد بود اگر نفرین ابدی خود را نثار انرژی اتمی بکنیم بی‌آنکه در نظر بگیریم که انرژی اتمی می‌تواند مورد استفاده‌ی ارزنده در امور غیر نظامی قرار گیرد. البته در مورد این موضوع نوعی اختلال احساسات وجود دارد از سوئی به علت خشمی است که‌ فراموشی مردم ژاپن از این فاجعه در شما برانگیخته‌اندو از سوی دیگر، ‌مقصر اصلی، ایالات متحده آمریکا در پایان، ‌نه قصور خود را پذیرفته و نه از مردم ژاپن عذرخواهی‌ کرده است. »



کوروساوا: «انسان، ‌از انسانیت بیشتری برخوردار خواهد بود چنانچه بداند که از بعضی از جنبه‌های واقعیت زندگی نمی‌توان بهره‌برداری کرد. فکر نمی‌کنم ما حق داشته باشیم‌ کودکان بدون مقعد یا اسبهای هشت پا به وجود آوریم، ‌آنچنان‌که در چرنوبیل روی داده است. اما اکنون اینطور فکر می‌کنم که گفتگوی ما، ‌برخلاف تصورم، ‌به صورت مسأله‌ای‌ بسیار جدی درآمده است. »



مارکز: «ما کار درستی انجام داده‌ایم. وقتی موضوعی مانند موضوع فیلم شما اینقدر جدی است آدم چاره‌ی دیگری ندارد جز اینکه آن را به‌طور جدی مورد بحث و بررسی قرار دهد. آیا فیلمی که شما هم‌اکنون در حال اتمام آن هستید نقطه نظرهای شما را در این مورد روشن می‌سازد؟»



کوروساوا: «نه به صورتی مستقیم. وقتی که بمباران شد  روزنامه‌نگار جوانی بودم و می‌خواستم مقالاتی درباره‌ی آنچه روی داده بود بنویسم اما این کار تا پایان اشغال ژاپن مطلقا ممنوع شده بود. اکنون برای ساختن این فیلم، ‌درباره‌ی این موضوع تحقیقات و مطالعات زیادی‌ کردم و حالا بیشتر از آن زمان درباره‌ی این موضوع آگاهی دارم. اما اگر می‌خواستم افکار و نقطه نظرهای خود را مستقیما در فیلم مطرح کنم، ‌نمی‌توانستیم آن را در ژاپن امروز یا هر جای‌ دیگر جهان نشان دهیم. »



مارکز: «آیا فکر می‌کنید بتوانیم این گفتگو را منتشر کنیم؟»



کوروساوا: «هیچ مخالفتی با این کار ندارم. به عکس، ‌این موضوعی است که اغلب‌ مردم جهان باید نقطه نظرهای خود را درباره‌ی آن بی‌هیچگونه محدودیتی بیان کنند. »



مارکز: «خیلی ممنونم. با توجه به همه این مسائل، ‌فکر می‌کنم اگر من هم ژاپنی‌ بودم، ‌مانند شما، ‌همچون خورشیدی بر این موضوع می‌تابیدم و آن را روشن می‌کردم. به‌ هرحال، ‌موضع شما را درک می‌کنم، ‌هیچ جنگی برای هیچکس خوب نبوده است. »


کلک شماره 18 و 19
مد و مه/پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۷

۱۳۹۶ اسفند ۶, یکشنبه

مرگ ناگهانی سری دیوی هنرپیشه معروف هندی در دبی بر اثر سکته قلبی




یک شنبه 10 جمادی الثانی 1439هـ - 25 فوریه 2018م /6 حوت 1396
دبی-العربیه.نت فارسی
سری دیوی، هنرپیشه معروف سینمای هند شامگاه شنبه 24 فوریه 2018، بر اثر ایست قلبی در سن 54 سالگی در شهر دبی در گذشت.

به گزارش خبرگزاری «خلیج تایمز»، سری دیوی، از سن چهار سالگی هنرپیشه‌گی را آغاز کرد. این هنرمند برجسته طی 50 سال در بیش از 50 فیلم هندی بازی کرده بود.

همسر سری دیوی گفته است: «ما کاملا شوکه شده‌ایم او هیچ وقت مشکل قلبی نداشت».

سرى ديوى، در سال 1997 از این شغل کناره‌گیری کرد اما در سال 2012 با بازی در فیلم «اینگلیش وینگلیش» دوباره به سینما بازگشت.

مرگ ناگهانی او طرفدارانش را شوکه کرده  و آنها را در غم و اندوه فرو برد.

سری دیوی، که شامگاه شنبه در دبی درگذشت، برای شرکت در مراسم ازدواج یکی از بستگانش به این شهر آمده بود.

پیشتر این هنرمند برجسته از طرف اعضای «تولید فیلم» در هند به‌عنوان یکی‌ از با استعدادترین بازیگران، شناخته شده‌ بود.

منابع پزشکی در دبی تاکنون جزییات بیشتری در باره علت سکته قلبی وی نداده‌اند.

۱۳۹۶ بهمن ۱۸, چهارشنبه

نوشتن به زندگی انسان معنا می‌دهد / گفتگو با هنینگ مانکل

 
نوشتن به زندگی انسان معنا می‌دهد

مترجم : شکیبا محبعلی

رمان‌های جنایی در زمره محبوب‌ترین ژانرهای ادبی جهان به شمار می‌رود؛ به‌طوری‌که از هر پنج کتابی که به انگلیسی منتشر می‌شود، یکی به این ژانر تعلق دارد. هریک از ما در طول زندگی‌مان حتما با یکی از آثار جنایی‌نویس‌های دنیای ادبیات که با یک کاراکتر مشخص معرفی می‌شوند، همراه شده‌ایم: مثلا آگاتا کریستی با هرکول پوآرو و خانم مارپل، ژرژ سیمنون با کمیسر مگره، سر آرتور کانن دویل با شرلوک هولمز و حالا هنینگ مانکل با کورت والندر؛ شخصیتی که اینگمار برگمان درباره آن می‌گوید: «این بازرس والندر لعنتی از من هم مشهورتر است.» هنینگ مانکل رمان‌نویس، کارگردان و نمایشنامه‌نویس برجسته سوئدی است که در کنار مشاهیر سوئدی چون آگوست استرینگ‌برگ، اینگمار برگمان، سلما لاگرلوف و توماس ترانسترومر قرار می‌گیرد، در ایران با شش ترجمه از آثارش حالا دیگر نامی آشنا است: «بازگشت استاد رقص» (ترجمه جواد ذوالفقاری)، «پنجمین زن» (ترجمه فرشته شایان) و «دیوار آتش» (ترجمه شکیبا محبعلی) در نشر هیرمند؛ «قاتلان بدون چهره» (ترجمه هادی بنایی)، «پسری که روی تختی پر از برف خوابید» و «سگی که به سوی ستاره‌ای می‌دود» (ترجمه مهناز رعیتی) در نشر هرمس. آنچه می‌خوانید نگاهی است به زندگی و زمانه هنینگ مانکل و گفت‌وگویی با او درباره چگونگی خلق شخصیت کارآگاهی‌اش بازرس والندر.

درباره زندگی و آثار هنینگ مانکل

هنینگ مانکل رمان‌نویس، کارگردان و نمایشنامه‌نویس سوئدی در فوریه‌ 1948 در استکهلم سوئد متولد شد. پدرش ایوار مانکل قاضی دادگاه بود. از آنجایی‌که هنینگ مانکل در آپارتمانی مشرف به دادگاه حقوقی بزرگ شده بود، علاقه‌مندی او به نظام دادگستری و چگونگی کارکرد آن تقریبا اجتناب‌ناپذیر می‌نمود. زمانی که او یک سالش بود، مادرش آنها را ترک می‌کند. بنابراین ایوار مانکل به تنهایی بچه‌های خود را بزرگ می‌کند. او همیشه بچه‌ها را به کتاب‌خواندن تشویق می‌کرد. هنینگ مانکل کتاب‌های زیادی درباره آفریقا خواند، و از کودکی آرزوی رفتن به آفریقا را در سر می‌پروراند، وی آفریقا را پایان دنیا می‌دانست. در سال 1979 بعد از مرگ پدرش، مانکل نخستین رمان خود را با عنوان «سنگ‌شکن» منتشر کرد. این رمان درباره جنبش اتحادیه‌های کارگری بود.

هنینگ مانکل رویای رفتن به آفریقا را فراموش نکرد، و سرانجام در بیست‌سالگی به آفریقا رفت. او بخش زیادی از عمرش را در آفریقا سپری کرد. زندگی در آفریقا بیشترین تاثیر را روی مانکل گذاشت و داستان‌های او عمیقا متاثر از سنت‌های زندگی در کشورهای آفریقایی است. مانکل بعد از چند سال، به سوئد برگشت و متوجه شد نژادپرستی در کشورش گسترش یافته، وی از مخالفان سرسخت نژادپرستی بود. او تصمیم می‌گیرد درباره نژادپرستی بنویسد، از دیدگاه او نژادپرستی یک جرم محسوب می‌شد، و این ایده او را به سمت نوشتن یک رمان جنایی سوق می‌دهد. و اینجاست که کارآگاه والندر متولد می‌شود. او اسم والندر را از روی دفتر تلفن پیدا می‌کند. عمده شهرت مانکل به خاطر رمان‌های پلیسی‌اش و کارآگاه والندر است. او در سال 1991، با انتشار رمان «قاتلان بدون چهره» این مجموعه‌داستان پلیسی را آغاز کرد. در رمان «قاتلان بدون چهره» یک زوج کهنسال و مهاجر در مزرعه‌‌ای دورافتاده پس از اینکه بی‌رحمانه به وسیله‌ یک نژادپرست شکنجه می‌شوند، به قتل می‌رسند. این رمان موفقیت بین‌المللی پیدا کرد. مانکل در دهه نود، کم‌وبیش هر سال یک رمان به این مجموعه اضافه کرد. داستان‌های پلیسی مانکل در شهری در جنوب سوئد، به اسم «ایستد» اتفاق می‌افتد. او در داستان‌های والندر سعی می‌کند واقعیت زندگی را منعکس کند، واقعیتی که روز به روز خشن‌تر می‌شود. به مسائل جامعه مدرن نیز می‌پردازد. در داستان‌های او موضوعاتی چون تشدید جرم و خشونت، رشد بیکاری و ناامنی اجتماعی، ناکامی‌های فلاکت‌بار در زندگی عشقی، افسردگی، و بحران میانسالی به وفور یافت می‌شود. خود بازرس والندر، که در اواخر دهه ۴۰ زندگی‌اش اغلب افسرده است و از حمله‌های قلبی نا‌گهانی رنج می‌برد، طلاق گرفته و زندگی عاطفی آشفته‌ای دارد، نمونه کاملی از بحران میانسالی است. در برخی از رمان‌های بازرس والندر، بخشی از داستان در یکی از کشورهای جهان سومی می‌گذرد، یعنی جهان سوم به‌عنوان علت غایب روایت در این داستان‌ها حک می‌شود.

در رمان «دیوار آتش» دو دختر نوجوان، یک راننده‌ تاکسی را به شکلی بی‌رحمانه به قتل می‌رسانند، این رمان منعکس‌کننده افزایش خشونت، حتی در سنین پایین، و ناامنی اجتماعی است. و بخشی از اتفاقات رمان، توسط شخصی که در آفریقا زندگی می‌کند، هدایت می‌شود. و این گونه در این رمان هم جهان سوم، به شیوه دیگری در داستان حضور دارد.

در «پنجمین زن»، چند پیر‌مرد به طرز کاملا هولناکی کشته می‌شوند و معلوم می‌شود قاتل، زن مجردی است که خواهرش خیلی سال پیش در صومعه‌ای کاتولیک به قتل رسیده: از‌آنجا‌که هیچ‌کس به مرگ خواهرش اهمیت نداده، او تصمیم می‌گیرد خودش برای خونخواهی خواهرش اقدام کند. «پنجمین زن» شاهکار مانکل است. او در این رمان تعادلی برقرار می‌کند میان نقد اجتماعی و آسیب‌شناسی‌ روانی.

مانکل، سرانجام در سال 2009، آخرین قسمت از این مجموعه بی‌نظیر را منتشر کرد، و به آن پایان داد. به لطف ترجمه رمان‌های مانکل به زبان‌های دیگر، بازرس والندر نه‌تنها در سوئد، بلکه در تمام دنیا از محبوبیت بسیاری برخوردار شد، چنان که اینگمار برگمان - کارگردان و فیلنامه‌نویس معروف سوئدی - که پدرزن هنینگ مانکل بود، می‌گفت: «این بازرس والندر لعنتی از من هم مشهورتر است.» این شهرت تا پیش از خلق شخصیت بازرس والندر وجود نداشت. هنینگ مانکل، انسانی است که نسبت به دنیای پیرامونش بی‌تفاوت نیست. او یکی از مخالفان سرسخت جنگ ویتنام، و جنگ استعماری پرتغال در موزامبیک بود. وی همچنین، به همراه عده‌ای از کشورهای مختلف برای کمک به مردم غزه، عازم فلسطین شده بود، که نیروهای اسراییلی او را بازداشت کردند. هنینگ مانکل برای انسانیت ارزشی ویژه قائل است. وی به مسائل و مشکلات آفریقا بسیار اهمیت می‌دهد. وی برای برگزاری کنفرانس مشترک بین آفریقا و اروپا در آلمان به منظور تشریک مساعی برای حل مشکلات آفریقا تلاش کرد و در این کنفرانس درباره‌ مسائل زیست‌محیطی و ایدز سخنرانی کرد. در اکتبر سال 2007 مانکل و همسرش ایوا برگمن، مبلغی را به سازمان خیریه‌ بخشیدند تا برای کودکان یتیم در سه دهکده موزامبیک 15 خانه بسازند. به خاطر توصیف متعهدانه زندگی‌اش در آفریقا، جایزه صلح موسوم به «اریش ماریا رمارک» را در آلمان دریافت کرد، که بخشی از این جایزه را در اختیار کارگردان آلمانی قرار داد تا صرف ساخت یک مرکز فرهنگی هنری در آفریقا شود.

گفت‌‌وگو با هنینگ مانکل

چه چیزی باعث شد شروع به نوشتن کنید؟

پدرم همیشه ما را به خواندن تشویق می‌کرد، به همین خاطر من زیاد کتاب می‌خواندم. قدرت تخیل بسیاری قوی‌ای داشتم، و خیلی زود یاد گرفتم تخیل می‌تواند به عنوان ابزاری جهت بقا و همچنین خلاقیت عمل کند. و فکر می‌کنم نوشتن لحظه‌ای است که من در اوج شکوفایی خودم هستم، زمانی که قدرت تخیل از ارزشی یکسان همچون واقعیت برخوردار است. وقتی شش‌ساله بودم مادربزرگم نوشتن را به من آموخت و هنوز می‌توانم حس شگفت‌انگیز نوشتن یک کلمه، خلق یک جمله، بیان یک داستان را به خاطر بیاورم. اولین چیزی که نوشتم خلاصه‌ای یک صفحه‌ای از رابینسون کروزوئه بود. متاسفانه دیگر آن را ندارم، اما در آن لحظه من یک نویسنده شدم.

چطور شد که این‌همه خواننده دارید؟

فکر می‌کنم چون مردمی را توصیف می‌کنم که تغییر می‌کنند و درباره‌ محیطی می‌نویسم که مردم می‌شناسند. من می‌نویسم تا سعی کنم دنیایی را که در آن زندگی می‌کنیم، درک کنم. آنچه من را علاقه‌مند می‌کند سوالات وجودی عمیق بنیادی است. آنچه به انسان‌بودن معنا می‌دهد، و دنیایی را که در آن زندگی می‌کنم، ترسیم می‌کند. فکر می‌کنم هر چیزی که می‌نویسم، به نحوی در این باره است.

از کجا و چطور الهام می‌گیرید و چگونه کار می‌کنید؟

از هر جایی الهام می‌گیرم. خیلی مطالعه می‌کنم. به شدت به کارم متعهد هستم و هنگام نوشتن بی‌نهایت منظم. به عنوان فردی خلاق، از خودم مایه می‌گذارم، بنابراین جمع‌آوری نظرات و عقاید برایم استراحت محسوب می‌شود. مثل این است که به جای خالی‌کردن قایق، آن را با آب پر می‌کنم، و وقتی داشت غرق می‌شد وقتش است دوباره خالی‌اش کنم.

چرا کورت والندر این‌قدر محبوب است؟

والندر شخصیتی است که فکر می‌کنم خیلی انسان به حساب می‌آید. او کارآگاهی بااستعداد است، اما مشکلاتی هم دارد مثل دست‌وپنجه‌نرم‌کردن با مرحله‌ اولیه‌ دیابت، و ناتوانی‌اش در به‌بارنشاندن رابطه‌هایش. بسیار به کارش متعهد است اما باز هم تردید دارد و نگران است که کار درست را انجام می‌دهد یا نه. و گاهی آرزو دارد جای دیگری باشد، به دور از همه‌ این فلاکت‌ها و مصیبت‌ها. درست همان‌طور که همه‌ ما گاهی آرزو می‌کنیم.

چطور نوشتن مجموعه‌ والندر را شروع کردید و کورت والندر چگونه متولد شد؟

ایده‌ والندر از تمایل برای نوشتن درباره‌ افزایش نژادپرستی در سوئد در دهه‌ 1980، شکل گرفت. نژادپرستی از نظر من یک جنایت است، بنابراین نوشتن یک رمان جنایی طبیعی به نظر می‌رسید. بعد از آن بود که ایده‌ یک افسر پلیس ایجاد شد. اسم کورت والندر را از دفتر راهنمای تلفن برداشتم. و بعد ادامه پیدا کرد. همیشه وقتی می‌نویسم، سعی می‌کنم واقعیتی را که در آن زندگی می‌کنیم، نشان بدهم؛ واقعیتی که دارد بی‌رحمانه‌تر و خشن‌تر می‌شود. این خشونت و تاثیرش بر مردم آن چیزی است که سعی دارم در والندر منعکس کنم. اما واقعیت همیشه از شعر پیشی می‌گیرد.

شما و کورت والندر خیلی شبیه هستید؟

علاقه به موسیقی بین ما مشترک است، و هر دو نگرشی کالوینیستی (فلسفه و عقاید سخت گیرانه و متعصبانه، ناشی از آموزه‌ی کالون) به کار داریم. اما جز این، من از آدمی همچون والندر چندان خوشم نمی‌آید. اما اهمیتی ندارد چراکه او خیالی است و در ذهنم وجود دارد.

آیا الگوی ادبی دارید، و اگر دارید چه کسانی هستند؟

آگوست استریندبرگ، جان لوکاره، نمایشنامه‌های یونان باستان، و خیلی خیلی موارد دیگر. برای مثال، «مکبث» بهترین داستان جنایی است که تا حالا نوشته شده است.

چطور هم در آفریقا و هم در سوئد زندگی می‌کنید؟ آیا یکی از آ‌نها بیشتر حس خانه‌بودن به شما می‌دهد؟

تقسیم‌کردن زمان بین آفریقا و اروپا دیدگاه و ژرف‌نگری به من بخشیده است، و فکر می‌کنم از من اروپایی بهتری ساخته است. چشم‌انداز زمستان یخ‌بسته‌ هریدالن و منظره‌ خشک و بایر موزامبیک می‌توانند گاهی من را به یاد همدیگر بیندازند، همین‌طور گرمای خشک آفریقا می‌تواند سرمای زمستان سوئد را به خاطرم بیاورد. هر دو جا خانه‌ من هستند. اما همیشه یک اروپایی خواهم بود.

چه چیزی هم برای یک رمان و هم یک رمان جنایی خوب مهم است؟

من وقتی می‌خوانم، می‌خواهم چیزی یاد بگیرم. کتاب‌هایی را ترجیح می‌دهم که استفاده از نگاه منتقدانه‌ام را به یادم بیاورند. یک داستان جنایی خوب تنها درباره‌ جنایتی که حل می‌شود، نیست. بلکه باید بررسی‌ روانشناسانه‌ای باشد از فرهنگی که به تصویر می‌کشد.

زندگی و کار در آفریقا چگونه است، به‌ویژه با توجه به فقر شدید و و شرایط کنونی اچ‌آی‌وی و ایدز؟

هرروز شاهد فقر و فلاکت هستم. اما همچنین شادی را نیز می‌بینم و صدای خنده را می‌شنوم. مردم در خیابان‌های ماپوتو بیشتر از مردم خیابان‌های استکهلم می‌خندند. انگار دنیای غرب خنده‌اش را جایی بین قسط‌ها و وام‌ها گم کرده است؛ خنده‌ای که آفریقایی‌ها موفق شده‌اند حفظش کنند. کارم با تئاتر «تیرو آوندیا» یکی از بزرگ‌ترین چالش‌های زندگی‌ام بود. راه‌اندازی تئاتر در یکی از فقیرترین کشورهای دنیا آسان نیست، اما باعث شد بفهمم جایی ثروت وجود دارد، که تخیل هست. فقیربودن چیز بدی نیست، چون مجبورتان می‌کند از تخیلتان استفاده کنید. اگرچه دیدن بی‌تفاوتی غرب، زمانی که می‌تواند به حل مشکلات فقر، بی‌سوادی و اچ‌آی‌وی آفریقا کمک کند، آزاردهنده است. من نمی‌توانم به همه کمک کنم اما این بهانه‌ای برای کمک‌نکردن، هرچند اندک، نیست.




مد و مه/پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹6