۱۳۹۱ خرداد ۲۷, شنبه

خوشباوری سیاسی دولتمردان به کنفرانس قلب آسیا

شماره 96/یکشنبه 28 جوزا 1391/ 17 جون 2012
محمد داود سیاووش
اشتراک وزرای خارجه یا معاونان وزرای خارجه چهل کشور در کنفرانس قلب آسیا که مایة شور و شعف دولتمردان افغانستان شد از چند زاویه قابل بحث و بررسی میباشد:
یکی آنکه نشست قلب آسیا در کابل با آنکه واقعاً افغانستان قلب آسیا میباشد، زیر تأثیر اجلاس استانبول دایر شد که سایة آن اجلاس در فضای تالار سنگینی میکرد.
دوم در حالیکه دولتمردان افغانستان و حتا بعضی رسانه های آزاد از دستآورد های این اجلاس در وجود اعلامیه ی آن صحبت میکنند هیچکس متوجه اظهارات وزرای خارجه در تالار نشد که وزیر خارجه ی ایران با قاطعیت حضور ناتو را عامل بی ثباتی در افغانستان میداند و تحت نام یک کشور مشخص بر ایالات متحده و توافق ستراتیژیک کابل-واشنگتن میتازد. وزیر خارجه ی پاکستان در حل قضیه افغانستان به صراحت سهم کشور خود را مطالبه میکند و به خاطر نقض حقوق بشر در افغانستان توسط نیرو های بین المللی اشک تمساح می ریزد. وزیر خارجه ی روسیه فقط به مبارزه با قاچاق مواد مخدر متمرکز میشود. معاون وزارت خارجه ی آذربایجان در مبارزه با قاچاق مواد مخدر با چوکات روسیه وارد میشود. چین از زاویه مس عینک و چاه های نفت وارد کنفرانس میشود.  و اما از اصل مسأله که بی ثباتی افغانستان ناشی از وجود لانه های دهشت افگنان در پاکستان و تربیه و تسلیح دهشت افگنان توسط ایران میباشد، هیچکس به استثنای نماینده ی هند حرفی بر زبان نمی آورد.
سوالیکه از دولتمردان افغانستان باید    پرسیده شود اینست که:
-1با توجه به موضع مخالف ایران و پاکستان با حضور جامعه جهانی در افغانستان و مواضع مختلف هند، چین و روسیه در رابطه به تأمین ثبات در افغانستان چگونه میتوان از دیدگاه مشترک صحبت کرد؟ در حالیکه ایران از خروج قبل از وقت فرانسه استقبال میکند، آیا اتحاد نظر به معنای خروج هر چه زودتر و عجولانه نیرو های ناتو از افغانستان درک میشود؟ که در اینصورت مفاد آن به تأمین صلح و ثبات در افغانستان چه خواهد بود؟
-2اینکه امریکا با وجود اظهار آمادگی معاون وزارت خارجه ی آنکشور برای ادامه مأموریت پس از 2014 در افغانستان قرار است پایش را از باتلاق جنگ افغانستان بکشد، تضمین اجرایی عدم مداخله ی ایران و پاکستان در افغانستان که تا دندان مسلح اند و در کنفرانس ها رجز میخوانند در کدام بند اعلامیه کنفرانس پس از خروج نیروهای  بین المللی مشخص شده؟
-3طوریکه دیده میشود سه مرکز برای تعاملات و معادلات ستراتیژیک قضیه افغانستان ایجاد شده، یکی پاکستان، دیگری عربستان سعودی و سومی ترکی؛ چرا در کنفرانس پیرامون این سه دیدگاه بحث نشد و دلایل دور ماندن موضوع قطر از متن و محتوای کنفرانس چه بود؟
-4کنفرانس قلب آسیا چه تعهد مشخص و چقدر پول بخاطر کمک به افغانستان سپرد؟ و اگر سپردند پس چی؟ آمدند و مقاله و خواندند و رفتند!
ناظرین سیاسی میگویند اگر تفاهم در کنفرانس قلب آسیا به مفهوم تعارفات دیپلوماتیک و رعایت تشریفات نشستن در کنار هم و گوش دادن به حرف های همدیگر باشد واقعاً دیپلومات ها مؤدبانه درکنار هم نشسته بودند و خموشانه به حرف های یکدیگر گوش میدادند، ولی اگر وحدت نظر در بیانیه ها و نظریات مطرح باشد از بیانات به وضاحت میتوان دوری دیدگاه ها را با لهجه ی نرم دیپلوماتیک احساس کرد. اینکه دیپلومات های ما آنرا نشنیده اند جای تعجب است.
همه ی جهان می فهمد که لانه های تروریزم در پاکستان است و نماینده ی ایران رییس مجلس سنا را اخطار داد که هر گاه معاهده ستراتیژیک با ایالات متحده امضاء شود، ایران به اقداماتی متوصل خواهد شد و جالب از همه که مقارن اجلاس قلب آسیا رسانه ها گزارش دادند که طالبان به حمایت نظامیان پاکستان بر پوسته های دولتی در ولایت کنر حمله کردند و این را هم همگان شنیدند که در کنفرانس قلب آسیا یک انچ پاکستان و ایران از مواضع شان عقب ننشستند و عربستان سعودی نیز کدام طرح مشخصی ارائه نکرد. با این حال وقتی زمامداران و دلتمردان از توافق نظر در اجلاس کنفرانس قلب آسیا صحبت میکنند مایه ی شگفتی مردم افغانستان میگردد.Ÿ

بیایید ژورنالیست را دوست داشته باشیم

بیایید ژورنالیست را دوست داشته باشیم و به کارش احترام بگذاریم. طوریکه در این تصویر دیده میشود، ژورنالیستان با دست خالی و با کامره و وسایل ضبط آواز در میان رگبار مسلسل ها و انفجار راکت و واسکت انتحار به تهیه گزارش مصروف اند.
وفا داری به مسلک را در همین تصویر به خوبی میتوان مشاهده کرد، چون به پول هیچ انسانی حاضر نیست در چنین شرایط قرار گیرد و در چنین حالت هر انسان شاید به فکر حفظ جان خود باشد، تنها ژورنالیست است که با دست خالی سینه سپر کرده در چنین محل خطرناک با تعهد به مسلک به تهیه گزارش میپردازد.

در رثای شهنشاه غزل و شهنشاه پاپ

 فرنگیس
شماره 96/یکشنبه 28 جوزا 1391/ 17 جون 2012
با یورش خزان عمر، شمع زندگی هنرمندی که نیم قرن بر دلها فرمانروایی داشت خاموش شد و مهدی حسن شهنشاه غزل به دیار ابدیت پیوست.
آنچه شگفت انگیزست اینکه چسان روز وداع آن سحار غزل از دار فانی با روز پرواز آواز آن شهنشاه موسیقی پاپ افغانستان احمد ظاهر از دنیا به عقبا در تقویم فلک زده این گنبد دوار در یکروز اتفاق می افتد و اینکه روز تولد و مرگ احمد ظاهر چگونه در یکروز سال اتفاق می افتد.
احمد ظاهر موسیقی شبه قاره را در کاپی ها طوری به مردم افغانستان معرفی کرد که کاپی هایش را اکنون بجای اصل بر می گزینند و آهنگ «چشم به راهت دل به یادت» را بیشتر از «چل اکیلا، چل اکیلا» می شنوند و اصلاً کسی فکر نمیکند که اصل آهنگ های «بس که جفا ز خار و گل» و «شدم دیوانه دیوانه ی رویت» و... از هنرمندان شبه قاره باشد و با همین اعجاز است که صدایش یکی از پنجاه صدای طلایی جهان میشود.
به همینسان مهدی حسن آهنگ های «دیشب که تو از مهر به بام آمده بودی» و «تا ای می من رفتی ز برم-خونابه چکد از چشم ترم» و «خبرم رسیده امشب که نگار خواهی آمد» را آنچنان هنرمندانه و به دنیای موسیقی سرزمین افغانستان آشنا اجرا کرده که هیچکس فکر نمیکند این آهنگ ها از هنرمند شبه قاره باشند.
این تداخل و امتزاج هنری در واقع خدمت بزرگیست برای نزدیک ساختن مردمان افغانستان و شبه قاره. بعضی ها به این باور اند که هنرمندان آوازشان را از سه منبع بلند میکنند: از بینی، یا گلو و یا سینه و مهدی حسن که از آتشدان سینه اش ناله میکرد، حقا که در صدایش جاذبه اهورایی و جادویی داشت که بدون پی بردن به مفهوم ابیات انسان را آب و مذاب میکرد.
در همین ماه جوزا هنرمند دیگری که روزگاری با ناله های «چه کرده ام که ز جانان خود جدا شده ام» دلها را از جا می کند رُخ بر نقاب خاک گذاشت. او که روزگاری از جوانان پر شور و شوق کوچه ی خرابات به شمار میرفت و نزد استادان بزرگ خرابات چون استاد محمد حسین سرآهنگ تلمذ کرده بود، استاد هماهنگ میباشد که با رُخ بر نقاب خاک گذاشتن در ماه جوزا با احمد ظاهر، ضیا قاریزاده، استاد سرآهنگ و بالاخره مهدی حسن ماه جوزا را ماه یاد، یادبود از نام بزرگش گردانید از نظر برخی ها شاید وقوع مرگ این هنرمندان در ماه جوزا تصادفی نباشد. اگر حاکمان و زمامداران بر جسم انسانها حکومت دارند، هنرمندان فرمانروای دلها میباشند و با این حال الحق که استاد سرآهنگ، محمد رفیع، مکیش، لتا منگیشکر، غلام علی، احمد ظاهر، مهدی حسن، گوگوش، شجریان و دیگران کسانی اند که بر دلهای مردمان منطقه طوری فرمانروایی دارند که با هیچ تیر و تلوار و پیاده و سواری حاکمان جلو نفوذ محبوبیت آنها را در قلبهای ساکنان منطقه گرفته نمیتوانند.
هنوز نسل میانسال افغانستان کنسرتی را به یاد دارند که در دهه چهل خورشیدی مهدی حسن در کابل اجرا نموده میخواند:
همه آهوان صحرا سرخود نهاده بر سر
به امید آنکه روزی به شکار خواهی آمد
و عده یی هنوز آن کنسرت به یاد ماندنی مهدی حسن را در کابل ننداری به یاد می آورند که میخواند:
باشد که شبی در حلقه زنی
در باز کنی گیری خبرم
و بعضی ها در مجالس شخصی آن کنسرت شهنشاه غرل را در کابل هنوز زمزمه میکنند که مهدی حسن میخواند:
یار من در مکتب و من بر سر راه منتظر
منتظر بودم که یارم با کتاب آمد برون
از نظر برخی ها موسیقی خود زبان است و جاذبه آن به قوت لفظ کمتر مربوط میباشد چنانکه گیرایی نغمه ی پرندگان و چهچهه بلبلان بر شاخساران مؤید همین ادعاست و از همینجاست که وقتی الاب های سوزنده مهدی حسن از آتشدان سینه اش بلند میشد و یا ناله های مستانه احمد ظاهر در تالار ها به فضای شهر میپیچید و یا هنگامی که صدای «چون جان خراباتم، جانان خراباتم» سرتاج و بابای موسیقی در کوه های شیر دروازه و بالاحصار انعکاس و پژواک می یافت و یا وقتی که صدای «بیوفا بیا تو رحم کن به حالم» استاد هماهنگ در محافل عروسی شور و هلهله بر پا می کرد همه از یک منبع یعنی سوز درون و زمزمه عجین با شور فزونی منشأ میگرفت و در جانها طنین آفاق نورد عشق را به ارتعاش می آوردند، از همینجاست که خط هنرمندان از دیگران جداست و جایگاه شان در دلهاست و الحق که با پاکی آواز ها:
جان به جانان میرسد از راه عشق
دل به ایمان میرسد از راه عشق



۱۳۹۱ خرداد ۵, جمعه

بیکاری 12.7 درصد جوانان در سرتاسر جهان

دفتر کار سازمان ملل متحد می گوید، انتظار می رود 12.7 درصد جوانان در سال 2012 در سرتاسر جهان بیکار بوده و این رقم تا چهار سال آینده در بلند ترین سطح آن باقی خواهد ماند.


سازمان بین المللی کار می گوید، نزدیک به 75 میلیون افرادیکه بین سنین 15 تا 24 سال عمر دارند در سرتاسر جهان بیکار می باشند.

این رقم در مقایسه با سال 2007 4 میلیون افزایش یافته است.

اما این اداره می گوید این رقم 6.4 میلیون جوان دیگری را شامل می شود که به خاطر مشکلات اقتصادی در یافتن کار ناکام مانده اند.

صدای امریکا

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

به پيشواز روزمادر نوشته از گوگوش


گهواره‌ای که همیشه در خاطرم هست

کلاس شش ابتدایی بودم … روزی آقای دکتر جلالی رییس مدرسه پیشرو مرا به دفترشان خواندند، عموما وقتی‌ کسی‌ را به دفتر می‌‌خواندند خبر خوب و یا پیامد خوشی‌در پی‌ نداشت. ناگفته نماند که دکترجلالی محبت خاصی‌ نسبت به من داشتند چرا که کم و بیش در جریان زندگی‌ من بودند و قصهٔ زندگی من از چشم ایشان مخفی‌ و به دور نبود.

... در آن روزها که من به نوعی هم شاغل و نان آور خانه بودم و هم درس می‌‌خواندم چندان در کلاس درس حضور ذهن نداشتم، و یا معمولاً زنگ اول را خواب آلود می‌‌گذراندم یا دیر به مدرسه می‌رسیدم . از این رو معلمین و مسئولین مدرسه تخفیف ویژه‌ای برایم قائل می‌شدند، و آن روز هم برایم مسلّم بود که باز هم بنا به دلأیلی که گفته شد تذکری از مدیر خواهم شنید. با دلهره و ترسی‌ خاص محیط مدرسه قدم به دفتر گذاشتم ولی‌ ایشان با رویی گشاده و لبخند و چشمانی مهربان،که هیچوقت فراموشم نمی‌‌شود ، مرا پذیرفتند و گفتند : آتشین برو بیرون دم در ، یکنفر منتظرته.

آنجا زنی‌ با قدی متوسط و موهایی کوتاه و کمی‌ روشن در انتظارم بود. من در همان نگاه اول او‌ را شناختم … چشمانش نگاه مرا با خود داشت - غمگین با هزاران پرسش.

مادری که سال‌ ها ندیده بودمش ولی‌ خیالش هر روز و هر شب امن بود در رویاهایم... و صدائی در من می‌‌گفت که خود اوست آنکس که اینجا ایستاده.

وصف آن دقایق برایم مقدور نیست یعنی‌ کلامی‌ پیدا نمی کنم که گویای آن اتفاق و آن لحظات باشد. هیچ نمی‌‌گفتیم …. فقط اشک بود و بوسه و نگاه و درد دوری که از چشمان ما می ‌‌بارید. و می‌‌دیدم گریه مردی شریف و انسانی‌ را که در پس غصه‌ های من در جستجوی مادرم بود که او‌ هم نشانی‌ از من نداشت. آقای جلالی که خود دکتر روانشناس و مرد دانا و اهل ادبی‌ بود از طریق دوستانش در صدد یافتن مادرم بر آمده بود، و اینچنین این اتفاق برایم آغاز دورانی شد که از آن پس محرمانه و دور از چشم خانه من مادرم را در مدرسه و دفتر ایشان مرتب می‌‌دیدم، و حالا مدرسه که برایم راه فراری بود از خانه، مبدل به فضا و مکانی شد که بوی مادر را هم با خود داشت.

و من که به خود هیچوقت بچگی‌ ندیده بودم در آن اوقات سر به دامان مادری می‌‌گذاشتم که می‌‌خواستم کودکی در کنارش آغاز کنم . در دستان او ، در نگاهش ، در بوی پیراهنش … امنیتی نهفته بود پاک و حقیقی‌… و آن دفتر مدرسه برایم گهواره‌ای شد که همیشه در خاطرم هست و روز مادر حسرتی شد به دل ، و من همچنان در پی‌ آن آغوش بی‌ دغدغه‌ای که تا به امروز آواز من است.

روز مادر پیشاپیش بر همه مادران جهان فرخنده باد

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه

روانشناسي شادي و خوشبختي


روزي روزگاري ماده شير با عظمتي وجود داشت كه با بچه اش به شكار مي رفت. يكبار كه به گله اي گوسفند حمله كرده بود، مرتكب حركت اشتباهي شد و از صخره اي افتاد و مرد.

بچه شير بي مادر شد و در گله گوسفندان رشد كرد و بزرگ شد و با گذشت زمان به شيري درست و حسابي تبديل گشت، ولي طبيعتاً ياد گرفت كه مثل گوسفندان رفتار كند. علف مي خورد، بع بع مي كرد و از تمامي حيوانات ديگر مي ترسيد، درست مثل گوسفند.

روزي، شير ديگري به گله حمله مي كند و از ديدن شير بالغ و بزرگسالي كه بع بع كنان مثل بقيه گوسفندان از ترس فرار مي كرد، به شدت يكه خورد.

خود را به شير گوسفندمآب رساند و پرسيد:«چكار مي كني؟ چرا به اين شكل مسخره رفتار مي كني؟ تو شير بزرگ قدرتمندي هستي، چرا مثل گوسفندي بدبخت و ضعيف عمل مي كني؟ چه بلايي سرت آمده؟ بايد از خودت خجالت بكشي.»

شير گوسفندمآب به حرف آمد و گفت كه او يك گوسفند است و گله به او ياد داده از شيرهاي قدرتمند بترسد و با ديدن آنها بع بع كند و از ترس جان بگريزد.

شير ديگر او را به كنار رودخانه برد و از او خواست كه به عكس خود در آب بنگرد. شير گوسفندمآب دريافت كه شير است و نه گوسفند. پس از خواب جهالت و ناداني بيدار شد و دلاوري، نيرو و شكوه و جلال خود را از نو بدست آورد.

ما هم شبيه به آن شير گوسفندمآب هستيم. گوسفند نمايانگر سرشت انساني ماست، نشاندهنده شخصيت مان كه آه و ناله مي كند، مي ترسد، گله مند و شاكي و نگران است. شير جنبه معنوي وجودمان است كه منبع قدرت، خلاقيت، دانايي، خوبي و عشق است.

آموزگاران معنوي بزرگ در سراسر تاريخ پيام آور «سرشت شير» ما بوده اند، پيام آوران آن قدرت و عظمت معنوي بكر و دست نخورده اي كه در درون ما جاي دارد.

اشتباه گرفتن هويت

تمامي مشكلات ما صرفاً نتيجه اشتباه گرفتن هويت مان است. ما ياد گرفته ايم آنچه را كه در ما خوب است سركوب كنيم. ياد گرفته ايم به ديگران بي اعتماد باشيم و بيشتر با آنها به رقابت بر خيزيم تا همكاري و شراكت كنيم. ياد گرفته ايم از اشخاص و وضعيت هاي نا آشنا بترسيم و روان نژندانه با آنها برخورد كنيم. آن توانايي گشاده رويي و مهرورزي را كه در كودكي داشتيم، از دست داده ايم. به ما ياد داده اند كه بايد براي نياز هاي مان، حتي به بهاي جان و مال ديگران بجنگيم.

چنين باور هايي به عنوان «زرنگي» يا «راه كسب موفقيت» به ما تزريق شده. بسياري از ما كه از چنين فلسفه اي پيروي كرده ايم، خود را منزوي، تنها و گوشه گير مي يابيم. ممكن است داراي تمامي آن چيزهايي باشيم كه بنا به برنامه ريزي اجتماعي مان مهم نگاشته مي شوند، اما خالي از عشق، تندرسي، آسايش خيال، فهم خود و روابط هماهنگ و شاد باشيم. هنگامي شادي و خوشبختي بر عوامل بيروني استوار شده، يك فاجعه طبيعي، مانند تصادف، آتش سوزي، زلزله، جنگ يا مرگ عزيزي مي تواند در يك آن تمامي آن شادماني و خوشبختي مان را نابود كند.

از كتاب روانشناسي شادي، ص28-30

گردآورنده: بابك سياووش

۱۳۹۱ اردیبهشت ۵, سه‌شنبه

داستان عایشه و ملامحمدجان


سرود ملامحمدجان در بیان سوزِ دل عایشه، دختر عاشقی است که نذر گرفته در ایام نوروز به مزار شریف برود و در جوار آرامگاه مولا علی دعا کند، تا آرزویش که رسیدن به ملامحمدجان است برآورده گردد.



در رابطه با داستان عاشقانه عایشه و ملامحمدجان در کتاب‌های مربوط به تاریخ هرات و اخبار و روزنامه‌ها بارها مطالبی نوشته شده و رادیو افغانستان نیز در سال‌های دهه پنجاه خورشیدی این داستان را چندین بار نشر نمود. روایت داستان عاشقانۀ عایشه و ملامحمدجان به این شرح است:



در عهد فرمانروایی تیموریان در هرات، بویژه در عصر سلطان حسین بایقرا (فرمانروایی: ۱۵۰۶-۱۴۶۹ م.)، مردم از تمام قلمرو آنان در نوروز به مسجد کبود به مزار شریف می‌آمدند و دولت خرج عروسی جوانانی را که در مزار شریف عروسی می‌کردند می‌پرداخت. دوران تیموری عصر شکوفایی هنر در هرات بود و مدارس متعددی در این شهر تاسیس شد و شاگردان در این مدارس به تحصیل علوم و فنون مختلفه می‌پرداختند. یکی از این مدارس، مدرسه‌ای بود در نزدیکی سرحدیده در شمال شهر هرات و به جوار زیارت ملاحسین واعظ کاشفی. یکی از طلاب مدرسه به نام ملامحمدجان همه روزه از محل سرحدیره تا چشمه قلمفور که نزدیک زیارت مولانا عبدالرحمن جامی است پیاده طی می‌نمود و صرف و نحو حفظ می‌کرد، ساعتی در کنار چشمه می آسود و شکرانه بجای می آورد. یکی از روزها جمعی از دختران سرحدیره با عایشه که دختر یکی از افسران مقرب دربار تیموریان بود غرض گرفتن آب از چشمه قلمفور می‌رفتند و ملامحمدجان هم واپس رهسپار مدرسه‌اش بود. ناگهان بادی با تندی وزیدن گرفت و روسری عایشه را از سرش پرانده و باد آن را نزدیک پای ملامحمدجان آورد. عایشه خواست تا روسری‌اش را بگیرد در همین اثنا چشم ملامحمدجان به عایشه می‌افتد و هر دو دلباخته هم می‌گردند.



سر از این تاریخ ملامحمدجان و عایشه عاشق و دلباخته یکدیگر می‌شوند. ملامحمدجان صرف و نحو را کنار می‌گذارد و به فکر ازدواج با عایشه می‌شود و از خانواده‌اش خواستگاری می‌نماید، چون ملامحمدجان طالب‌العلم بی‌بضاعتی می‌باشد پدر عایشه موافقت نمی‌نماید.



این دو عاشق دلباخته نذری را بر عهده می‌گیرند، در صورتی‌که ازدواجشان صورت پذیرد در ایام میلۀ گل سرخ*[۱] به مزار شریف رفته و مدتی را در آرامگاه علی خاکروبی نمایند. عایشه همواره با دختران سرحدیره در بین عصر و شام به چشمه قلمفور غرض گرفتن آب می‌رفت و در جمع آنها با سوز و درد این آهنگ را با خود زمرمه می‌کرد:



بیا که بریم به مزار مُلامامَدجان

سَیلِ گُلِ لاله‌زار وا وا دلبرجان

به دربار سخی‌جان گله دارم

یخن پاره ز دست تو نگارم

پس از مرگم بیایی بر مزارم

مدامم در دعا در انتظارم

بیا که بریم به مزار ملاممدجان

سیل گل لاله‌زار وا وا دلبرجان

به تن کردی گلم رَختِ سیاه را

کنم تعریف یار بی‌وفا را

به دنیا مه اگه غمخوار ندارم

بگیرم دامن شیر خدا را

بیا که بریم به مزار ملامامدجان

سیل گل لاله‌زار وا وا دلبرجان

بیا زیارت کنیم شیر خدا را

به چشم مالیم همان قلف طلا را

مه دعا می‌کنم آمین بگوین

خدا کامیاب کنه هر دوی ما را

بیا که بریم به مزار ملامامدجان

سیل گل لاله‌زار وا وا دلبرجان



اتفاقا در همین اثنا امیر علیشیر نوائی، وزیر دانشمند عصر تیموری با عده‌ای از همراهان خود از آنجا می‌گذشت و در نزدیکی چشمه آوازخوانی عایشه را شنید، توقف نموده و آهنگ را از دور سراپا شنید، با فراست و نکته‌دانی دریافت که در خواندن این سرود فلسفه‌ای نهفته است. امیر پس از شنیدن آهنگ نزد عایشه آمد و با ملایمت و مهربانی از او پرسید که دخترم راست بگو، ملامحمدجان کیست و چرا در آهنگ صدای تو دردی نهفته است؟ عایشه ابتدا از حیا پاسخی نداد و سکوت اختیار کرد. ولی امیر علیشیر با شیوۀ پدرانه به او وعده داد که اگر راستش را بگوید به او کمک خواهد کرد. سپس عایشه ماجرای عاشقانۀ خود را مفصل به امیر حکایت نموده و افزود که ملامحمدجان از جمله طلاب مدرسۀ شما است. فردای آنروز امیر شخصاً به خانه پدر عایشه رفت و به‌عنوان پدر ملامحمدجان از عایشه خواستگاری نمود، پدر عایشه که وضع را چنین دید، به احترام شخص امیر به این وصلت راضی گردید. امیر این دو دلباخته را آنطور که تعهد کرده بودند به مزار شریف فرستاد، درآنجا عروسی نمودند و مدتی را در مسجد کبود به صفت خادم ایفای وظیفه کردند.



محلی‌خوانان ترانه ملامحمدجان

آهنگ‌های محلی معمولا با سازهای دوگانه، سه‌گانه، و چهارگانه اجرا شده و گاهی هم به صورت منفرد بدون سار توسط چوپانان و دهقانان هنگام کار خوانده می‌شود. محلی‌خوانان مشهور هراتی عبارتند از:
خانم سلما اولین بار این آهنگ را در رادیو تلویزیون ملی وقت افغانستان اجرا کرد

خالوی شوقی

کریم شوقی

رحیم خوشخوان

عبدالوهاب مددی

ناوک هروی

امیرجان صبوری

غلام‌دستگیر سرود

غلام‌نبی زنده‌دل فوشنجی

محمدقاسم مسرور

پوران خواننده ایرانی نیز این آهنگ را خوانده است

ويكيپديا