۱۳۹۶ اردیبهشت ۲, شنبه

در اعتراض ازفراموشی روز جهانی کتاب


در اعتراض از فراموشی روز کتاب



          
در روزگاری که(3) ثور روزجهانی کتاب حتا درتقویم فلک زده ما نشانی نشده ، به رسم اعتراض به این اغماض وبی اعتنایی ،نگاهی به وضعیت پریشان کتابفروشان پایتخت به روایت عکس نموده، درد ها و ناله های کتابفروشان را از قلم آتشین کارو  تحت عنوان (نامه یک کتابفروش به می فروش) به توجه خوانندگان میرسانم.
نامه يك كتابفروش
بيك مي فروش
همسايه خوشبخت من ، اي … مي فروش!
كاش ميدانستم آنچه را كه ميخواهم امشب باتو بميان بگذارم از كجا شروع كنم؟!
متاسفانه نميدانم!براي اينكه آنقدر احساس حقارت و بدبختي ميكنم كه ميترسم اين ورق پاره هاي سپيد تحمل سياهي بختي را كه بناست در اين نامه خلاصه شود نداشته باشند!…با تمام اين احوال آنچه مسلم است. من بايد هرچه اشك ماتمزده در سينه  مسلول اين كتابها موج ميزند، بعنوان سكر آورترين شرابها، چكه چكه بگلوي اين اجتماع منجمد فاقد احساس كه چرخ تمنايش بطور وحشيانه اي بر مدار لذت موءقت نفساني ميچرخد، فروريزم…
ميداني چرا ؟ …براي اينکه امشب آتش شريان شكن غمي سينه سوز، عروق تن يخ بسته ام را با هر چه خون سر گشته در آنها هست بگريه انداخته است…
من سرا پا زبانم امشب، توسر اپا گوش باش ، سرتاپا گوش، اي پير ميفروش! من ديگر بطور جبران نا پذيري از اين اجتماع بيزار شده ام… آخر درد مرا تو چگونه ميتواني احساس كني !؟
تواز كجا ميداني كه همه شب، هرشب، هنگاميكه جرنگ_ جرنگ پياله های مي زده ، در كشمکش ناله هاي مشتي هدف گمشده وايده آل منحرف و محكوم در ميخانه … تو بيداد ميكنند ! در خلوت محزون كتابخانه من، اين آشيانه متروك … ادب، از شيون تنهائي چه محشري برپاست؟.
آخر، فكرش را بكن ! شوخي نيست، مدتهاست هيچ مسلماني ، … پيدانشده كه سري باين كتابخانه بديخت بزند. واز اينهمه شاعر و نويسنده بزرگ كه در گذشته هاي بشري ، لنگرگاه كشتي طوفان زده احساس طوفانزا يشان ، ماوراافلاك…وراي لامكان بوده است…از اين انسانها ي بزرگوار …اين نيازمندان بي نياز، از (لئوپاردي ) ايتاليا  گرفته تا (ويتمن ) امريكا تا (ورلن) فرانسه تا (لوركا) ي اسپانيا …تا حافظ شيراز، بپرسد كه دراين بيكران قيامت جهل، كنج ماتمكده دانائي با آنهمه شور، آنهمه شيدائي چكار ميكنند!
اي تكيه گاه سر گذشتهای سر نوشت بدوش!…باتوام، اي … مي فروشى! به… ترديد ناپذير بالزاك سوگند هركس در چهارچوب در هم ريخته اي تألم باشك آميخته با احساس من شريك نباشد، منكر همه عواطف واحساس انساني است !
آخر من چگونه بگويم ،باكه بگويم با چه روئي بگويم كه سالهاست تنها شكننده سكوت محفل ماتمزده اين …گم كرده ادب، موش هاي گربه نديده ي عبيدزاكاني هستند! تصور بدبختي را بكن، موشها: مونس … كه قرنهاست همه ي فرشتگان آسماني با شراب شعرشان مست اند…اي خاك برسرما!
بتاريخ اين نامه نگاه كن ! نگاه كردي ؟ميداني امروز چه روزي است؟ روزيست كه از يكطرف قيمت هر شيشه شراب دو برابر شده است و بهمين تعداد شراب خواران …
از طرف ديگر فرزندان ناخلف اين اجتماع منحط خرمن احساسات صدها شاعر و نويسنده ي بزرگ را كه سنگيني همه ستاره ها  وسياره ها در مقابل عظمت آسمانيشان پر کاهي بيش نيست ، درماتم يك بازار كساد، كيلوكيلو، در طبق فساد، به بازار جهل عرضه ميدارند؟
… مي فروش!
تو، مي فروشي ، احتمال دارد مقصودم را آن چنان كه بايد و شايد درك نکرده باشي .
بگذار ساده تر بگويم : اين نامه را در غروب خران زده روزي بتو مينويسم كه همه كتابفروشها- كه من متاسفانه يكي از بدبخت ترين آنها هستم كتابهايشان را حراج ميكنند .
تصورش را بكن ! چه بازار دل آزاري !  مردم!بخريد!
بالزاك ،15ريال،داستا يوسكي 10ريال ، تولسئوي 6ريال !بها!2ريال ! ابوريحان بيروني :مفت !…
اي پير مي فروش ؟ به نگاه نگران مادران ديده به در… به آوارگي احساس واخورده ميخواران نيمه شبهاي در به در… به جهل فلك آشيان و دانائي خاك بر سر سوگند هرگز نميتوانم آنچه را كه هنگام حراج كتابها در  قفسه هاي رنگ ورورفته كتابخانه ام گذشت مجسم كنم ! تنها خدا شاهد است كه من محكوم تحمل چه كابوس سرسام آوري بودم: هم زمان با صداي ناهنجار چوب حراج ، شيون ناقوس مرگ در معبد همه … ادب، طنين اندازشد… در بيكران دنياي … ، عزاي همگاني اعلام شده بود…
هريك از آنها به طريقي بر سر نوشت در دناك خويش ميگریستند… خيام پاك ديوانه شده بود! از يك طرف به من التماس ميكرد كه اگر بسر نوشت اين قوم رحم نميكني بگذشته هاي پر افتخارش رحم كن به اين آساني … به اين ارزاني مفروش ! مفروش ! از طرف ديگر مشتريان بدبخت تو را كه زماني مشتريان خوشبخت من بودند مخاطب قرار دادند فرياد  ميكشد كه اي ناخلفها ؟ شرنگ شهد آفرين افتخاري كه فردوسي طوسي – به رغم تر كتازيهاي پارسي شكن …  براي شما كسب گرد، بر سر مستي خانه بر باد ده شما حرام باد!
همزمان با عصيان خيام …آه… اي پير  ميفروش ، چگونه بگويم كه چه ديدم : ميداني چه شد : پارچه سپيدي كه با حروف درشت حراج كتابها را اعلام ميكرد، يكباره سياه شد! … ومن در منتهاي بيچارگي ، آن انسان بزرگواري را كه جهاني را با پارسي زنده كرد، ديدم كه سر افكنده و مغموم آن پارچه سياه  را به سينه گرد و خاك گرفته كتاب جادويي خود ميزند.
آنطر فتر، دريكي از قفسه هاي پرت، فاجعه ي ديگر ي در جريان بود: (گوته) گربيان حافظ را چسبيده بود كه برادر! ( ديوان شرقي ) مرا به من باز گردان ، من هرگز تصور نميكردم تو پدر روجاني فرزنداني آنقدر ناخلف باشي ! …و حافظ ، بهت زده و حيران زار زار ميگريست…
اعتراض گوته هيچ، اما گريه حافظ … روز گارم را سياه كرد.. از مشاهده اشكهاي حافظ آنقدر گريستم كه يك باره عملا احساس كردم كه ديگر زنده نيستم…
واكنون كه اين نامه را مينويسم بخقانيت آن كتاب آسماني كه حافظ سوره بسوره آيه به آيه از برش ميداشت ، اكنون كه اين نامه را مي نويسم من خودم نيستم:
روح سر گردان (هو گو) هستم كه در كالبد (ژان والژان) بار كمر شكني از آثار نوابغ عالم به دوش در زير زمينهاي تاريك پاريس پي گوشه خلوتي ميگردد تاهمه نوابغ عالم را پيش از اينگه ارزش آنها تاقيمت يك شيشه شراب ، تنزل كند، بخاك بسپارد:
همسايه خوشبخت من اي … مي فروش ،از شدت هجوم اشكها ، چاره اي ندارم جز اينكه نامه ام را به پايان برسانم… در پايان نامه مي خواهم از تو خواهشي بكنم…
تا بخندند.. تا بگريند.. بخندندبياد آنچه زماني بودند… بخاطر آنچه زيستند …و بگريند به حال اجتماعي كه كار فرهنگ جادوانيش بجائي رسيده كه بقيمت آبروشان ، بهر فلاكتي هست اگر قيمت شرب چهار برابر آنچه هست بشود، بازهم تو را، اي ميفروش … تنها نميگدارند.. در حاليكه عصاره خون سينه ي مسلول چخوف را بقميت يك پياله مي خريدار نيستند…
پايان
( كارو )

۱۳۹۵ اسفند ۱۶, دوشنبه

بمناسبت 4 فبروری زادروز » روزاپاركز » بانوي مبارزسياهپوست


بمناسبت 4 فبروری زادروز » روزاپاركز » بانوي مبارزسياهپوست

فوریه 7, 2017
roza
زني كه جنبش حقوق شهروندي درآمريكارا كليد زد
سال 1955 خانمی جایش را در (سرویس) به مرد سفید پوستی نداد و جنبش حقوق شهروندی ایالات متحده کلید خورد. رهبران سیاه‌پوست جنبش بایکوت (سرویس )ها را شروع کردند و حرکت بر علیه قانون جداسازی آغاز شد. جنبش مزبور به رهبری مارتین لوترکینگ بیش از یک سال ادامه یافت و زمانی به پایان رسید که دادگاه عالی جداسازی (سرویس)ها را غیرقانونی اعلام کرد. نیم قرن بعد پارکز بعنوان سمبل ملی شأنیت مبارزه با جداسازی نژادی شناخته می‌شد.
Rosa Parks روزا پارکز (Rosa Parks) در سال 1913 در آلاباما متولد شده بود او نژادآفریقایی داشت اگرچه یکی از پدر بزرگ‌هایش ریشه اسکاتلندی و یکی از مادر بزرگ‌هایش از بردگان آفریقایی بود. دو سال بعد از تولد او، برادرش متولد شد و اندکی بعد والدینش از هم جدا شدند. مادر او یک معلم بود و خانواده به مسائل آموزشی اهمیت می داد. روزا به (مکتب) و در نهایت به دانش‌سرای تربیت معلم برای سیاه‌پوستان قدم گذاشت و 16 ساله و کلاس 11 بود که مجبور شد برای مراقبت از مادر بزرگ در حال فوتش و اندکی بعد برای مراقبت از مادر مریضش آنجا را ترک کند. در سال 1932، در سن 19 سالگی با «ریموند پارکز» ازدواج بود. او از روزا حماین کرد….
ریشه‌های فعالیت مدنی
ریموند و روزا که اکنون بعنوان خیاط کار می‌کرد بعنوان اعضاء جامعه آفریقایی-آمریکایی مونتگومری مورد احترام بودند. همزیستی با مردم سفیدپوست در شهری که تحت قوانین جدایی نژادی (قانون جیم کرو) اداره می‌شد شکست و سرخوردگی‌ دائم بهمراه داشت: ‌سیاهان باید فقط در مدارس خاص ثبت نام کنند، ‌از چشمه‌های آب خاصی آب بر دارند و کتاب مورد نیازشان را از کتابخانه سیاهان بگیرند….
.
توقیف
در سال 1955 روزا پارک در سن 42 سالگی از سر کار با (سرویس) به خانه باز می‌گشت. ساکنین سیاه پوست مونتگومری اغلب تا آنجا که می‌توانستند از سوار شدن به (سرویس)ها اجتناب می‌کردند و سیاست جداسازی اتوبوس‌ها را حقارت‌بار می‌دانستند. با این همه بیش از 70 درصد مشتریان (سرویس)ها در روز سیاهان بودند. روزا پارکز یکی از آنها بود.
جداسازی در قانون آمریکا وجود داشت. قسمت جلو (سرویس) متعلق به شهروندان سفید بود و چوکی)‌های عقب (سرویس) به سیاهان تعلق داشت. بر اساس رسم پذیرفته شده، ‌راننده (سرویس) قدرت آن را داشت که از افراد سیاه بخواهد تا جای خود را به سفیدها بدهند. قانون مونتگومری متناقض بود: از یک طرف یک قانون جداسازی سیاه و سفید را الزامی می‌دانست و قانون دیگر آن را نادیده می‌گرفت و می‌گفت اگر( چوکی) خالی دیگری نبود نمی‌توان از کسی (سیاه یا سفید) خواست که (چوکی) اش را بدهد.
روزی مرد سفیدپوستی سوار (سرویس) شد و چوکی) برای نشستن نیافت زیرا( چوکی)های بخش سفیدپوست‌نشین (سرویس) پر شده بود. راننده به مسافران ردیف اول بخش سیاه‌پوست‌نشین اتوبوس گفت برخیزند و جای خود را به سفیدها بدهند تا باین شیوه بخش سفیدپوست‌نشین (سرویس) یک ردیف بزرگ‌تر شود. سه نفر تبعیت کردند ولی پارکز از جای خود بلند نشد.
پارکز بعدها در اتوبیوگرافی خود نوشت: «مردم همیشه می‌گویند (چوکی)‌ام را نمی‌دهم زیرا خسته هستم. ولی این واقعیت ندارد. من خستگی فیزیکی نداشتم. نه. خستگی من از تسلیم شدن بود»
در نهایت دو افسر پلیس به (سرویس) متوقف‌شده نزدیک شدند و ‌وضعیت را ارزیابی و پارکز را توقیف کردند. نه ماه قبل از توقیف پارکز، یک دختر 15ساله سیاه‌پوست بدلیل رد پیشنهاد تحویل (چوکی)‌اش به یک سفیدپوست توقیف شده بود. پارکز به دفاع از او برخواسته بود. همچنین سه حادثه مشابه دیگر قبل از توقیف پارکز رخ داده بود. پارکز قبل از توقف در حادثه (سرویس) عضو شعبه مونتگومری انجمن ملی پیشرفت رنگین‌پوستان بود و از قضا در زمان توقیف منشی شعبه محلی آن در مونتگومری بود و تابستان گذشته کارگاهی در زمینه عدالت اجتماعی و اقتصادی در یکی از دبیرستان‌های تنسی برگزار کرده بود. فعالیت سیاسی او در جنبش تحریم (سرویس) و بقیه زندگی او نقش مهمی داشت.
از طرفی پارکز قبلاً برخوردهایی با راننده (سرویس) که به او دستور داده بود جایش را به سفیدپوست بدهد داشت. جمیز بلیک راننده (سرویس) در سال 1943 پارکز را از(سرویس) خود بیرون انداخته بود زیرا قبول نکرده بود از درب عقب (سرویس) سوار شود. بعدها با منسوخ شدن قانون جداسازی نژادی در(سرویس)، ‌پارکز تصاویر تبلیغاتی خود را در(سرویس) که بلیک رانندگی می‌کرد تبلیغ می‌نمود..
جنبش عدم اطاعت پارکز، از قبل برنامه‌ریزی نشده بود. با وجود اینکه پارکز می‌دانست که انجمن پیشرفت رنگین‌پوست‌ها بدنبال دادخواستی برای آزمایش قانون «جیم کراو» بود و برنامه‌ریزی نکرده بود در (سرویس) توقیف شود. به قول خودش او آن روز بقدری سرش شلوغ بود که نتوانسته بود بفهمد راننده (سرویس) بلیک است: «اگر متوجه آن بودم حتی سوار آن (سرویس) نمی‌شدم»
روزا پارک و جنبش بایکوت (سرویس شهری) در مونتگومری
با وجود اینکه پارکز توانست با شوهرش تماس بگیرد ولی حادثه توقیف او بسرعت سر زبان‌ها افتاد و نیکسون غروب همان روز به قید وثیقه آزادش کرد. نیکسون سال‌ها بدنبال سیاه‌پوست شجاع و با‌اعتمادی می‌گشت تا بتواند برای آزمون اعتبار قوانین جداسازی، ‌ادعانامه‌ای تنظیم کند. او، پارکز و شوهر و مادرش را متقاعد کرد: «پارکز همان ادعانامه بود». همزمان ایده دیگری نیز شکل گرفت:‌ سیاهان مونتگومری باید در روز دادگاه پارکز، اتوبوس‌های مونتگومری را تحریم کنند. تا نیمه‌های شب آن روز بیش از 35 هزار نسخه پلی‌کپی تکثیر شد تا به بچه‌های سیاه‌پوست داده شود تا والدین شان را از برنامه بایکوت خبر کنند..
در روز موعود، ‌پارکز در دادگاه بعلت نقض قانون جداسازی محکوم شناخته شد و به یک مجازات تعلیقی و پرداخت 10 دلار جریمه بهمراه 4 دلار هزینه‌های دادگاه محکوم شد. در ضمن مشارکت سیاهان در بایکوت بمراتب بیش از آن بود که حتی خوش‌بین‌ترین افراد جامعه گمان می‌برد. نیکسون و اطرافیانش تصمیم گرفتند که از امتیاز این حرکت استفاده کرده و یک «انجمن پیشرفت مونتگومری» را برای مدیریت بایکوت راه بیاندازند. این گونه بود که دکتر «مارتین لوتر کینگ» برگزیده شد. فردی که در مونتگومری ناشناس و 26 سال سن داشت، رئیس انجمن مزبور شد..
بموازات ادامه جریان استیناف‌ها و دادخواهی‌های مربوطه در دادگاه، ‌تمام راه‌ها به سمت دادگاه عالی کشور ختم می‌شد. جمعیت سفیدپوست مونتگومری در نتیجه بایکوت سیاهان عصبانی بود. شورش‌هایی رخ داده و خانه نیکسون و لوتر کینگ بمب‌گذاری شده بود. این خشونت‌ها، تحریم‌کنندگان و رهبران آنها را مرعوب نساخت و وضعیت آرام در مونتگومری ادامه یافت و توجه رسانه‌های ملی و بین‌المللی را به خود جلب کرد. در نوامبر سال 1956 دادگاه عالی اعلام نمود که جداسازی (سرویس)ها غیرقانونی است. فردای روزی که دادگاه بصورت رسمی دستور خود را نوشت، تحریم (سرویس) برداشته شد. پارکز که شغل خود را از دست داده و در تمام سال بدبختی‌هایی را تجربه کرده بود بعنوان «مادر جنبش حقوق شهروندی» شناخته شد. اعتراض پارکز و بایکوت (سرویس)‌ها بعدها سمبل مهم «جنبش حقوق شهروندی» شدند و خود او تبدیل به آیکون بین‌المللی از مقاومت در برابر «جدایی‌ نژادی» گردید.
بعد از بایکوت
با وجود اینکه در سال‌های بعد از جنبش بایکوت با احترام از او یاد می‌شود ولی از عواقب کارهایش همچنان در معرض رنج و تهدید بود. او کارش را از دست داده و مدتی خیاطی می‌کرد و سال‌ها تهدید به مرگ می‌شد. پارکز برای مقابله با این آزار‌ها و تهدیدها همراه با شوهر و مادرش به دیترویت نقل مکان کردند. برادر پارکز در این شهر زندگی می‌کرد و پارکز در این شهر در دفتر یک نماینده مجلس کنگره (آمریکایی آفریقایی‌تبار) بعنوان همکار اجرایی مشغول به کار شد و تا سال 1988 و بازنشستگی در همین شغل باقی بود. شوهر او، ‌برادر و مادرش بین سال‌های 1977 تا 1979 در اثر سرطان مردند. در سال 1987 او «انستیتو روزا و ریموند پارک برای خودیاری» را بنیاد نهاد تا به جوانان دیترویت خدمت کند. همچنین از اعضاء فعال «جنبش قدرت سیاهان» بود و از زندانیان سیاسی آمریکا حمایت میکرد.
در سال‌های پس از بازنشستگی او به سفر میرفت و حمایت خود را از حوادث و مشکلات حقوق شهروندی دنبال می‌کرد. در همین سال‌ها اتوبیوگرافی خود را تحت عنوان «روزا پارک: داستان من» نوشت. در سال 1999 روزا «مدال طلای کنگره» را دریافت کرد که بالاترین نشان افتخار کشور برای یک شهروند بود. «جرج واشنگتنن»، «‌توماس ادیسون» و «بتی فورد» و «مادر تزرا» دیگر افرادی بودند که این جایزه را دریافت کردند. او مدال‌های دیگری از جمله «مدال آزادی رئیس جمهوری» را دریافت کرد و وقتی در اکتبر 2005 در سن 92 سالگی فوت کرد، اولین زنی بود که در تاریخ آمریکا در ساختمان کنگره بخاک سپرده شد.
منبع : دانستني هاي انساني

تقدیم به آنانی که به نرخ روز نان میخورند و به رنگ روز لباس میپوشند


آنچه یاد گرفتم آنچه یاد نگرفتم
نوشته نادر ابراهیمی
منتشره شماره (14 ) 30جون 2007/ شنبه 9 قوس 1386 ارمغان ملی
من عاقبت یاد گرفتم
در صف بلند اتوبوس
خمیازه ام را چنان پنهان کنم
که به نفرت از شرایط موجود متهمم نکنند
من عاقبت یاد گرفتم
در کلاس های درسم برای بچه های خوب و حرف شنو
که بعضی هایشان تعهد هایی سپرده بودند
یک ساعت تمام چنان حرف بزنم که انگار هیچ چیز نگفته ام
من عاقبت یاد گرفتم
به پاسبان هایی که باطوم بدست دارند
چنان لبخند بزنم که گویی از خودشانم
و به افسران پولیس چنان با احترام نگاه کنم
که انگار از سه جنگ پیاپی پیروزمندانه باز گشته اند
و از نرده های آهنین باغ های بزرگان چنان چشم بردارم
که پنداری هرگز چنان نرده ها، قصر ها و بزرگانی وجود نداشته اند
من عاقبت یاد گرفتم
در حضور رییسم
از سودمندی هایی که امکان دارد اقدامات جاری دولت داشته باشد
و در حضور کارمندانم
از لزوم نظم و ترتیب در کار ها –تحت هر شرایطی!
و در حضور همسایگانم
از شفافیت تصویر تلویزیون جدیدمان و شرکت صمیمانه در جشن های ملی
و در حضور دوستانم
از بازی ورق و مزه عرق
و در تاکسی و اتوبوس
و از پل های هوایی که احتمالاً بهبود مختصری در وضع عبور و مرور تهران ایجاد خواهد کرد
و در گردشگاه های عمومی
از انواع گلکاری های مناسب و انتخاب بجای درختهای بهی جاپانی برای تزئین
و در تلویزیون
از بهترین رقاص خوانندگان و یا بهترین خواننده رقاصه گان
و در مقاله هایم
از مشکل عظیم و غول آسای کمبود تخم مرغ و لیموی ترش و لوبیای چتی
چنان سخن بگویم
که شهری بر بیگناهی من گواهی دهد
من عاقبت یاد گرفتم
به گل ها دست نزنم
نزدیک لانه زنبور ها نروم
گوش گربه را نکشم
دم سگ را لگد نکنم
به قاطران چموش سیخونک نزنم
دستم را به طرف آتش نبرم
چشمم را به دور دست ها ندوزم
عکس لرزان خودم را توی رودخانه تاریخ نبینم
و به همه فورماسیون ها سلام و تعظیم کنم
من عاقبت یاد گرفتم
بی صدا و با لبخندی نمکین گریه کنم
و به سختی گریه کنم
آنگونه که همه پندارند از شادی بسیار اشک به چشم آورده ام
من همۀ این ها را عاقبت یاد گرفتم
و چه دشوار و کشنده بود یاد گرفتن همۀ اینها
اما هرگز، هرگز
یاد نگرفتم
وقتی در خانه استم
زیر لب نگویم (مرده شوی این اوضاع و این زندگی را ببرد!)
گرچه مکرر و مرتب به بچه هایم می گویم
مبادا این حرف را در مدرسه بزنید
پدرتان پدر بیگناه تان بیچاره می شود

حق شهروندی هنر پیشه شقایق رویا را داوران برنامه( ستاره افغان )پامال نمودند


حق شهروندی هنر پیشه شقایق رویا را داوران برنامه( ستاره افغان )پامال نمودند

فوریه 4, 2017
shqa
ستاک
پس از سالیان متمادی نشر برنامه( ستاره افغان) از تلویزیون طلوع سرانجام شنوندگان تلویزیون طلوع یک صدای باسوز و گداز را آنهم از برنامه قاب گفتگوی این تلویزیون شام جمعه شنیدند که از دل برخاست و بردلها نشست. این صدای گیرا که حتی گردانندگان برنامه قاب گفتگو را فی المجلس و فی الحال تحت تاثیر آورد، از حنجره هنر آفرین دوشیزه شقایق رویا شهروندان پایتخت را بهت زده و حیران ساخت. با شنیدن این صدا هرکس از دیگری میپرسید :چرا این هنرپیشه از دور مسابقه ستاره افغان حذف شده و پذیرفته نشد. مردم میگفتند ای کاش داوران برنامه قاب گفتگو به جای داوران برنامه ستاره افغان میبودند.
شایعاتی وجود دارد که دوشیزه شقایق رویا به دلیل آنکه گویا در ایران از مادر و پدر افغانستانی به دنیا آمده از مسابقه ستاره افغان حذف شده است.. هرگاه این شایعه قرین حقیقت باشد اینجا چند سوال مطرح میشود:
1 – وقتی صدها هزار شهروندی که در خارج از کشور متولد گردیده میتوانند در انتخابات ریاست جمهوری وپارلمانی از حق رای برخوردار باشند به چه دلیل و منطق یک هنرمند از حق اشتراک در یک مسابقه هنری محروم میشود؟
2- وقتی دیدگاها تا این اندازه کوچک شود که به دنیا آمدن یک شهروند افغانی در ایران حقوق او را از حیات شهروندیی که در قانون اساسی افغانستان مسجل گردیده محروم سازد در صورت برعکس آن باید به این سوال جواب دهند که آیا مولانا، خواجه عبدالله انصاری،ابن سینا، رودکی و… به دلیل تولد در افغانستان ، تاجکستان ،ازبکستان و… در ایران از مسابقات ادبی محروم میشوند؟
3- آیا داوران برنامه ستاره افغان به این نکته واقف اند که سرحدات جغرافیای سیاسی نمی تواند شخصیت هایی را که در یک حوزه زبان فعالیت دارند از حضور در هویت زبانی مشترک آن کشور ها محروم سازد؟
4- احمد ظاهر را در تاجکستان تا آن حد ارج میگذارند که لقب استاد را به وی در گفتگو های فرهنگی میبخشند. استاد سرآهنگ را در هندوستان با القاب بابای موسیقی، کوه بلند موسیقی، شیر موسیقی و سرتاج موسیقی افتخار میبخشند.
الویس پریسلی، هنری کمیسیس، مکیش ، لتا منگیشکر، محمد رفیع ، مهدی حسن ، غلام علی، گوگوش ،عارف،شجریان و… را مردمان منطقه بدون در نظر داشت مهد تولد شان عزیز میدارند.
بتهوفن، موزارت،باخ و… را هنردوستان پنج قاره عزیز میدارند .
با توجه به نکات فوق، در حالیکه هر نوع تبعیض و امتیاز بین اتباع افغانستان مطابق ماده بیست و دو قانون اساسی ممنوع میباشد نادیده گرفتن حق یک شهروند افغانستان در اشتراک به مسابقه ستاره افغان هر گاه واقعا به دلایل مهدتولد صورت گرفته باشد یک عمل تاسف آور است. تلویزیون طلوع که در گذشته علمبردار آزادی بیان و حق شهروندی بوده وتوقع چنین کاری از آن نمیرود، امیدواریم متوجه این موضوع شده کانالی را در حق شهروندی هنرمندان ایجاد کند که بار دیگر هنرمندانی چون استاد مهوش، احمد ظاهر و ناشناس در دنیا آماتوران موسیقی افغانستان گل کند و جلو رشد استعداد جوانی چون شقایق رویا گرفته نشود.
جای تعجب آنست که: چرا نهادهای مدنی وفرهنگی که 16 سال شیره کمکهای جهان را در این زمینه چوشیده ونوشیده اند در رابطه به این موضوع خموش اند

۱۳۹۵ دی ۱۸, شنبه

داد و واویلا وفریاد از سانسور مدرن وبلاک ارمغان ملی


واین بار پس از چندسال از آن سانسور مدرن که فیسبوک ارمغان به یاد ما آورد . دست سانسورچی طوری قلم ارمغان ملی را بار دگر شکسته واز وبلاک ارمغان قطع نموده که :درحالیکه همگان وبلاک ارمغان را دیده میتوانند اما به مسوول صفحه وبلاک باز نمیشود تا چیزکی خلاف میل ارباب قدرت در آن بنویسد..اینست سانسور ماهرانه و مدرن قرن 21که از آن درذهنیت عامه حتا شکایت کردن هم باور نکردنی میباشد.ما نمیدانیم این مشکل را چگونه حل کنیم. گناه ما شاید نوشتن در وبلاک باشد (چون دروازه چاپ ارمغان را به روی ما قبلا بسته اند )که به این وسیله قلم ما را شکستند ودست ما را از رسیدن به وبلاک قطع کردند.
اما ما میگوییم:
سوگند به قلم که!
(دست از( قلم )ندارم تا کام من برآید - یا تن رسد به (وبلاک) یا جان زتن برآید)

۱۳۹۵ آبان ۳۰, یکشنبه

قدرتمندترین زنان جهان در سال ۲۰۱۶




















این زنان قدرتمند که در عرصه سیاست، تجارت، سرمایه گذاری، دانش و بشر دوستی نقش رهبری داشته اند، و در بازارهای مالی تصمیم گیرنده بوده و برای عقد توافقنامه های بین المللی و ارائه مساعدت ها به نیازمندان در سراسر جهان فعال می باشند.

موفقیت های این زنان، ثمره توانمندی خودشان بوده است. این در حالی است که جدال این زنان برای رسیدن به مقام هایی که به طور سنتی تحت سلطه مردان بوده است، دشواری های زیادی داشته است. بر طبق آخرین آمار، هنوز هم شمار زنانی که در مقام های بلند درجهان قرار دارند یک فیصدی بسیار اندک است.

اما امیدواری ها روز به روز بیشتر می شود. بر اساس گزارش مرکز پژوهش پیو، از سال ۲۰۰۵ تا حال شمار زنانی که در سطح رهبری کشورها قرار گرفته اند، در هر سال دو چند شده است.

مجله فوربز که همه ساله زنان نیرومند جهان را معرفی می کند، امسال با در نظر داشت چهار عامل، یعنی پول و ثروت، حضور در رسانه ها، حوزه نفوذ، و تاثیر گذاری، این زنان را انتخاب کرده است.

در ردیف اول انگلا مرکل قرار دارد. خانم مرکل ۶۱ ساله، رهبر حزب دموکرات مسیحی آلمان بوده و از سال ۲۰۰۵ تا حال به عنوان اولین بانوی صدراعظم در تاریخ آلمان، کار می کند. انگلا مرکل همچنان اولین شهروند آلمان شرقی پیشین است که آلمان دوباره متحد شده را رهبری می کند.


در ردیف دوم هلیری کلنتن قرار دارد. خانم کلنتن ۶۹ ساله، نامزد حزب دموکرات برای ریاست جمهوری ایالات متحده امریکا در انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۱۶ بود که در مقابل رقیب جمهوری خواه اش دونالد ترامپ شکست خورد. هلیری کلنتن نخستین نامزد زنی است که توانسته به چنین جایگاهی در یکی از احزاب اصلی امریکا برسد.


کلنتن در اداره باراک اوباما رئیس جمهور کنونی از سال ۲۰۰۹ تا ۲۰۱۳ به عنوان ۶۷مین وزیر امور خارجه آن کشور وظیفه دار بود، قبل از آن خانم کلنتن از سال ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۹ به عنوان سناتور ایالات متحده از نیویورک، از ۱۹۹۳ تا ۲۰۰۱ در دوره ریاست جمهوری شوهرش بیل کلنتن، به عنوان بانوی اول ایالات متحده در دفاع از ایجاد برنامهٔ ایالتی بیمهٔ صحی کودکان، لایحهٔ فرزندخواندگی و خانواده‌های مصئون، و لایحهٔ استقلال نگهداری از کودکان بی سرپرست، نقش برجستۀ را ایفا کرده است.

در ردیف سوم جنت یلن قرار دارد. خانم یلن ۷۰ ساله، اقتصاددان امریکایی، استاد متقاعد دانشگاه برکلی است که ریاست فدرال رزرو (بانک مرکزی امریکا) را از سال ۲۰۱۴ تا حال بر عهده دارد. یلن اولین زن در تاریخ ۱۰۰ ساله تاسیس بانک مرکزی امریکا است که عهده‌دار سمت ریاست این نهاد می‌شود. وی از سال ۲۰۱۰ نایب رئیس هیات مدیره بانک مرکزی ایالات متحده بود.


در ردیف چهارم ملیندا گیتس قرار دارد. خانم گیتس ۵۲ ساله، همسر بیل گیتس،رئیس شرکت مایکروسافت بوده و ریاست پیشین برخی از محصولات شرکت مایکروسافت را بر عهده داشت. او بین سالهای ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۳ میلادی عضو هیات مدیره دانشگاه دوک بود. ملیندا گیتس یکی از موسسین بنیاد بل و ملیندا گیتس است که بزرگترین نهاد خیریه در جهان می باشد، اهداف اصلی این بنیاد افزایش تندرستی و کاهش فقر در سطح بلند در سراسر جهان است.


و در ردیف پنجم مری بارا قرار دارد. مری بارا ۵۵ ساله، رئیس اجرایوی شرکت جنرال موتورز می باشد. بارا نخستین زنی است که تاکنون به ریاست یکی از فابریکه های عمده موتر سازی جهان، منصوب شده‌است. بارا از ۱۸ سالگی به شرکت جنرال موتورز پیوست، و با بورسیه این شرکت، وارد دانشگاه استنفورد شده و در سال ۱۹۹۰ از این دانشگاه معتبر امریکا فارغ شد. مری بارا در سال ۲۰۱۴ از جانب هیات مدیره جنرال موتورز، به ریاست این شرکت انتخاب شد.


همچنان به ترتیب کریستین لاگارد، وزیر اقتصاد پیشین فرانسه و رئیس صندوق بین‌المللی پول یا IMF؛ شریل ساندبرگ، رئیس بخش عملیاتی فیس بوک؛ سوزان وویچیتسکی، رئیس یوتیوب؛ مگ وایتمن، رئیس اجرائیوی اچ پی، یا شرکت کامپیوتری هیولت پاکارد؛ انا پترشیا بوتن، رئیس بانک ستندرد هسپانیه؛ جینی رومیتی، رئیس اجرائیوی شرکت تولید کننده و فروشنده نرم‌افزار و سخت‌افزار آی بی ام؛ پارک گون-هه، رئیس جمهور کوریای جنوبی؛ میشل اوباما، بانوی اول ایالات متحده؛ اندرا نوویی، رئیس اجرائیوی شرکت پپسی؛ انجلا اریندتز، معاون شرکت اپل؛ ابیگل جانسن، رئیس اجرائیوی شرکت سرمایه ‌گذاری فیدلیتی؛ تسای اینگ-ون، رئیس جمهور تایوان؛ میشل باچلت، رئیس جمهور چیلی؛ فدریکا موگرینی، نماینده ارشد اتحادیه اروپایی در امور خارجی و مشی های امنیتی؛ سفرا کتز، رئیس شرکت تکنالوجی اوراکل؛ اوپرا وینفری، ملیونر و فردی سرشناس در عرصه مطبوعاتی امریکا؛ هلن کلارک، رئیس برنامه انکشافی ملل متحد؛ سه قاضی زن در محمه عالی امریکا هر یک روت گینزبرگ، هلن کاگن و سونیا سوتو مایر؛ مرلین هیوسن، رئیس اجرائیوی شرکت تجهیزات نظامی لاکهید مارتین امریکا؛ و هارون داتی بتاچاریو، رئیس ستیت بانک هند در مقام های پنجم نا بیست و پنجم فهرست زنان قدرتمند سال ۲۰۱۶ اعلام شده اند.

گزارش: اسوشیتدپرس

برگردان: ژیلا سمیعی


۱۳۹۵ آبان ۲۵, سه‌شنبه

(بیا که بریم به مزار) آهنگی که شهرت سلما را جهانی ساخت

تنطیم ونگارش : لیلا مستان






بياكه بريم به مزار ملا محمد جان ... آغاز سفر هنري خانم سلما جهاني بود كه تا امروز ادامه دارد.   .  
ثريا، ستاره موسيقي كشور كه در آسمان ساز و آواز او را بنام سلما ميشاسيم ، از جمله آواز خوانان تراز  موسيقي آماتور افغانستان بشمار ميرود.آهنگ ملا محمد جان كه يكبار در سال ١٩٠٧ در كلكته هند توسط. مرحوم استاد غلام حسين خان پدر استاد سرآهنگ اجرا شده بود و بعد از او ديگر كسي آنرا اجرا نکرد.   اين خانم سلما بود كه داستان تاريخي ملا محمد جان و عايشه را زنده ساخت آنقدر زيبا خواند كه ،حتا اگر امروز عايشه يي عاشق هم دوباره زنده شود و بخواند، مقبولي اين آهنگ ديگر مهُر آواز خانم سلما را بخود حك كرده. اگر پنج آهنگ ماندگار موسيقي افغاني را نام ببريم ملا محمد جان به آواز خانم سلما در صدر قرار ميگيرد. ميتوان گفت كه  آهنگ ملا محمد جان باید در زمره ميراث هاي فرهنگي كشورما ثبت گردد.
بانو سلما درخانواده روشنفكر و هنر دوست بدنيا امد كه  فرزند چارم درميان يك خواهر و سه برادر است. صدا و آواي موسيقي ازاستاد برشنا كاكاي پدرش و احمد ولي  پسر خاله اش ، ثريا را سلما ساخت. بانو سلما ١٣ سال داشت كه آواز خواند. قبل از او خواهر و برادر بزرگترش هم آواز ميخواندند، اما هيچگاهي نخواستند آواز شان ضبط نوار شود. احمد ولي، الماس صداي خانم سلما را به صيقل گرفت  و براي خانم سلما آهنگ ميساخت.  خانم سلما در سيزده سالگي دو آهنگ به راديو افغانستان ضبط كرد كه  یکی آهنگی از ساخته هاي محترم خيال با مطلع ( بگو از من چه ديدي ...) ودیگری آهنگ  تاريخي ملا محمد جان میباشد كه تا امروز كسي مانند او آنرا نخوانده است. بعد از ضبط ايندو آهنگ براي دوسال خانم سلما آواز نخواند. خانم سلما شانزده سال داشت كه اولين البوم هنري اش را با محترم احمدولي ضبط افغان موزيك كرد.
                                                             يك لحظه يك لحظه
ويا-
جان جان نگاه تو
سلمااولين آواز خوان فغانستان بود كه با احمد ولي دوگانه خواند. و موفقيت هايش را در عرصه موسيقي از اولين مشوق اش احمدولي ميداند.
سلما ميگويد: احمدولي بيشتر ميكوشيد تا من بخوانم و احمد ولي بهترين كمپوز ها را برايم از كمپوزيتوران مطرح آنزمان بدست ميآورد.
 سلما  زماني آواز میخواند كه فعاليت هاي هنري بانوان در كشور تازه رنگ گرفته بود.
 سلما ميگويد : هنرمندانی چون استاد مهوش، سارا زلاند، خانم ژيلا، خانم افسانه و ... كساني بودند كه عرصه موسيقي را براي ما باز كردند. هنرمندان در آنزمان با إمكانات كم، بيشتر ميكوشيدند تا آهنگي را بدست بياورند، بسرايند و ضبط كنند.كه مورد پسند شنونده باشد. با آنكه سهولت ها اندك بود اما پشتكار بانوان در جامعه سُنتي قابل قدر بود .
 بانو سلما توانست با استفاده از تجارب هنري اش برادرش حيدر سليم را هم به جهان موسيقي معرفي كند. براي اولين بار حيدر سليم در كنار خواهرش سلما آوازخواند و اولين البوم موزيك سنتر را با آهنگ هاي ماندگار شان ضبط تاريخ موسيقي افغانستان كردند.
گر رهايم كني نمي ميرم
كه بسر شور تازه يي دارم
 ويا: در قيد غمم خاطر آزاد كجايي
و...
 اين آهنگ ها بود كه دوستداران هنر موسيقي را  با نام حيدر سليم آشنا ساخت. سلما هنوز شاگرد مكتب بود كه در برنامه پيام صبحگان راديو افغانستان  با آواز رحيم جهاني آشنا شد. وقتي از رحيم جهاني ميشنيد، در كنار راديو مي ايستاد و محو آهنگ هاي او ميشد، تقدير سلما را همسفر زندگي رحيم جهاني گزيد و بقيه فعاليت هاي هنري اش را در كنار  رحيم جهاني كه خود تحصيلات اكادميك در عرصه موسيقي داشت پيش بُرد. سلما و رحيم جهاني آهنگ هاي ماندگار دوگانه از خود بجا گذاشته اند كه در آرشيف موسيقي  رادیوافغانستان موجود است.
خانم سلما در  موسيقي امروزي افغاني از خودسري در آهنگ هاي هنرمندان تازه كار انتقاد ميكند و اما كار كرد هاي هنرمندان جوان چون آريانا سعيد، قيس الفت ، شبانه مهريار، علي اعتمادي ، شاه رسول قاسمي ،سيتا قاسمي و ... را تحسين ميكند. خانم سلما طَي سفر هايكه در سالهاي ٢٠٠٨-٢٠١٢-٢٠١٣ به افغانستان داشت استعداد جوانان كشور را در عرصه هاي مختلف زندگي بخصوص مطبوعات تمجيد كرده ميگويد:
 اگر فعاليت هاي جوانان كشور مارا  در عرصه راديو و تلويزيون با همان إمكانات ناچيز، و امكانات كه در غرب وجود دارد در مقايسه بگيريم كاركرد هاي جوانان وطنم را تحسين ميگويم چرا كه هر كدام شان يك مكتب استند. در حاليكه در غرب با وجود همه امكانات ، كيفيت كإرهاي رسانه يي شان كم رنگ است.
خانم سلما سه فرزند  بنام هاي سلما، سنبل و رهي جهاني دارد. پسر خانم سلما رهي جهاني از نواختن طبله پا به عرصه موسيقي گذاشت و نزد استاد ذاكر حسين  نواختن طبله را آموخت و نزد پدرش رحيم جهاني با نواختن آرمونيه و كيبورد آشنا شد كه  در فعاليت هاي مختلف هنري خانم سلما ، حيدر سليم و ديگر هنرمندان را همراهي ميكرد. امروز رهي جهاني در كنار خانم سلما  آوازميخواند، و رهنمايي هاي مادرش را در عرصه آواز خواني به تجربه گرفته است..

خانم سلما جهاني در كنار مصروفيت هاي هنري اش مصروف نوشتن زندگينامه خود است. او از پنج سالگي اش تا امروز را در قيد قلم درآورده است. نام خانم سلما در آسمان هنر موسيقي كشور هميشه با افتخار ياد ميشود.